X
تبلیغات
تفسیر قرآن

Quran Commentary


تفسیر «بسم الله الرحمن الرحیم »
جمعه بیست و چهارم تیر 1390 1:12

منابع مقاله:

آشنایی با قرآن جلد 2، مطهری، مرتضی؛

بسم الله الرحمن الرحیم

در قرآن مکتوب از همان آغاز که قرآن به کتابت درآمده است در اول هر سوره ای باستثنای - سوره برائت -بسم الله الرحمن الرحیم است; یعنی سوره با بسم الله آغاز می شود. ولی دیر زمانی است که بین شیعه و سنی بر سر اینکه آیا این آیه جزء هر سوره است یا نه، اختلاف عظیمی وجود دارد. اهل تسنن آن را جزء هیچ سوره ای نمی دانند و شروع هر سوره را با بسم الله از قبیل شروع هر کار دیگر با بسم الله می شمارند که بسم الله جزء آن کار نیست; بلکه در عمل گاهی سوره ها را بدون بسم الله آغاز می کنند. در نماز حمد و یا هر سوره ای را که احیانا بخواهند بعد از حمد بخوانند بدون بسم الله می خوانند.

شیعه به پیروی از ائمه اطهار علیهم السلام بشدت با این مسئله مخالفت دارند، تا آنجا که ائمه اطهار فرموده اند خدای بکشد کسانی را که بزرگترین آیه از آیات قرآن را از قرآن حذف کرده اند. اگر بسم الله را از اول سوره ها برداریم دیگر این آیه را ما در قرآن نداریم جز در سوره نمل که آنهم در ضمن نقل قولی است که قرآن از ملکه سبا می کند، که هنگامیکه نامه سلیمان را قرائت کرد گفت: انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم. این نامه را سلیمان است و این گونه آغاز می گردد: بسم الله ... الی آخر

ادامه را در ادامه مطلب بخوانید . . .





ادامه مطلب
× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



برخی از آداب خرافی بت پرستان
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 23:54

منابع مقاله:
تفسیر نمونه، ج 5، مکارم شیرازی با همکاری جمعی از دانشمندان؛



قد خسر الذین قتلوا اولدهم سفها بغیر علم و حرموا ما رزقهم الله افتراء علی الله قد ضلوا و ما کانوا مهتدین ترجمه :


مسلما آنها که فرزندان خود را از روی سفاهت و نادانی کشتند زیان دیدند و آنچه را خدا به آنها روزی داده بود بر خود تحریم کردند و بر خدا افترا بستند ، آنها گمراه شدند و (هرگز) هدایت نیافتند .


تفسیر :

در تعقیب چند آیه گذشته که سخن از قسمتی از احکام خرافی و آداب زشت و ننگین عصر جاهلیت عرب ، از جمله کشتن فرزندان به عنوان قربانی بتها ، و یا زنده به گور کردن دختران به عنوان حفظ حیثیت قبیله و خانواده ، و همچنین تحریم قسمتی از نعمتهای حلال به میان آورد ، در این آیه به شدت همه این اعمال و احکام را محکوم کرده و با هفت تعبیر مختلف در جمله هائی کوتاه اما بسیار رسا و جالب ، وضع آنها را روشن می سازد .

ادامه را در ادامه مطلب بخوانید . . .



ادامه مطلب
× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



تفسیر سوره توحید
دوشنبه بیستم تیر 1390 1:12

منابع مقاله:
دو ماهنامه مشکوة النور، شماره 3، سیده نیره اشرف واقفی؛



قرآن کریم دارای محتوایی است وسیع ونامحدود; چرا که کلام خدا نامتناهی است وهمانطور که خداوند فرموده است: اگر همه درختان قلم وار به نگارش بپردازند و دریاهامرکب شوند و بخواهند با آنها کلمات الهی رابنویسند، قلمها و دریاها به پایان می رسند امانگارش کلمات و نعمتهای الهی به پایان نخواهد رسید.


(سوره کهف - آیه 109)


پس بر آن شدیم در این نوشتار برای یافتن مختصر حقیقتی از این کتاب آسمانی به شرحی کوتاه ازسوره مبارکه توحیدبپردازیم.


فضیلت سوره :


در مورد فضایل سوره مبارکه اخلاص روایات و احادیث متعددی وجود دارد که به سه مورد از این روایات اشاره می کنیم:

1- عبدالله بن حجر گوید: شنیدم امیرالمؤمنین «علیه السلام » فرمود: کسی که یازده مرتبه بعد از نماز صبح «قل هو الله احد»بخواند در این روز گناهی مرتکب نشود وبینی شیطان به خاک بساید. (1)
2- از امیرالمؤمنین «علیه السلام » روایت شده که: هر کس «قل هو الله احد» را یک باربخواند گویا ثلث قرآن را خوانده و هرکس دوبار آن را بخواند گویا دو سوم قرآن را خوانده و هر کس سه مرتبه تلاوت نماید، گو اینکه کل قرآن را تلاوت نموده است. (2)

ادامه را در ادامه مطلب بخوانید . . .



ادامه مطلب
× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



ابولهب، نماد مشرکین (تفسیر سوره تبت)
جمعه نوزدهم فروردین 1390 0:0

منابع مقاله:

تفسیر المیزان جلد 20، طباطبایی، سید محمد حسین؛

سوره تبت مکی است و پنج آیه دارد سیصلی نارا ذات لهب (3)و امراته حمالة الحطب (4)فی جیدها حبل من مسد (5) بسم الله الرحمن الرحیم تبت یدا ابی لهب و تب (1)ما اغنی عنه ماله و ما کسب (2)

ترجمه آیات

به نام خدای رحمان و رحیم.بریده باد دو دست ابی لهب(مرگ بر او باد)(1).

مال وی و آنچه را به دست آورده دردی را از او دوا نکرد(2).

به زودی وارد آتشی شعله ور شود(3).

با زنش که بارکش هیزم است(4).

و طنابی تابیده(از لیف خرما)به گردن دارد(5).

بیان آیات معنایتبت یدا ابی لهب و تبو وجه اینکه در این نفرین از ابو لهب به کنیه یاد شده است

این سوره تهدید شدیدی است به ابو لهب، تهدیدی است به هلاکت خودش و عملش، تهدیدی است به آتش جهنم برای خودش و همسرش، و این سوره در مکه نازل شده است.

تبت یدا ابی لهب و تبتبوتباببنابر آنچه جوهری معنی کرده به معنای خسران و هلاکت است (1).

............................................ (1)صحاح اللغة، مادهتب.

صفحه : 664

.بعضی(2) هم گفته اند به معنای خیبت و نومیدی است.بعضی(3) دیگر آن را به معنای تهی دستی از همه خیرها دانسته اند.ولی - به طوری که دیگران هم(4) گفته اند - همه این معانی نزدیک به همند، و بنا بر این کلمهیددر آیه نیز به معنای لغویش نیست، بلکه کنایه است از قدرت آدمی، چون دست در انسان عضوی است که مقاصدش به وسیله آن انجام می شود،و بیشتر کارهای آدمی را به دست او نسبت می دهند، وتباب و خاسر شدن دست به معنای بی نتیجه شدن اعمال آدمی، و بلکه نتیجه معکوس دادن آن است، و یا به عبارت دیگر به معنای باطل شدن اعمال او و به نتیجه نرسیدن آن است، به طوری که زحماتش هدر رود و مورد استفاده اش قرار نگیرد، این معنای تباب دست انسان بود.

و معنای تباب خود آدمی، خسران او در نفس و حاق ذاتش است، به طوری که از سعادت دائمیش محروم شود، و این همان هلاکت دائمی او است.

پس اینکه فرمود: تبت یدا ابی لهب و تب، معنایش در حقیقتتب ابو لهباست، و این نفرینی به او به هلاکت خودش و بطلان و بی اثر گشتن توطئه هایی است که به منظورخاموش کردن نور نبوت می کرد، و یا قضایی است از خدای تعالی به این هلاکت وبطلان توطئه ها.

و این ابو لهب که مورد نفرین و یا قضای حق تعالی قرارگرفته، فرزند عبد المطلب وعموی رسول خدا(ص)است، که سخت با رسول خدا(ص)دشمنی می کرد و در تکذیب گفته ها و دعوت او و نبوتش و در آزار و اذیتش اصرارمی ورزید، و در این راه از هیچ گفته و عملی فروگذار نمی کرد،و او همان کسی بود که وقتی رسول خدا(ص)او و سایر عشیره اقربین خود را برای اولین بار دعوت کرد، با کمال بی شرمی درپاسخش گفتتبا لک - خسران و هلاکت بر تو بادو این سوره نازل شد و گفتار او را به خودش رد کرد که خسران و هلاکت بر او باد.

بعضی (5) ها گفته اند: نام او همین ابو لهب بوده، هر چند که به شکل کنیه است.

بعضی(6) دیگرگفته اند کلمهابو لهبکنیه او بوده و نامش عبد العزی بوده.بعضی دیگرگفته اند عبد مناف بوده.و از همه اقوالی که در پاسخ این سؤال(چرا اسم او را نیاورد)گفته

............................................ (1)مفردات راغب، مادهتب. (2 و 3 و 4)روح المعانی، ج 30، ص 260. (5 و 6)مجمع البیان، ج 10، ص 556.

صفحه : 665

شده، این قول(1) است که خواسته است او را به آتش نسبت دهد، چون ابو لهب، اشعاری به انتساب به آتش دارد، وقتی می گویند فلانی ابو الخیر است، معنایش این است که: با خیررابطه ای دارد، و همچنین ابو الفضل و ابو الشر، و چون در آیات بعد می فرماید: سیصلی ناراذات لهب - به زودی در آتشی زبانه دار می سوزداز آن فهمیده می شود که معنای بت یداابی لهبهم این است که: از کار افتاده باد دو دست مردی جهنمی، که همیشه ملازم باشعله و زبانه آن است.

بعضی(2) دیگر گفته اند: نام او عبد العزی بوده، و اگر قرآن کریم نامش را نبرده، بدین جهت بود که کلمهعبد العزیبه معنای بنده عزی است، وعزینام یکی از بت هااست، خدای تعالی کراهت داشته که بر حسب لفظ نام عبدی را ببرد که عبد او نباشد، بلکه عبد غیر او باشد، و خلاصه با اینکه در حقیقت عبد الله است، عبد العزی اش بخواند، اگر چه دراسم اشخاص معنا مورد نظر نیست، ولی همانطورکه گفتیم قرآن کریم خواست از چنین نسبتی حتی بر حسب لفظ خود داری کرده باشد.

ما اغنی عنه ماله و ما کسبدر این آیه کلمهمادو بار آمده، اولی نافیه است، و دومی می تواند موصوله باشد، ومعنایما کسب، آنچه با اعمالش به دست آوردهبوده باشد، و می تواند مصدریه باشد، ومعنایش کسب کردن به دست خود باشد، و کسب کردن به دست خود، همان عمل او است،و معنای آیه به فرض دوم این است که: عمل او دردی از او دوا نکرد.

و معنای آیه به هر حال این است که مال ابو لهب و عملش و یا اثرعملش دردی از اودوا نکرد و به نفرین خدا و یا قضای او، هم دچار تباب و خسران نفس شد و هم تباب و خسران دو دستش.

سیصلی نارا ذات لهبیعنی به زودی داخل آتشی زبانه دارخواهد شد.و منظور از این آتش، آتش دوزخ است که جاودانی است، و اگر کلمهناررا نکره وبدون الف و لام آورد، برای این بود که عظمت و هولناکی آن را برساند.

و امراته حمالة الحطباین آیه عطف است بر ضمیر فاعلی که در جملهسیصلیمستتراست، و تقدیرکلامسیصلی ابو لهب و سیصلی امراتهاست، یعنی بزودی ابو لهب داخل آتشی زبانه دار

............................................ (1)روح المعانی، ج 30، ص 261. (2)مجمع البیان، ج 10، ص 559.

صفحه : 666

توضیحی در باره اینکه نفرین به ابو لهب و اینکه فرمود: سیصلی نارا...عدم اختیار ابو لهب در جهنمی شدن را افاده نمی کندمی شود، و به زودی همسرش نیز داخل آن خواهد شد،و کلمهحمالة - به فتحه آخر - درجملهحمالة الحطباز این جهت فتحه به خود گرفته که به اصطلاح وصفی است که به منظور مذمت موصوف آن از وصفیت افتاده و در اینجا به عنوان نام آن زن آمده،و در نتیجه چنین معنا می دهد: من مذمت می کنم حمالة الحطب را.

ولی بعضی(1) گفته اند منصوب شدنحمالةبخاطر آن است که حال از کلمهامراةاست،و این معنای لطیفی می دهد که به زودی می آید.

فی جیدها حبل من مسدکلمهمسدبه معنای طنابی است که از لیف خرما بافته شده باشد، و این جمله بنا بر اینکه کلمهحمالةحال باشد، حال دوم از کلمهامراةاست.

و ظاهرا مراد از این دو آیه این باشد که همسر ابو لهب به زودی در آتش دوزخ در روزقیامت به همان هیئتی ممثل می گردد که در دنیا به خود گرفته بود، در دنیاشاخه های خاربن و بته هایی دیگر را با طناب می پیچید و حمل می کرد، و شبانه آنها را بر سر راه رسول خدا(ص)می ریخت تا به این وسیله آن جناب را آزار دهد، در آتش هم باهمین حال، یعنی طناب به گردن و هیزم به پشت ممثل گشته عذاب می شود.

در مجمع البیان می گوید: اگر کسی سؤال کند بعد از این نفرین که خدا در حق ابو لهب کرده، آیا جهنمی بودن او جبری نیست، و آیا او باز هم می توانسته ایمان بیاورد،و آیااگر ایمان می آورد نفرین خدا تکذیب نمی شد؟در پاسخ می گوییم: باز هم ایمان آوردن، تکلیف ابو لهب بوده، چون نفرین،تکلیف ثابت را بر نمی دارد، و نفرین خدای تعالی بر او در حقیقت تهدید او است، خواسته است بفرماید اگر ایمان نیاوری چنین و چنانت می کنم (2).

مؤلف: اشکال مذکور ناشی از غفلت است، غفلت از این حقیقت که تعلق قضای حتمی الهی به فعلی از افعال اختیاری انسان، باعث بطلان اختیار انسان نمی شود،چون فرض این است که اراده الهی - و همچنین فعل خدای تعالی - تعلق گرفته به فعل اختیاری انسان، بدان جهت که فعل انسان است، یعنی اختیاری است، و اگر فعل انسان و به عبارتی فعل ابو لهب به اختیار خود او صادر نشود، باعث می شودکه اراده خدا از مرادش تخلف کند و این محال است، و وقتی فعلی که متعلق قضاء موجب است، اختیاری شد، ترکش هم اختیاری خواهد

............................................ (1)روح المعانی، ج 30، ص 263. (2)مجمع البیان، ج 10، ص 560.

صفحه : 667

بود، هر چند که آن ترک واقع نمی شود، (دقت بفرمایید)وما در چند مورد از مباحث گذشته این کتاب در این باره بحث کردیم.

پس روشن شد که ابو لهب می توانسته ایمان بیاورد واز آتش نجات پیدا کند، آتشی که در صورت کافر مردن وی حتمی بوده، و قضایش رانده شده بود.

و از این باب است همه آیاتی که در باره کفار قریش نازل شده و خبرمی دهد به اینکه اینان ایمان نخواهند آورد، نظیر آیات زیر که می فرماید:ان الذین کفروا سواء علیهم ء انذرتهم ام لم تنذرهم لایؤمنون (1) ، و نیز می فرماید: لقد حق القول علی اکثرهم فهم لایؤمنون (2) ، و نیز از همین باب است آیاتی که سخن از مهر زدن بر دلها دارد، هیچ یک از آن آیات و این آیات مستلزم جبر نیست.

بحث روایتی
(چند روایت در باره بد رفتاری ابو لهب و همسرش با رسول الله(صلی الله علیه وآله وسلم)و نزول سوره تبت)

درمجمع البیان در ذیل آیه شریفهو انذر عشیرتک الاقربینازابن عباس روایت آورده که گفت: وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا(ص)بر بالای صفارفت و با بلندترین صوتش فریاد زد یک خبر مهم، و قریش بدون درنگ دورش جمع شدند، پرسیدند چه شده است مگر؟فرمود: به نظرشما اگر خبری بدهم که فردا صبح و یا امروز عصردشمنی بر سر شما می تازد از من می پذیرید یا نه؟همه گفتند: بلی(برای اینکه ما از تو دروغی نشنیده ایم).فرمود: هم اکنون شما را انذار و هشدار می دهم از عذابی سخت که در انتظار شمااست، ابو لهب گفت: تبا لک - مرگت باد، برای این همه ما را صدا زدی و اینجا جمع کردی؟خدای عز و جل در پاسخ وی این سوره را نازل کرد (3).

مؤلف: این روایت را در تفسیر این سوره نیز از سعید بن جبیراز ابن عباس روایت کرده، ولی در آن نیامده که دعوت بر بالای صفا هنگام نزول آیهو انذر عشیرتک...بوده (4).

............................................ (1)همانا کسانی که کفر ورزیده اند چه انذارشان کنی و چه نکنی فرقی به حالشان ندارد وایمان نخواهند آورد.سوره بقره، آیه 6. (2)البته وعده عذاب مابر اکثر آنان چون ایمان نمی آورند حتمی و لازم گردید.سوره یس، آیه 7. (3)مجمع البیان، ج 7، ص 206. (4)مجمع البیان، ج 10، ص 559.



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



نماز شب [آیات 1 - 8 سوره مزمل]
پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 0:0

منابع مقاله:

المیزان جلد بیست، طباطبائی ، سید محمد حسین؛

بسم الله الرحمن الرحیم

یاایها المزمل (1)قم اللیل الا قلیلا (2)نصفه

او انقص منه قلیلا (3)او زد علیه و رتل القرآن ترتیلا (4)انا سنلقی علیک قولا ثقیلا (5)ان ناشئة اللیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا (6)ان لک فی النهار سبحا طویلا (7)و اذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا (8)

ترجمه آیات

به نام خداوند بخشایشگر و مهربان هان ای جامه به خود پیچیده!(1).

پاره ای از شب به جز اندکی از آن را بر خیز و زنده بدار(2).

یا نصف آن را و یا کمی کمتر از نصف را(3).

و یا اندکی بر نصف بیفزا و قرآن را شمرده شمرده بخوان(4).

آماده باش که به زودی کلامی سنگین بر تو نازل می کنیم(5).

(کلامی که قبلا باید خود را برای تحملش آماده کرده باشی)و بهترین وسیله برای صفای نفس وسخن با حضور قلب گفتن هنگام شب است که خدا آن را پدید آورده(6).

چون تو در روز دوندگی و مشاغل بسیار داری(7).

و ذکر خدا را بگو و دست حاجت به سویش دراز کن(8).

بیان آیات مفاد خطاب"یا ایها المزمل"

این سوره رسول خدا(ص)را امر می کند به اینکه نماز شب بخواند، تا به این وسیله آماده و مستعد گرفتن مسؤولیتی گردد که به زودی به او محول می شود، و آن قرآنی است که به وی وحی خواهد شد، و دستورش می دهد در برابر حرفهای بیهوده ای

صفحه : 94

که دشمنان می زنند، و شاعر و کاهن یا دیوانه اش می خوانند صبر کند، و به نحوی پسندیده ازآنان کناره گیری نماید، و در این آیات تهدید و انذاری هم به کفار شده، و حکم صبر را به همه مؤمنین تعمیم داده، در آخر تخفیفی را که برای رسول خدا(ص)ومؤمنین قائل شده ذکر می کند.

و این سوره از نخستین سوره هایی است که در اول بعثت نازل شده.حتی بعضی گفته اند: دومین یا سومین سوره ای است که بر قلب مقدس نبی اکرم(ص)نازل شده است.

"یا ایها المزمل"کلمه"مزمل" - با تشدید زاء و تشدید میم - در اصل"متزمل"بوده، اسم فاعل از باب تفعل(تزمل)است، و معنایش لفافه به خود پیچیده است.کسی که جامه یا چیزی به خودمی پیچد تا بخوابد یا مثلا سرما را دفع کند، آن را" مزمل"می گویند، و از ظاهر این جمله برمی آید در آن ساعتی که این سوره نازل می شده آن جناب جامه ای را به خود پیچیده بوده، ازاین جهت به"مزمل"مورد خطاب قرار گرفته.

این را بدان جهت گفتیم که کسانی خیال نکنند این خطاب جنبه توبیخ و یا تحسین دارد، بله ممکن است از سیاق آیات استفاده شود که گویا آن جناب در مقابل دعوتش مورداستهزا و اذیت قرار گرفته، و برای خاطر خدا اندوهناک شده، و برای دفع غم و اندوه خودجامه ای به خود پیچیده تا لحظه ای استراحت کند، در این هنگام خطاب شده که ای جامه به خود پیچیده بر خیز، نماز شب بخوان و در برابر آنچه به تو می گویند صبر کن، همانطور که به عموم مسلمانان سفارش کرده برای مقاوم شدن در برابر ناملایمات از صبر و نماز کمک بخواهند، "استعینوا بالصبر و الصلوة" (1) با این دستور به آن جناب فهمانده که باید خود را درمقابل اندوه های بزرگتر و مصائب تلخ به وسیله نماز و صبر مقاوم سازد، نه به وسیله پیچیدن جامه و خوابیدن.

بعضی (2) آیه را چنین معنا کرده اند: ای کسی که با مشقت و دشواری نبوت متزمل شده ای، یعنی متحمل دشواری های این مقام گشته ای.و لیکن از جهت لفظ هیچ دلیلی در آیه بر این معنا نیست.

............................................ (1)سوره بقره، آیه 153. (2)مجمع البیان، ج 10، ص 377.

صفحه : 95

چند وجه در معنای آیه: "قم اللیل الا قلیلا...""قم اللیل الا قلیلا نصفه او انقص منه قلیلا او زد علیه و رتل القران ترتیلا"مراد از"قیام در لیل"قیام در شب برای نماز است، پس کلمه"لیل"مفعول فیه است، که مجازا مفعول به واقع شده، مثل اینکه می گویند: "دخلت الدار - داخل شدم خانه را"، که حقیقتش"دخلت فی الدار - داخل شدم در خانه"است.

بعضی (1) گفته اند: معمول"قم"در تقدیر است، و کلمه"لیل"به خاطر ظرفیت منصوب شده، و تقدیر کلام"قم الی الصلاة فی اللیل"است، و جمله"الا قلیلا"استثنا ازکلمه"لیل"است.

و از ظاهر سیاق بر می آید که جمله"نصفه او انقص منه قلیلا او زد علیه"، بدل باشداز جمله"اللیل الا قلیلا"، که متعلق تکلیف"قم"است، و دو ضمیر"منه"و"علیه"به کلمه"نصف"، و ضمیر در"نصفه"به کلمه"لیل"بر می گردد، و معنای آیه این است که نیمی از شب را بپا خیز، و یا کمی از نصف کم کن، و یا اندکی بر نصف بیفزا، و این تردیدبین سه امر تردید تخییر است، می خواهد بفرماید: مخیری بین اینکه درست نیمی از شب رازنده بداری، و یا کمی کمتر از نصف، و یا کمی بیشتر از آن را.

بعضی (2) از مفسرین گفته اند: کلمه"نصفه"بدل از مستثنی، یعنی کلمه"قلیلا"است، و اگر اینطور باشد، معنا چنین می شود: شب را بپا خیز الا نصف آن را، و یا از نصف کمی کمتر کن، یعنی بیشتر از نصف را بپا خیز، و یا کمی زیادتر کن، یعنی کمتر از نصف بپا خیز.و در این صورت بر عکس وجه قبلی جمله بدل، ابهام را از مستثنی به مطابقه و ازمستثنی منه به التزام بر می دارد.

و این دو وجه هر چند در نتیجه یکی هستند، و لیکن وجه قبلی زودتر به ذهن می رسد، چون احتیاج به رفع ابهام کردن به وسیله بدل از متعلق حکم، سابقه بیشتری دارد، تا احتیاج به رفع ابهام از توابع و ملحقات آن.پس بدل بودن جمله"نصفه.. ."از کلمه"لیل"که لازمه آن رفع ابهام از متعلق تکلیف است به دلالت مطابقی زودتر به ذهن می رسد، از اینکه بدل باشد ازکلمه"قلیلا".

بعضی (3) دیگر گفته اند: کلمه"نصفه"بدل از لیل است، و لیکن مراد از قلیل، قلیل ازشبهاست، نه قلیل از ساعتهای یک شب، و معنای آیه این است که: همه نیمه شب ها بر خیز،

............................................ (1)روح البیان، ج 10، ص 204. (2)روح المعانی، ج 29، ص 102. (3)تفسیر کشاف، ج 4، ص 636.و مجمع البیان، ج 10، ص 377.

صفحه : 96

بیان جهات مختلف سنگین بودن قرآن(انا سنلقی علیک قولا ثقیلا)و چند وجه در این باره یا شبهای اندکی از آن کم کن، و یا شبهای اندکی بر آن اضافه کن، و منظور از این شبهای اندک آن شبهایی است که انسان عذر دارد، یا بیمار است، و یا خواب بر او غلبه کرده و یاعذری دیگر دارد.و این وجه عیبی ندارد، جز اینکه وجه اول زودتر به ذهن می آید.

"و رتل القران ترتیلا" - "ترتیل قرآن"به معنای تلاوت آن است به نحوی که حروف پشت سر هم آن روشن و جدای از هم بگوش شنونده برسد، و این جمله عطف است بر جمله"قم اللیل"، و معنای آن دو این است که شب برخیز و قرآن را به ترتیل بخوان.

و ظاهرا مراد از ترتیل قرآن، ترتیل آن در نماز، و یا اصلا منظور از قرآن خود نماز است، و خدای تعالی نظیر این تعبیر را از نماز کرده، مثلا فرموده: "اقم الصلوة لدلوک الشمس الی غسق اللیل و قران الفجر ان قران الفجر کان مشهودا" (1).

بعضی (2) گفته اند: مراد آیه شریفه این است که قرائت قرآن را واجب کند نه نماز را.

............................................ (1)نماز را هنگام ظهر تا تاریکی شب بخوان و نیز قرآن فجر را که مشهود شاهدان است.سوره اسری، آیه 78. (2)تفسیر کشاف، ج 4، ص 637.

"انا سنلقی علیک قولا ثقیلا""ثقل" - سنگینی - کیفیت خاصی برای جسم است، و خاصیت آن این است که حمل چنین جسمی و جابجا کردن آن دشوار است، و چه بسا همین کلمه در غیر جسم، مثلادر امور معنوی هم به عنوان استعاره استعمال می شود، مثلا می گویند درس امروز سنگین بود، یعنی تحمل آن برای فهم و درک شاگردان دشوار بود و یا می گویند سخنرانی امروز که همه اش نظریه های علمی دقیق بود برای عوام سنگین بود، که در این گونه تعبیرها کلمه سنگین در غیر جسم به کار رفته، در امور معنوی که درک آن دشوار است و یا حقایقی در بر دارد که رسیدن به آن سخت است، و یا فرمانهایی را متضمن است که امتثال آن و مداومت بر انجام آن دشوار است.

قرآن کریم که کلام الهی است به هر دو اعتبار ثقیل است، اما از حیث فهم معنایش ثقیل است برای اینکه کلامی الهی است که پیامبر آن را از ساحت عظمت و کبریایی گرفته، و معلوم است چنین کلامی را نمی فهمد مگر نفوس طاهر از هر پلیدی، نفوسی که از هر سببی قطع امید کرده و تنها به خدای سبحان که مسبب الاسباب است دل بسته، کلامی است الهی و کتابی است عزیز، که ظاهر و باطنی دارد، تنزیل و تاویلی دارد، تبیان برای هر چیز است، و سنگینی آن از حال و وضع رسول خدا(ص)مشهود بود، همه می دیدند

صفحه : 97

که در هنگام گرفتن آن دچار برحاء - حالتی شبیه بیهوشی - می شد، و این معنا در روایات بسیار زیاد آمده.

و اما از حیث تحقق بخشیدن به حقایق معارفش، و ساده تر بگویم توحید و معارف اعتقادی و اخلاقیش را در خود پیاده کردن، آنقدر سنگین است که در بیان سنگینیش کافی است آیات زیرا را بخوانیم که می فرماید: "لو انزلنا هذا القران علی جبل لرایته خاشعا متصدعامن خشیة الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون" (1) و"و لو ان قرانا سیرت به الجبال او قطعت به الارض او کلم به الموتی" (2) که در اولی می فرماید کوه تحمل آن را ندارد که قرآن بر او نازل شود، و اگر بر کوه نازل می شد کوه خاشع و از ترس خدا پاره پاره می شد، و دردومی از این معنا خبر داده که با این قرآن می توان کوهها را به حرکت در آورد، و زمین را پاره پاره کرد، و با مردگان سخن گفت.

قرآن کریم نه تنها به آن دو اعتبار سنگین است، بلکه به اعتبار پیاده کردنش در جامعه و دعوت مردم به اینکه مراسم دین حنیف را بپا دارند، و خلاصه برتری دادن این دین حنیف برسایر ادیان نیز سنگین است، شاهد سنگینیش مصائب و ناملایماتی است که رسول خدا(ص)در راه خدا تحمل کرد، و آزارهایی است که برای خدا چشید، که آیات قرآن هم پاره ای از انواع ایذاءها و استهزاءها و خطاکاریهایی که آن جناب از مشرکین وکفار و منافقین و بیماردلان دید حکایت کرده است.

پس اینکه می فرماید: "انا سنلقی علیک قولا ثقیلا"منظور از"قول ثقیل"همین قرآن عظیم است، به دلیل اینکه این آیات را که در اول بعثت نازل شده برای هر کس بخوانی همین به ذهنش می رسد، مفسرین هم قول ثقیل را به قرآن تفسیر کرده اند.

این آیه در مقام تعلیل حکمی است که جمله"قم اللیل..."بر آن دلالت دارد، درنتیجه به مقتضای سیاق - با در نظر گرفتن اینکه خطاب به خصوص رسول خدا(ص)است - این معنا را می رساند که اگر گفتیم شب زنده داری کن، و در شب با خواندن نماز متوجه درگاه ما شو، برای این بود که خود را برای کرامت قرب و شرف حضور، و افتخارهمکلامی با ما آماده سازی، تا ما قول ثقیلی را بر تو القاء کنیم.

............................................ (1)اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم می دیدی که در برابر آن خشوع می کند و از خوف خدا می شکافد. و اینها مثالهایی است که برای مردم می زنیم تا در آن بیندیشند.سوره حشر، آیه 21. (2)اگر به وسیله قرآن کوهها به حرکت در آیند و زمینها قطعه قطعه شوند و بوسیله آن با مردگان سخن گفته شود(باز هم ایمان نخواهند آورد).سوره رعد، آیه 31.

صفحه : 98

بنا بر این، نماز شب راهی است که آن جناب را به چنین موقعی کریم منتهی می سازد.در جای دیگر هم خدای سبحان نماز شب را راه به سوی خدا خوانده، می فرماید: "ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا" (1).

(2) که در تفسیر همین آیه معنای مقام محمود را بیان کردیم.

و وقتی یکی از جهات سنگینی قرآن سنگینی معارف آن، و نیز پذیرفتن شرایع واحکام آن است قهرا بر امت هم ثقیل خواهد بود، همانطور که بر رسول خدا(ص)سنگین بود، پس معنای آیه این است که: مابه زودی به تو وحی می کنیم قولی را که هم بر خودت سنگین است و هم بر امتت، اما سنگینی آن بر خود تو از جهت صعوبت تحقق حقائق آن، و از جهت مصائبی است که در طریق ابلاغ آن خواهی دید، و سلب راحت و فراغتی است که از توخواهد شد، و از جهت مجاهدت نفس و انقطاع به سوی خدا، و زحماتی است که لازمه گرفتن وحی است.و اما سنگینی آن بر امتت از این جهت است که آنها هم در پاره ای از جهات یادشده با تو شریکند، از آن جمله تحقق دادن به حقائق قرآن در نفس، و نیز پیروی اوامر و نواهی خدا و رعایت حدود آن است، که هر طایفه از طوایف امت به قدر وسع و طاقتش باید این رنجها را تحمل کند.

مفسرین (3) در اینکه سنگینی قرآن چه معنا دارد، اقوالی دیگر دارند.

یکی اینکه: قرآن عظیم الشان و متین و مستدل است، همچنان که خود مامی گوییم: این کلام وزین و سنگین است، یعنی در موقع خود واقع شده است.

یکی (4) دیگر اینکه: قرآن در میزان روز قیامت سنگین است، حال یا حقیقتا سنگین است و یا مجازا و به این عنایت که ثوابی که در برابر قرآن به اشخاص می دهند بسیار و مهم است.

یکی (5) دیگر اینکه: قرآن بر کفار و منافقین سنگین است، برای اینکه هم اعجاز دارد

............................................ (1)این یک تذکر و یادآوری است پس هر کس بخواهد می تواند به سوی پروردگارش راهی اتخاذ کند.سوره دهر، آیه 29. (2)در پاره ای از ساعات شب تهجد کن، تهجدی داوطلبانه که امید است پروردگارت تو را به مقامی محمود مبعوث فرماید. سوره اسراء، آیه 79. (3 و 4 و 5)روح المعانی، ج 29، ص 104.

صفحه : 99

چند قول در معنای دو آیه: "ان ناشئة اللیل اشد وطا و اقوم قیلا ان لک فی النهار سبحا طویلا"که نه می توانند مثلش را بیاورند و نه می توانند قبولش کنند، و هم اینکه مشتمل بر تهدید علیه ایشان است.

یکی (1) دیگر اینکه: سنگینی قرآن کنایه است از بقای آن در طول روزگار، چون یکی از خصوصیات هر چیز سنگین، این است که در جای خود ثابت بماند.

و بعضی دیگر وجوهی دیگر گفته اند که هر چند هر کدام در جای خود صحیح وبی عیب است، و لیکن وجهی که ما آوردیم چیزی است که از ظاهر آیه به ذهن می آید.

"ان ناشئة اللیل هی اشد وطا و اقوم قیلا ان لک فی النهار سبحا طویلا"آیه اولی در این مقام است که بیان کند چرا شب را برای این نماز اختیار کردیم، وآیه دوم در مقام این است که بیان کند چرا روز را انتخاب نکردیم همچنان که آیه قبلی که می فرمود: "انا سنلقی علیک قولا ثقیلا"در مقام بیان این بود که اصلا چرا نماز شب تشریع شد.

در آیه مورد بحث در کلمه"ناشئة"دو احتمال هست: یکی اینکه مانند کلمه"عافیت"و"عاقبت"مصدر، و به معنای نشئه و حدوث و تکون باشد.و دوم اینکه اسم فاعل از ماده نشئه باشد، که به موصوف خود اضافه شده، هر کدام که باشد مراد از آن، شب است، و اگر حادثه را بر شب اطلاق کرده، نظیر اطلاق آن بر اجزای خلقت است.

و چه بسا بعضی (2) گفته اند: منظور از حادثه شب همان نماز شب است.و معنای"وط ء زمین"قدم نهادن بر آنست و اینکه فرمود"حادثه شب شدیدترین قدم نهادن است"کنایه است از اینکه این عمل از هر عمل دیگر در صفای نفس، انسان را ثابت قدم تر می سازد، و بهتر از هر چیز نفس آدمی را از اینکه به وسیله شواغل روز، دچار کدورت شود حفظ می کند.

بعضی (3) گفته اند: منظور از"وط ء"مطابقت قلب با زبان است.آنگاه گفته خود راتایید کرده به اینکه: بعضی ها کلمه را"وط ء" به کسره واو خوانده اند.

و مراد از اینکه فرمود"حادثه شب اقوم قیلا است"این است که نماز شب استوارترین و صائب ترین سخن است، برای اینکه در نماز شب حضور قلب بیشتر و توجه به کلام دقیق تر است.

و معنای آیه این است که حادثه شب و یا نماز در دل شب ثابت قدم تر است - و یا در

............................................ (1)روح المعانی، ج 29، ص 104. (2)تفسیر کشاف، ج 4، ص 638. (3)مجمع البیان، ج 10، ص 378.

صفحه : 100

مقصود از"ذکر"در خطاب: "و اذکر اسم ربک"مطابقت قلب و زبان شدیدتر، و سخنی استوارتر و صائب تر است، چون خدای تعالی شب رامایه آرامش قرار داده، و نتیجه این آرامش این است که خاطر انسان از شواغل معیشت فارغ، ودست انسان از اسباب ظاهری بریده است.

"ان لک فی النهار سبحا طویلا" - کلمه"سبح"به معنای دویدن و تند راه رفتن درآب است، و"سبح طویل"در روز کنایه از غور در مهمات زندگی و انواع زدوبندها دربرآوردن حوائج زندگی است.و معنای آیه این است که تو در روز مشاغل بسیار داری که همه وقتت را فرا گرفته، فراغتی برایت باقی نمی گذارد تا در آن با توجه تام متوجه درگاه پروردگارت باشی، و از هر چیزی منقطع گردی، بنابر این بر تو است که از شب استفاده کنی، و در آن به نماز بپردازی.

بعضی (1) از مفسرین آیه را این چنین معنا کرده اند: تو در روز می توانی بخوابی و امرمعاش خود را تدبیر کنی، و در وائج خود تصرف نمایی، پس شبت را به تهجد اختصاص ده.

بعضی (2) دیگر اینطور معنا کرده اند: تو در روز فراغت داری، حال اگر شب نتوانستی به کارت برسی، در روز آن را تلافی کن، و آنچه در شب انجام ندادی در روز قضاء کن.بنا به گفته این مفسر آیه مورد بحث همان را می خواهد بگوید که: آیه"و هو الذی جعل اللیل و النهارخلفة لمن اراد ان یذکر او اراد شکورا" (3) ، بیان می کند.لیکن آنچه ما اختیار کردیم با سیاق مناسب تر است.

"و اذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا"ظاهرا این جمله می خواهد نماز شب را توصیف کند، و بنا بر این به منزله عطف تفسیری برای جمله"و رتل القران ترتیلا"است، و روی این فرض مراد از"ذکر اسم رب"ذکر زبانی با رعایت مطابقت آن با قلب می باشد، و همچنین مراد از"تبتل"، تضرع و زاری بازبان است.

بعضی (4) از مفسرین گفته اند: در این جمله تعمیمی بعد از تخصیص آیه قبل شده، درآیه قبل تنها به نماز شب سفارش می شد، در این آیه به مطلق ذکر، و مراد از ذکر، دوام در ذکرخدای تعالی در شب و روز است، به هر نحوی که باشد، چه با تسبیح و چه با تحمید و چه با

............................................ (1 و 2)مجمع البیان، ج 10، ص 378. (3)خدای تعالی آن کسی است که شب و روز را پشت سرهم قرار داد، برای هر کسی که بخواهدمتذکر شود، و یا بخواهد شکری بگزارد.سوره فرقان، آیه 62. (4)روح المعانی، ج 29، ص 106.

صفحه : 101

نماز و چه با قرائت قرآن و چه غیر آن، و اگر ذکر را به دوام تفسیر کردیم، برای این است که رسول خدا(ص)هرگز خدا را از یاد نبرده بود، تا آیه بخواهد او را به یادخدا بیندازد، پس ناگزیر باید بگوییم منظور دوام ذکر است، البته مراد از دوام هم دوام عرفی است نه حقیقی، چون دائما به یاد خدا بودن امکان ندارد.

ولی او این اشکال را چه می کند که اگر منظور از ذکر، ذکر زبانی بوده باشد، چه منافاتی دارد با اینکه آن جناب در دل خدا را فراموش کند، و اگر اعم از ذکر لفظی و قلبی باشد، آیه شریفه از رساندن آن قاصر است، بر فرض هم بتوانیم از این اشکال صرفنظر کنیم، دواشکال دیگر هست، یکی اینکه فراموش نکردن خدا تا روزی که این خطاب به آن جناب شده منافات ندارد که برای از آن به بعد سفارش کند که همانطور که تاکنون پروردگارت را از یادنبرده ای از این به بعد هم فراموشش مکن.دوم اینکه این سخن که دوام حقیقی ذکر غیر ممکن است و ناگزیر باید دوام را حمل بر عرفی آن کنیم، و همی بیش نیست، و همی که از نفهمیدن معنا ناشی شده، چون خدای عز و جل دائما مذکور انسان هست، و حتی یک لحظه از او غایب نیست، حال چه اینکه آدمی متوجه به آن باشد و یا از آن غفلت بورزد، پس جای آن هست که خدای تعالی خود را به انسان معرفی کند، به طوری که دیگر در هیچ حالی از او غفلت ننماید، خواننده عزیز به دو آیه زیر توجه کند: " و"یسبحون اللیل و النهار لا یفترون" (2) ، و ما در تفسیر این دو آیه و در آخر سوره اعراف گفتیم که: این خصوصیت اختصاص به ملائکه ندارد.

و کوتاه سخن اینکه: جمله"و اذکر اسم ربک"امر می کند به اینکه اسمی از اسمای خدا، و یا خصوص لفظ جلاله را ذکر کند. بعضی (3) گفته اند: منظور خصوص بسم الله است.

در آیه مورد بحث التفاتی از تکلم با غیر در جمله"انا سنلقی"به غیبت به کاررفته، یعنی در جمله مورد بحث خدای تعالی غایب فرض شده، و شاید وجه آن این باشد که باذکر کلمه"رب"ذلت عبودیت عبد را که رابط میان عبد و پروردگارش است و عبد از آن غافل شده متذکر گردد.

"و تبتل الیه تبتیلا" - کلمه"تبتل"را بعضی (4) به انقطاع یعنی بریدن از خلق و متوجه

............................................ (1)آنهایی که نزد پروردگار تواند، شب و روز برایش تسبیح می گویند در حالی که احساس خستگی نمی کنند.سوره فصلت، آیه 38. (2)شب و روز تسبیح می گویند و خسته نمی شوند.سوره انبیاء، آیه 20. (3 و 4)مجمع البیان، ج 10، ص 379.

صفحه : 102

خدا شدن تفسیر کرده اند، و از ائمه اهل بیت(ع)روایت شده که تبتل به این معناست که دست التماس به درگاه خدا برآری و تضرع و زاری کنی.و اگر ما ذکر را به ذکرلفظی حمل کنیم این معنا مناسب تر از معنای اول است.

کلمه"تبتیلا"ظاهرا مفعول مطلق است، و مقتضای ظاهر این بود که بفرماید: "وتبتل الیه تبتلا"، اگر این طور نفرمود، و به جای آن کلمه"تبتیلا"را آورد، به قول بعضی (1) برای این بود که باب تفعل از"بتل"متضمن معنای باب تفعیل آن نیز هست، پس مثل این است که فرموده باشد: "بتل الیه تبتیلا"و معنایش یا این است که ارتباط نفس خود را از هرچیز دیگر قطع کن، و تنها به خدا دل ببند، و یا این است که نفس خود را وا بدار به اینکه دست تضرع به درگاه خدا بردارد.و به قول بعضی (2) دیگر آوردن"تبتیلا"به جای"تبتلا"برای این بوده که رعایت قافیه آخر آیات قبل شده باشد.

............................................ (1)تفسیر جامع الاحکام، ج 10، ص 44. (2)مجمع البیان، ج 10، ص 379.

صفحه : 108

بحث روایتی روایاتی در باره نزول آیات: "یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلا..."

در الدر المنثور است که بزار و طبرانی در کتاب"اوسط"، و ابو نعیم در کتاب

"دلائل"، از جابر روایت کرده اند که گفت: قریش در دارالندوه جلسه ای تشکیل دادند، که بیایید برای این مرد(رسول خدا ص)نامی انتخاب کنید، که مردم باشنیدن آن نام و عنوان دیگر دورش جمع نشوند، و از او فاصله بگیرند.عده ای گفتند چطوراست او را کاهن بنامیم.جمعی گفتند دیوانه اش معرفی کنیم.عده ای دیگر گفتند اتهام دیوانگی به او نمی چسبد. جمعی پرسیدند چطور است ساحرش بخوانیم؟گفتند: نه، ساحر هم نیست، گفتند: کار ساحران را می کند، چون بین دو دوست را به هم می زند، و در آخر به همین معنا رای دادند و متفرق شدند.

جریان به اطلاع رسول خدا(ص)رسید، از شدت اندوه خود رادر ملحفه ای پیچید، جبرئیل به حضورش آمد و عرضه داشت: "یا ایها المزمل"، "یا ایهاالمدثر" (1).

مؤلف: آخر روایت خالی از سؤال نیست، برای اینکه از ظاهر آن بر می آید هردو سوره با هم نازل شده، علاوه بر این از آیات قرآن و حتی از سوره مدثر برمی آید که مشرکین هر تهمت ناروایی به آن جناب زده اند: کاهن، ساحر، مجنون، و شاعرش خوانده اند، و تنها به تهمت زدن به ساحر که روایت می گوید، اکتفا نکرده اند، از این هم که بگذریم در هیچ جای قرآن نیامده که این تهمت را به آن جناب زده باشند که بین دوستان را به هم می زند.

و در همان کتاب آمده که عبد الله بن احمد در کتاب"زهد"و محمد بن نصر درکتاب"الصلوة"از عایشه روایت کرده اند که گفت: رسول خدا(ص)شبها بسیار کم می خوابید، چون خدای تعالی دستور داده بود"قم اللیل الا قلیلا" (2).

و در تفسیر کشاف از عایشه روایت کرده که در پاسخ شخصی که پرسیده بود تزمیل(روانداز)رسول خدا(ص)چه بود؟ گفت رواندازی بود به طول چهارده ذراع، که من در زیر نیمی از آن می خوابیدم، و رسول خدا(ص)برروی نیم دیگرش نماز می خواند، پرسیدند از چه جنسی بود؟گفت به خدا سوگند نه خز بود ونه قز(ابریشم غیر مرغوب)و نه پوست مرعز، و نه ابریشم، و نه پشم، رویه آن از مو و آستریش ازکرک بود (3).

مؤلف: اهل فن این روایت را به جعلی بودن متهم کرده اند، و درست هم هست،

............................................ (1 و 2)الدر المنثور، ج 6، ص 276. (3)تفسیر کشاف، ج 4، ص 636.

صفحه : 110

برای اینکه آن زمانی که این سوره که ابتدایی ترین سوره های قرآن است در مکه نازل می شد، عایشه همسر رسول خدا(ص)نشده بود، ازدواج آن جناب با وی بعد ازهجرت در مدینه واقع شد.

و از کتاب جوامع الجامع نقل شده که گفته است: در روایتی آمده که رسول خدا(ص)داخل خانه خدیجه شد، در حالی که از شدت کوفتگی و فزع وترس نمی توانست روی پای خود بایستد، و فرمود: مرا بپیچید، چیزی نگذشت که جبرئیل ندایش در داد که: "یا ایها المزمل" (1).

و در الدر المنثور است که عبد بن حمید و ابن جریر و ابن ابی حاتم از سعید بن جبیرروایت کرده اند که گفت: وقتی آیه"یا ایها المزمل قم اللیل الا قلیلا"نازل شد، رسول خدا(ص)مدت ده سال شب ها را به قیام و عبادت گذرانید، طایفه ای ازاصحابش نیز او را متابعت می کردند، خدای تعالی بعد از ده سال آیه"ان ربک یعلم انک تقوم...و اقیموا الصلاة"را نازل کرد، و بعد از ده سال تخفیفی به کار آنان داد (2).

مؤلف: روایت شده (3) که آیه تخفیف بعد از یک سال، و در بعضی (4) روایات بعد ازهشت ماه نازل شد، و قیام در شب برای غیر رسول خدا(ص)واجب نبوده، همچنان که جمله"ان هذه تذکرة"نیز به بیانی که گذشت به این معنا اشاره دارد، ومؤید آن خود روایت است که می گوید: طایفه ای از اصحاب چنین کردند(نه همه).

و در تهذیب به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر(ع)روایت کرده که گفت: من از آن جناب از این کلام خدا پرسیدم که می فرماید: "قم اللیل الا قلیلا".فرمود: خدای تعالی به آن جناب دستور داد که در هر شب نماز شب بخواند، مگر آنکه استثنائا شبی نتواند (5).

مؤلف: این روایت به یکی از وجوهی که مفسرین در آیه ذکر کردند اشاره می کند.

و در مجمع البیان است که: بعضی گفته اند کلمه"نصفه"بدل است از کلمه"قلیل"، درنتیجه بیانی می شود برای استثناء و مؤید این قول روایتی است که در آن امام صادق(ع)فرموده: قلیل عبارت است از نصف، و جمله"او انقص منه"و جمله"او زد

............................................ (1)جوامع الجامع، ص 495. (2)الدر المنثور، ج 6، ص 276. (3 و 4)تفسیر قرطبی، ج 19، ص 37. (5)تهذیب الاحکام، ج 2، ص 335.

صفحه : 111

علیه"به معنای کمتر از نصف و بیشتر از آن است (1).

چند روایت در باره مراد از ترتیل قرآن و آداب تلاوت قرآن و در الدر المنثور است که عسکری در کتاب مواعظ از علی(ع) روایت کرده که فرمود: از رسول خدا(ص)پرسیدند معنای"و رتل القران ترتیلا"چیست؟فرمود: حروفش را واضح بگویی، و چون خواندن شعر صدای خود را ترجیع ندهی نه مانند بحر طویل یکسره باشد و نه مانند شعر پاره پاره، وقتی به عجائبش برمی خوری در آنجا بایستی، (و با تکرار آن)دل را به حرکت در آوری، و زنهار!همتتان این نباشد که زودتر به آخر سوره برسید (2).

مؤلف: نظیر این معنا را کلینی در کافی به سند خود از عبد الله بن سلیمان از امام صادق از علی(ع)به این عبارت نقل کرده که فرمود: یعنی حروف آن را واضح بگویید، و مانند خواندن شعر، به صوت خود ترجیع ندهید، و مانند ریگ، درهم وبرهمش مکنید، بلکه با(تکرار)آیاتش دلهای مبتلا به قساوت را از قساوت تهی کنید، و هم هیچ یک از شما این نباشد که زودتر سوره را تمام کنید (3).

و در همان کتاب است که ابن ابی شیبه از طاووس روایت کرده که گفت: از رسول خدا(ص)پرسیدند کدامیک از مردم قرآن را بهتر می خوانند؟فرمود: آن کس که وقتی تلاوتش را می شنوی احساس کنی که او از خدا می ترسد (4).

و در اصول کافی به سند خود از علی بن ابی حمزه روایت کرده که گفت: امام صادق(ع)فرمود: قرآن نباید به رعت خوانده شود، بلکه باید ترتیل شود، پس وقتی به آیه ای برمی خوری که در آن سخن از بهشت رفته، همانجا بایست و از خدای عز و جل درخواست بهشت کن، و چون به آیه مربوط به دوزخ می رسی از خدا بخواه تا از آتش پناهت دهد (5).

و در مجمع البیان در معنای ترتیل از ابی بصیر از امام صادق(ع)روایت کرده که فرمود: ترتیل آن است که در آن مکث کنی و صوتت را نیکو گردانی (6).

............................................ (1)مجمع البیان، ج 10، ص 377. (2)الدر المنثور، ج 6، ص 277. (3)اصول کافی، ج 2، ص 449، ح 1. (4)الدر المنثور، ج 6، ص 277. (5)اصول کافی، ج 2، ص 452، ح 2. (6)مجمع البیان، ج 10، ص 378.

صفحه : 112

روایاتی راجع به کیفیت نزول وحی بر رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)و نیز در همان کتاب از ام سلمه روایت کرده که گفت: رسول خدا(ص)قرائتش را آیه آیه می کرد (1).

و در همان کتاب از انس روایت کرده که گفت: رسول خدا(ص)صوت خود را در قرائت می کشید (2).

و نیز در همان کتاب روایت کرده که: حارث بن هشام از رسول خدا(ص)پرسید وحی چگونه بر تو نازل می شود؟فرمود: احیانا صدایی چون صدای زنگ به گوشم می خورد، و من آنچه را می گوید از بر می شوم، و این نوع وحی از سایر انواعش بر من سخت تر است، و بدنم عرق می کند، و گاهی فرشته وحی به صورت مردی برایم مجسم می شود، و من آنچه را می گوید از بر می شوم.

عایشه هم گفته: گاه می شد که وحی بر آن جناب نازل می شد در حالی که سوار برشتر بود ناچار به گردن حیوان می زد تا بخوابد.و نیز گفته: من دیده ام که گاهی در روز بسیارسرد وحی بر آن جناب نازل می شد و خیس عرق می شد، به طوری که عرق از پیشانیش می چکید (3).

و از تفسیر عیاشی نقل شده که او به سند خود از عیسی بن عبید از پدرش از جدش ازعلی(ع)روایت کرده که فرمود: قرآن بعضی آیاتش بعضی دیگر را نسخ می کند، ولذا باید به دستور رسول خدا(ص)به همه آیات تمسک کرد، یعنی آخرین آیه ای را هم که نازل شده در نظر بگیریم.و از جمله آخرین آیاتی که به آن جناب نازل شد سوره مائده است، که ما قبل خود را نسخ کرده ولی چیزی آن را نسخ نمی کند، این سوره درحالی بر آن جناب نازل شد که بر ناقه شهباء سوار بود، و وحی آن چنان بر آن حیوان گران آمدکه نتوانست راه برود، بلکه شکمش را به زمین نزدیک می کرد و من خود دیدم که نزدیک بودنافش به زمین برسد (4).

مؤلف: این روایت اگر درست باشد ناگزیر باید بگوییم ظاهر شدن اثر سنگینی وحی در ناقه و یا قاطر، از قبیل تجسم معانی است، نه اینکه وحی هم امری مادی و دارای سنگینی وزن است، چون این سخن معقول نیست.و نظیر این تعبیرها در روایاتی که معجزات وکرامات اولیاء را نقل می کنند، بسیار است.

و در تهذیب به سند خود از هشام بن سالم از امام صادق(ع)روایت کرده که در تفسیر کلام خدای عز و جل که فرموده"ان ناشئة اللیل هی اشد وطا و اقوم قیلا"، فرمود:

............................................ (1 و 2 و 3)مجمع البیان، ج 10، ص 378. (4)تفسیر عیاشی، ج 1، ص 288.

صفحه : 113

مراد از تبتل به سوی خدا(و تبتل الیه تبتیلا)منظور از"اقوم قیلا"این است که برخاستن آدمی از بستر برای رضای خدا(و نه برای هیچ کس دیگر)قیامی است استوار (1).

مؤلف: این روایت به دو سند دیگر در تهذیب و علل از هشام از آن جناب نقل شده (2).

و در مجمع البیان در ذیل آیه"ان ناشئة اللیل"آمده که از امام باقر و امام صادق(ع)روایت شده که فرمودند: منظور به نماز ایستادن در آخر شب است (3) و در الدر المنثور است که ابن منذر از حسین بن علی(ع)روایت کرده که آن جناب را دیدند، بین مغرب و عشا نماز می خواند، سببش را پرسیدند، فرمود: این از همان ناشئه است (4).

و در مجمع البیان در ذیل آیه"و تبتل الیه تبتیلا"می گوید محمد بن مسلم و زراره و حمران از امام باقر و امام صادق(ع) روایت کرده اند که فرمودند: منظور از این"تبتل"، بلند کردن دستها در نماز است.و در روایت ابی بصیر آمده که فرمود: " تبتل"این است که درنماز دست به سوی خدا برداری و تضرع کنی (5).

مؤلف: این روایت با قنوت نماز منطبق است.و در روایتی (6) دیگر آمده که"تبتل"به معنای بلند کردن دستها و حرکت دادن انگشتان سبابه است.و در روایتی (7) دیگر آمده که اشاره کردن با انگشتان است.و در روایتی (8) دیگر آمده که دعا کردن با یک انگشت و اشاره کردن با آن است.

............................................ (1)تهذیب، ج 2، ص 336. (2)علل الشرایع، ج 2، ص 363. (3)مجمع البیان، ج 10، ص 378. (4)الدر المنثور، ج 6، ص 278. (5)مجمع البیان، ج 10، ص 379. (6 و 7 و 8)تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 449.



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



تفسیر سوره جمعه
چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 23:59

منابع مقاله:

آشنائی با قرآن 7، ؛

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

یا ایها الذین امنوا اذا نودی للصلاة من یوم الجمعة فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون×فاذا قضیت الصلاة فانتشروا فی الارض و ابتغوا من فضل الله و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون×و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا الیها و ترکوک قائما قل ماعند الله خیر من اللهو و من التجارة و الله خیر الرازقین (1).

این سه آیه قسمت آخر این سوره مبارکه است که به نام سوره «جمعه »

نامیده می شود.جمعه به صورت جمعه هم تلفظ می شود.علت اینکه این سوره را جمعه یا جمعه می نامند همین آیه ای است که در مورد نماز جمعه است.

ابتدا مقدمه ای برای شب و روز جمعه عرض کنم و آن این است که دراسلام اعیاد سالیانه داریم و عید هفتگی.بعضی اعیاد سالیانه نه به علت حادثه ای که در آن روزها واقع شده «عید»نامیده شده است بلکه به اعتباروضع خاصی که در ایام سال دارد عید اسلامی نامیده شده است مانند عیدفطر;و اعیاد دیگری داریم که به مناسبتهای خاص است مثل مبعث ومولودها.عید هفتگی که آن هم «عید»نامیده می شود همین شبانه روزجمعه است.در جلسه پیش به مناسبت دیگری به این مطلب اشاره کردم که در اسلام آن چیزی هم که عنوان عید دارد باز از مراسم عبادت خالی نیست.عید به معنای پایکوبی و مانند آن در اسلام نداریم.

شبانه روز جمعه اختصاصاتی دارد و برای یک سلسله عبادات اولویتی نسبت به سایر شب و روزها دارد که معمولا در کتابهایی که برای دعوات و زیارات نوشته اند ذکر شده است.برای یهودیها هم یک روزخاص روز هفته است که روز شنبه است و برای مسیحی ها روز یکشنبه.

قهرا این یک وظیفه عمومی است برای همه مسلمین که این اختصاص وخصوصیت جمعه را حفظ کنند.

در همه دنیا در هر هفته یک روز تعطیل است و یک چنین تعطیلی ای ضرورت دارد.البته ما در اسلام تصریحی نداریم که حتما شبانه روزجمعه را تعطیل کنیم;در همین آیات می خوانیم که به مردم اجازه داده شده است که بعد از مراسم جمعه باز به همان کارها و شغلهای خودشان به عنوان یک امر مباح بپردازند.ولی قهرا دستورهای خاصی که در روزجمعه هست مثل عبادتهای بدنی یا رفت و آمدها و صله رحم ها که اگر درجمعه صورت گیرد اجر و ثواب بیشتری دارد،اقتضا می کند که آن روزی که مسلمانها می خواهند تعطیل هفتگی خود قرار دهند همان روز جمعه باشد.

تغییر مبدا تاریخ در کشورهای اسلامی

از چیزهایی که مایه تاسف است این است که در کشورهای اسلامی غیر از ایران و عربستان سعودی و افغانستان-که گاهی در ایران خودمان هم این زمزمه را بعضی از نویسندگان می کنند-تاریخ را تغییر داده اند.

اینها البته از دوران استعمار تاریخ خودشان را به تاریخ مسیحی تبدیل کرده اند.از زمانی که کشور عثمانی که یک دولت نسبتا مستقل بود متلاشی شد و استعمار انگلستان و فرانسه و برخی کشورهای دیگر نفوذ کرد،یکی از کارهایی که کردند این بود که تاریخ اسلامی و هجری را تبدیل به تاریخ مسیحی کردند و هنوز هم به همان صورت است.شما الان اگر در مصر هم بروید که عاصمه کشورهای عربی اهل تسنن است ماههایشان ماههای فرنگی و تاریخشان تاریخ مسیحی است.برای آنها اینکه الآن سال 1354شمسی و یا 1397 قمری است مفهومی ندارد،آنها فقط سال 1976 رامی شناسند که مبدا میلاد مسیح است.

البته این،کار بسیار زشتی است.مردم این شعارها را به جهت آثاری که در روح آنان می گذارد جزء فرهنگ می شمارند و حق هم دارند.امروزه در دنیا به یک سلسله مسائل که از بعضی جهات هیچ فرقی ندارد ولی ازاین نظر که عنصری از فرهنگ آن مردم است و در روحیه آن مردم اثرمی گذارد و بلکه روحیه آنان را تشکیل می دهد،فوق العاده اهمیت می دهند.اگر گفته شود مثلا برای تعیین تاریخ یک نامه یا سند،ماهمین قدر می خواهیم بدانیم که در چه روزی بوده است و بنابراین بایدامری را مبدا قرار داد،دیگر چه فرق می کند که مبدا،میلاد مسیح باشد یاهجرت پیامبر؟پاسخ این است که برای آن کار هیچ فرقی نمی کند اما ازجنبه های دیگری فوق العاده فرق می کند.

شما اگر سراغ همین فرنگیها بروید می بینید برای یک سنت بسیار بسیار کوچک،خود را به کشتن می دهند.ببینید همین ایرانیهای خودمان برای اینکه سنتهای ایرانی و به قول خودشان فرهنگ ایرانی رابخواهند زنده کنند،کوشش می کنند کارهایی را که از اول اول خرافه محض بوده است زنده کنند،چون فکر می کنند که ملیت ایرانی را بدون اینها نمی توان نگه داشت.مثلا تخم مرغ رنگ کردن در نوروز یک رسم ایرانی است.این کار با اینکه کار چرندی است ولی می گویند برای اینکه این رسم ایرانی و عمومی که همه مردم به آن خو گرفته اند به صورت یک مشخص روحی ایرانی از غیر ایرانی باقی بماند این رسم تخم مرغ رنگ کردن در نوروز را نگذارید فراموش شود،آن را زنده نگه دارید.درمورد آتش شب چهارشنبه آخر سال-که نمونه ای از آتش پرستی های قدیم است که نه تنها چیز خوبی نیست بلکه خیلی چیز بدی هم هست همین را می گویند فقط برای اینکه به قول اینها فرهنگ را(این فرهنگ، معنایش علم و فلسفه نیست بلکه به معنی سنت است)باید زنده نگه داشت.ولی همین آقایان وقتی که پای تاریخ به میان می آید می گویند حالاچه فرق دارد که ما مبدا تاریخ را مبدا مسیحی بگیریم یا مبدا اسلامی؟!

مساله تعطیلی جمعه

مساله تعطیلی جمعه هم از آن مسائلی است که در بعضی کشورهای اسلامی از وقتی که استعمار آمد آن را تغییر داد.مثلا در پاکستان انگلیسیهااز زمان ورودشان به هند سعی کردند همه سنتهای آنها را به سنتهای خودشان تبدیل کنند.از جمله اینکه روز تعطیل را از جمعه به یکشنبه تبدیل کردند.هنوز هم در پاکستان همین طور است;اگر یک چیزی برگشت،عود دادنش به حالت اول بسیار مشکل است.پاکستان اساسا به نام اسلام مستقل شد،یعنی پاکستان در مقابل هندوستان هیچ جهتی برای اینکه یک واحد مستقل باشد نداشت مگر جهت روحی و معنوی و فکری و ایمانی که ما مسلمانیم و شما هندو هستید و از نظر فرهنگ معنوی ازیکدیگر جدا هستیم و نمی خواهیم با شما زندگی کنیم و می خواهیم مستقل شویم. در عین حال اینها که در مقابل هندیها آنقدر مقاومت کردندهنوز این سنت مسیحی را در میان خودشان حفظ کرده اند;مبدا سالشان مبدا مسیحی و تعطیل هفتگی آنها هم یکشنبه است.

این را عرض می کنم برای این که ما باید توجه داشته باشیم به نغمه هایی که کم و بیش در مجله ها و در مقالات ادبی و به اصطلاح علمی و نیمه علمی شنیده می شود.می نویسند این برای ایران سبب رکودکارهاست که تعطیلات خودمان را جمعه قرار بدهیم در حالی که اکثریت مردم دنیا که ما با آنها سر و کار داریم تعطیلاتشان یکشنبه است.آن وقت مامجبوریم که در هفته دو روز تعطیل داشته باشیم،روز جمعه به خاطرخودمان و روز یکشنبه برای اینکه دنیا تعطیلی دارد.پس ما برای اینکه کارمان بیشتر جریان داشته باشد،بیاییم تعطیلی جمعه را تبدیل به یکشنبه کنیم.درباره تاریخ هم می گویند:اکثریت مردم دنیا سال مسیحی را انتخاب کرده اند ولی ما سال هجری را انتخاب کرده ایم و این اسباب زحمت است که ما تاریخ خودمان را به هجری بنویسیم و آنها به مسیحی،پس بیاییم تاریخ هجری را به تاریخ مسیحی تبدیل کنیم.اینها همه مقدمه جذب شدن و مقدمه هضم شدن فرهنگی در هاضمه دیگران است.

مطلب دیگر که این آیه در آن مورد است نماز جمعه است.اساساجمعه و حتی اسم «جمعه »هم اسم اسلامی است یعنی قبل از اسلام این روز به نام روز جمعه نامیده نمی شد;اسمهای دیگری ذکر کرده اند.خوداسلام این اسم «جمعه »را گذاشت و چه اسم خوبی است.در میان اسمهای هفته کلمه «سبت »(شنبه)ریشه یهودی دارد و کلمه «جمعه »یک لفظ عربی است و عربی الاصل است و این نشان می دهد که چرا این روز به نام جمعه نامیده شده است;به این دلیل که روز اجتماع مردم بوده است.درروزهای دیگر،هر کس به دنبال کار اختصاصی خودش است،و در مدارشخصی خودش می چرخد.یک روز در هفته به این کار اختصاص داده شده است که افراد دور یکدیگر جمع شوند.در ایام هفته هر کس در یک مسیر و مداری است;روزی هم باید باشد که افراد دور هم جمع شوند،روز اجتماع.برای این روز یک کار بسیار بزرگ در اسلام تاسیس شد که فوق العاده کار مهمی بود و آن مساله «نماز جمعه »است.

نماز جمعه چه نمازی است؟نماز جمعه همان نماز ظهر است درروز جمعه با کیفیت خاصی و به عبارت دیگر نمازی است در روز جمعه جانشین نماز ظهر.نماز ظهر چهار رکعت است و نماز جمعه دو رکعت،ولی به جای آن دو رکعت دیگر،دو خطبه قرار داده شده است.در احادیث ائمه علیهم السلام این تعبیر به طور مکرر آمده است که فرموده اند:«جعلتا مکان الرکعتین » (2) دو خطبه جمعه جانشین آن دو رکعت شده است و نکته قابل توجه این است که قرآن از آن دو خطبه با اینکه منبر و سخنرانی است،مانند نماز تعبیر به «ذکر الله »کرده است.

نماز جماعت و نماز جمعه

در اینجا برخی خصوصیات نماز جماعت و نماز جمعه را ذکرمی کنم.می دانیم نماز جماعت در اسلام سنت بسیار مؤکدی است ولی مستحب است نه واجب،مگر اینکه به شکل اعراض از جماعت باشدیعنی کسی به هیچ شکلی در هیچ جماعتی شرکت نکند که این کارش حرام است و اگر زمانی باشد که حکومت،حکومت اسلامی باشد چنین فردی را مجبور به شرکت در جماعت می کنند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حتی قصد کردند که خانه کسانی را که اعراض از جماعت داشتند خراب کنند;

فرمودند:شرکت نکردن به طور مطلق در جماعت مسلمین نوعی نفاق است.به هر حال مساله نماز جماعت یکی از خصوصیاتش این است که فی حد ذاته مستحب است.

خصوصیت دیگر نماز جماعت این است که نماز جماعت را به صورت متعدد هم می شود اقامه کرد;یعنی در یک شهر،مسجد هر محلی و مسجد جامع شهر هر کدام می توانند نماز جماعت مستقلی داشته باشند.

در شیعه گاهی یک مسجد ده تا نماز جماعت دارد که این دیگر تقریبا نمازتفرقه است.برخی نماز جماعت های شیعه شده است نمازهای تفرقه،چون در بسیاری از مساجد چندین نماز جماعت بر پا می شود.

خصوصیت سوم این است که نماز جماعت با نماز فرادی اختلاف زیادی ندارد،همان نماز فرادی است که به صورت جمعی خوانده می شود و تفاوت فقط در این جهت است که امام،قرائت یعنی حمد وسوره را می خواند و مامومین استماع می کنند.امام نیابت می کند از آنها درقرائت حمد و سوره.البته مامومین در حرکات و سکنات و اذکار و اورادهم باید پیرو و تابع امام باشند،قبل از امام به رکوع نروند،قبل از امام به سجود نروند و ذکری نگویند.

ولی نماز جمعه یک نماز جماعت خاص است.اولین تفاوت آن بانماز جماعت این است که واجب است،جز بر افرادی که عذر داشته باشندمثلا مریض باشند.همچنین بر زنان هم واجب نیست،مثل جهاد است که بر زنان،مریضها و مسافران و چند دسته دیگر واجب نیست ولی بر باقی مردان واجب است که شرکت کنند. فرق دیگر نماز جمعه با نماز جماعت این است که بر خلاف نمازجماعت که در یک شهر مسجد هر محلی می تواند یک نماز جماعت داشته باشد، نماز جمعه را در یک شهر به صورت متعدد نمی شود اقامه کرد;یعنی یک نماز جمعه باید اقامه شود و بس.این که می گوییم یک شهر،ملاک یک شهر نیست.بر مکلفین اگر فاصله آنها از دوازده کیلومتر بیشترنیست،واجب است که شرکت کنند.این را در نظر داشته باشید که مردم قدیم که پیاده و یا با الاغ و اسب و قاطر می آمدند برای طی دوازده کیلومترحداقل دو ساعت در راه بودند.دو ساعت می رفتند و دو ساعت بر می گشتند که رفت و آمدشان چهار ساعت طول می کشید.

مساله دیگر این است که در فاصله کمتر از شش کیلومتر،تشکیل دادن نماز جمعه دیگر حرام است;یعنی اگر نماز جمعه ای در این نقطه تشکیل می شود،تا شش کیلومتر کسی حق تشکیل نماز جمعه را ندارد.

آن وقت قهرا می شود یک نماز عمومی.وقتی که تا شعاع دو فرسخ،آمدن مردم واجب است و در شعاع یک فرسخ تشکیل دادن نماز جمعه دیگرحرام است و شرکت در نماز جمعه هم واجب است،معنایش این می شودکه در هفته یک روز،همه مردم به استثنای معذورها و به استثنای زنها و به استثنای کسانی که وظیفه شرطه گری و مانند آن دارند که حضورشان درکوچه ها و خیابانها برای حفظ امنیت مردم لازم و ضروری است،در یک نماز عمومی شرکت می کنند.حتی زندانیهای شرعی واقعی را باید اززندان تحت مراقبت مامورین بیاورند و در نماز جمعه شرکت بدهند وپس از انجام نماز به زندان برگردانند.این قدر این کار ضروری است.

آیا این فقط برای به جماعت خواندن یک نماز است؟خواندن نماز به جماعت که در تمام ایام هفته هست.البته می شود گفت این هم خودش فلسفه ای است که هفته ای یک بار همه یک جماعت بخوانند.ولی اگر تنها فلسفه اش جماعت خواندن عمومی می بود،دیگر وضع نماز ظهر عوض نمی شد،تبدیل به نماز جمعه نمی شد.تبدیل شدنش چنانکه گفتیم به این صورت است که چهار رکعت تبدیل شده است به دو رکعت و به جای آن دو رکعت دیگر دو خطبه ایراد می شود.

یک وقت در سخنرانیهایی در سابق تحت عنوان «خطابه و منبر»

بحث کردم (3) و آنجا این مطلب را گفتم که اسلام یگانه دینی است که سخنرانی جزء فریضه دین در آن قرار گرفته است و سر اینکه مساله خطابه و سخنرانی در اسلام نسبت به همه دنیا خیلی پیشرفت کرد-که البته درشیعه یک وجه علاوه ای هم دارد که مساله ذکر مصیبت امام حسین علیه السلام است-همین است که اساسا خطابه خواندن در متن اسلام و جزء عبادات اسلام است،خصوصا برای زمامداران و آن کسانی که می خواهند اقامه جماعت کنند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا وقتی که در مکه بودند در حال خفازندگی می کردند و چون دائما در شکنجه بودند برایشان امکان تشکیل نماز جماعت نبود چه رسد به نماز جمعه،ولی هنوز وارد خود مدینه نشده بودند و در همین محلی که امروز«قبا»نامیده می شود چند روزی اقامت کرده بودند که جمعه رسید;در همین محل مسجد قبا که الان درمدینه است، اولین جمعه در اسلام تاسیس شد.این مسجد قبا خیلی مسجد عزیزی است برای اسلام. مسجدی است که قرآن به عظمت آن شهادت داده است:«لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم »یعنی از اولین روزی که تاسیس شده است،هیچ غش و دغلی در کار آن نبوده است،برپایه تقوا این مسجد تاسیس شده است.«لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیه رجال یحبون ان یتطهروا و الله یحب المطهرین » (4).

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطبه های خود را بیشتر در همین نماز جمعه هاایراد می کرده اند و مسائل مهم را در نماز جمعه ها به مردم عرضه می داشتند.قسمت عمده خطبه های امیر المؤمنین علیه السلام که در نهج البلاغه است خطبه هایی است که در نماز جمعه ایراد شده است.دلایل تاریخی براین امر زیاد است که یکی را عرض می کنم.در یکی از خطبه ها هست که گفته اند آخرین خطبه ای است که امیر المؤمنین علیه السلام به صورت خطبه یعنی در منبر ایراد کرده اند.البته کلمات امیر المؤمنین منحصر به خطبه نیست.وصایا دارند یا مسائلی که در مجلسی بیان کرده اند و ضبط شده است.حضرت در آن خطبه آخر مردم را تحریض می کنند برای اینکه علیه معاویه حرکت کنند و بروند و خطر معاویه را برای مردم بازگو می کنند وبعد به یاد یاران باوفا و خالص گذشته خود می افتند.در همان منبرمی گویند:«این عمار؟و این ابن التیهان؟و این ذو الشهادتین؟» (5) کجاست عماریاسر!یعنی ما حالا عمار یاسری نداریم،که وقتی حضرت اینها را گفتند وبه یاد این دوستان خالصشان افتادند،در منبر شروع کردند به گریه کردن.

حضرت خیلی خطبه مؤثری در آنجا ایراد کردند به طوری که مردم فوق العاده گریستند و بعد از آن بود که عده زیادی هم حرکت کردند و به نخیله کوفه رفتند و در آنجا چادر و پرچم زدند و آماده شدند.تاریخ می نویسد:«فما دارت الجمعة حتی ضربه الملعون ابن ملجم » (6) این جمعه به جمعه بعد نرسید که ضربت ابن ملجم به حضرت وارد شد.این نشان می دهد که خطبه مذکور در روز جمعه بوده است.

بعدها هم این کار بوده است،منتها دیگران چون چنین قدرت وتوانایی را نداشته اند دیگر چیزی به نام خطبه و خطابه از آنها باقی نمانده است که قابل توجه باشد.در دوره ابو بکر نماز جمعه اقامه می شد وهمچنین در دوره عمر.

از جمله خصوصیات خلافت عثمان این است که شاید دو سه روزبود که خلیفه شده بود روز جمعه پیش آمد.بالای منبر رفت.چشمش که به جمعیت افتاد زبانش بند آمد.نتوانست سخنی بگوید و پایین آمد.وقتی پایین آمد این جمله را گفت:«انتم الی امام عادل احوج منکم الی امام خطیب » (7) شما به یک پیشوای عادل بیشتر احتیاج دارید تا به یک پیشوای سخنور.

مروان حکم گفت:اگر همین دو کلمه را بالای منبر گفته بودی خیلی خطیب خوبی بودی;یعنی خوب بود همین دو کلمه را بالای منبرمی گفتی،چرا پایین گفتی؟البته او نه عادل بود و نه خطیب،ادعایی بود که می کرد.

پی نوشتها

1.جمعه/9-11.

2.وسائل الشیعه،ج 7/ص 331.

3.[این سخنرانی در کتاب ده گفتار چاپ شده است.]

4.توبه/108.

5.نهج البلاغه،خطبه 182.

6.مناقب،ج 3/ص 194.

7.شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 13/ص 13.




× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



سخنی در پیدایش بت پرستی [ضمن تفسیر آیات 81 تا 85 سوره زخرف]
سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 23:58

منابع مقاله:

آشنایی با قرآن جلد پنجم، مطهری، مرتضی؛

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد الله رب العالمین ...

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم:

قل ان کان للرحمن ولد فانا اول العابدین × سبحان رب السموات و الارض رب العرش عما یصفون × فذرهم یخضوا و یلعبوا حتی یلاقوا یومهم الذین یوعدون × و هو الذی فی السماء اله و فی الارض اله و هو الحکیم العلیم × و تبارک الذی له ملک السموات و الارض و ما بینهما و عنده علم الساعة و الیه ترجعون (زخرف / 81 - 85.)

«قل ان کان للرحمن ولد فانا اول العابدین » . راجع به تفسیر این آیه هم مفسرین وجوهی ذکر کرده اند. ابتدا دو مقدمه عرض بکنم: یک اینکه این فکر که خدا دارای فرزند است، می دانیم که وجود داشته است، یکی در مسیحیت: «المسیح ابن الله » (1) گفتند مسیح پسر خداست، و دیگر در کفار جاهلیت می گفتند فرشتگان فرزندان خدا و «بنات الله » هستند، و بت پرستی شان از فرشته پرستی سرچشمه می گرفت و فرشته پرستی شان از این فکر که فرشتگان دختران خدا هستند، منتها وقتی که تاریخ خیلی طول می کشد، نسلهای بعد که می آیند در مقابل بت می ایستند توجه ندارند که این بتها هیکلهایی است که برای فرشتگانی ساخته اند و فرشته را پرستش می کنند چون دختر خداست. این فکرها در آنها نیست. ولی آنهایی که واردتر بودند، تا می گفتند چرا بتها را پرستش می کنید، می گفتند به اعتبار اینکه مثل و مثال و تمثیل فرشتگان هستند. فرشتگان را چرا می پرستید؟ چون دختران خدا هستند، بچه های خدا هستند. [پرستش] بچه خدا مگر اشکالی دارد؟! آقازاده را مردم احترام می کنند، خدازاده را نباید احترام کرد؟ هر احترامی که به آقا مردم می کنند می گویند به آقازاده هم باید همان قدر احترام کرد. خوب، هر کاری که در مورد خدا باید انجام داد در مورد خدازاده هم باید انجام داد.

پس این یک مقدمه که این فکر فرزند داشتن خدا ریشه ای در بت پرستی های عرب جاهلیت هم داشته است. مطلبی که [متمم این مقدمه است] این است که در مساله «پرستش » دو طرز تفکر مختلف در دنیا وجود دارد. یکی این است که پرستش بشر از پرستش سنگ و چوب و رئیس قبیله و حتی مار و مور و بت و ستاره و ماه و خورشید و دریا و کوه و فرشته و پیغمبر شروع شده تا ارباب انواع مختلف، تا می رسد به پرستش خدا. بسیاری از فرنگیها، اغلب اینهایی که تاریخ ادیان می نویسند این طور می نویسند که پرستش در بشر ابتدا از پرستش همین بت یا پدر خانواده (رئیس خانواده) شروع شد، و از کوچکترین شروع شد، و از کوچکها شروع شد، از خدای خانواده رسید به خدای قبیله، از خدای قبیله رسید به خدای مملکت مثلا، بعد خدای منطقه، بعد خدای زمین، خدای آسمان، خدای آسمانها، بعد چند خدا; بشر این سیر تصاعدی را انجام داد تا در آخرین مرحله رسید به خدای یگانه.

قرآن همیشه عکس مطلب را می گوید. قرآن می گوید اول پرستش خدای یگانه بوده، انحراف از پرستش خدای یگانه منجر به بت پرستی ها شده است. این، دو نوع تاریخ دین بر ضد یکدیگر است. در میان فرنگیها هم عده ای [همین نظریه را دارند]. شاید اولین کسی که این مکتب را به وجود آورد یک آلمانی به نام ماکس مولر است - و نظریه اش معروف است - و بعد افراد دیگری هم تابع این نظریه شدند. آنها هم فعلا این نظر قرآن را قبول کرده اند که اول توحید بوده و بعد بت پرستی. توحید مولود بت پرستی نیست، یعنی توحید متولد شده و تکامل یافته بت پرستی نیست، بلکه بت پرستی صورت انحرافی خدا پرستی است. قرآن که یک طرف برای انسان فطرت توحیدی قائل است و از طرف دیگر می گوید از روزی که بشر به روی زمین آمده خدا پیغمبران فرستاده است که اینها انگهبان بشر بوده اند، قهرا مکتب قرآن این است که اولین چیزی که در روی زمین پیدا شده توحید است، چون اولین چیزی که در زمین پیدا شده حجت خداست. مکتب اسلام انبیاء این است: اولین کسی که خدا در زمین فرستاد حجت خدا و پیغمبر بود و هیچ وقت زمین خالی از حجت خدا نیست و اگر در روی زمین دو نفر باقی بمانند یکی از آنها حجت خدا خواهد بود. این است که قرآن در بت پرستی ریشه هایی از خدا پرستی به دست می ة هد که انحرافات خداپرستی به اینجا رسیده است. اینکه ما می گوییم مثلا عرب جاهلیت بت را پرستش می کرد چنین نیست که یکدفعه از خانه اش بیرون آمد، فت سنگی یا چوبی پیدا کرد و گفت برویم پرستش بکنیم، بلکه اینها یک ریشه هایی در اول و در اصل در خدا پرستی داشته اسم; صورتهای انحرافی خداپرستی و مغالطه هایی در خداپرستی به اینجا رسیده است.

حدیثی هست از حضرت صادق علیه السلام که در به اصطلاح دین شناسی واقعا حدیث عجیبی است! از امام سؤال کردند که یا بن رسول الله! چطور شد که بت پرستی در دنیا پیدا شد؟ اولین بار بت پرستی به چه وسیله پیدا شد؟ حضرت فرمود که بت پرستی بعد از خداپرستی پیدا شد و آن این بود که قبل از یونس، در دوران قبل از تاریخ (به اصطلاح امروز) مرد حکیم و خداپرستی بود و شاید هم پیغمبر (حالا من یادم نیست) به نام «اسقلینوس » و او مردم را به توحید دعوت می کرد و مردم فوق العاده به او ارادت می ورزیدند، و او مرد. بعد که مرد، مردم در فراق او بی تابی می کردند. شیطان اینجا وسوسه کرد (حالا یا شیطان انس یا شیطان جن)، آمد به آنها گفت که شما خیلی بی تاب هستید، من برای اینکه تسکینی برای قلب شما باشد مجسمه او را برای شما می سازم که لااقل مجسمه اش را ببینید، یادگارش هست. مردم خیلی خوشحال شدند. مجسمه این مرد خداپرست را ساخت و مردم در ابتدا فقط به دیدن و زیارت آن مجسمه می رفتند که آن مطلب اشکالی نداشت، به عنوان یادگاری بود از خودش، مثل عکسهایی که ما از مردگان خودمان می بینیم. یکی دو نسل گذشت. کم کم شیطان این وسوسه را برای مردم به وجود آورد که خود اسقلینوس اگر در آسمان هست جسدش در اینجاست، هر چه از خودش می خواستید از مجسمه اش بخواهید. به تدریج مردم چسبیدند به این مجسمه به عنوان اینکه روح اسقلینوس در این مجسمه وجود دارد و از او مثلا حاجت بخواهند، نزد او استغفار کنند. کم کم این فکر برایشان پیدا شد که «این التراب و رب الارباب » ما کجا و خدای یگانه کجا؟! بیاییم عبادتها را هم برای همین مجسمه انجام بدهیم. دیگر خدا را به کلی فراموش کردند و همه عبادتها برای این [مجسمه شد]. کم کم این شد دو تا، دو تا شد پنج تا، پنج تا شد ده تا. به این ترتیب [بتها و بت پرستی] به وجود آمد.

این است که قرآن با بت پرستیهای مکه هم که صحبت می کند صحبت فرزند نداشتن خدا را می کند.

مقدمه دیگر این استکه آیا این آیه استدلال و برهان است یا جدل است؟ فرق است میان برهان و جدل. خود قرآن دستور جدل هم می دهد: (و جادلهم بالتی هی احسن) (2). برهان این است که انسان مقدمه ای را که عین حقیقت است پایه قرار می دهد و از آن نتیجه می گیرد، مثل اینکه شما می خواهید برای یک بچه در یک مساله ریاضی استدلال بکنید که فلان زاویه برابر است با فلان زاویه. با یک مقدمات صد در صد قطعی استدلال می کنید. جدل این است که انسان مقدمه ای را در کلام خودش می آورد که آن مقدمه حقیقت نیست ولی طرف آن را قبول دارد، بعد روی قول خود طرف، طرف را محکوم می کند، با مطلبی که گوینده آن را قبول ندارد ولی طرف قبول دارد. طرف را می خواهد محکوم کند بر اساس عقیده ای که خود او به آن اعتقاد دارد و حال آنکه حقیقت نیست، مثل داستان معروف حضرت رضا علیه السلام در مجلس مباحثه با علمای مذاهب که مامون تشکیل می داد و جلسات مفصلی بود، قرآن هم که فرموده است: «و جالدهم بالتی هی احسن » . وقتی که حضرت با جاثلیق مسیحی راجع به حضرت عیسی که آنها مدعی الوهیت او بودند صحبت می کردند فرمودند حضرت عیسی همه چیزش خوب بود ولی یک عیب در کار عیسی بود. او تعجب کرد: عیسی؟! چه عیبی؟! عیسایی که قرآن این همه او را تعظیم کرده! فرمود او در عبادت کمی کوتاه می آمد. گفت: چه می گویی؟! من تو را عالم خیال می کردم، عیسی دائما در حال عبادت بود. فرمود کی را عبادت می کرد؟ او خدا بود، خدا کی را می خواست عبادت کند؟ این، گرفتن طرف است به قول خود طرف. این را می گویند جدال و مجادله; و قرآن دستور می دهد: «ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن » (3) به راه خدا دعوت کن، اما همه را که از یک راه نمی شود بر، همه را از یک در نمی شود وارد کرد، از یک در نمی روند، یکی اهل حکمت و تعقل و استدلال است، با او از طریق حکمت و تعقل و استدلال قوی وارد شو. یکی جاهل و غافل است، غافل را باید موعظه کرد. یکی هم به اصطلاح مکابر است یعنی روی قوزش افتاده; مجادله و مغالطه کاری می کند، با او از طریق جدال وارد شود، ولی جدال هم حسابی دارد: «و جادلهم بالتی هی احسن » جدال به نحو احسن.

حال مفهوم آیه این است: بگو اگر خداوند، اگر رحمن، خدای رحمن فرزندی داشته باشد من اولین عبادت کننده اش هستم. تعبیر آیه این است: بگو به اینها اگر خدا فرزند داشته باشد من اولین عبادت کننده اش هستم. آیا این جدال است؟ اگر جدال باشد معغنایش این است: من که خدا را بهتر از شما می شناسم و از شما عارفتر به خدا هستم; شما آمده اید ادعا می کنید که خدا فرزند دارد و چون فرزند دارد فرزند هر موجودی در حکم خود آن موجود است، احترامی که برای خود آن موجود باید قائل شد برای فرزندش هم باید قائل شد (همان طور که عرض کردم خدا و خدازاده مثل آقا و آقازاده است) به آنها بگو اگر خدا فرزندی داشته باشد که من آگاهترم و خودم او را عبادت می کردم، پس اگر من عبادت نمی کنم چون او فرزند ندارد. پس در واقع می خواهد بگوید ما عجالتا حرف شما را قبول می کنیم که خدا اگر فرزند داشته باشد فرزندش هم مثل خودش باید عبادت بشود، یعنی این اصل را فعلا به سبیل جدل قبول می کند: بله، شما راست می گویید، واقعا هم اگر خدا فرزند داشته باشد بچه خدا را که نمی شود کوچک گرفت و پرستش نکرد. بله، بچه خدا را باید پرستش کرد اما چه کنم که خدا بچه ندارد، متاسفم که خدا بچه ندارد. به این طریق بگو; یعنی شما که [این سخن را] می گویید، من که از شما عارفتر و آگاهترم، خدا بچه ندارد، اگر می داشت بله من هم عبادت می کردم. این به شکل جدل.

و اما اگر به شکل برهان باشد. کلمه «عابد» به معانی متعددی آمده است. یکی از معانی عابد «جاحد» است یعنی منکر. حدیثی هست از حضرت امیر علیه السلام که ایشان «عابد» را در اینجا به مفهوم «جاحد» گرفته اند: بگو اگر خدا فرزند داشته باشد من اول منکر این خدا هستم. معنایش این است: تو که می گویی خدا فرزند دارد، نه تنها یک شریک برای خدا قائل شدی، بلکه خود خدا را نیز انکار کردی. خدایی که فرزند داشته باشد اصلا آن خدا را قبول ندارم، نه فقط فرزندش را قبول ندارم.خدایی که فرزند داشته باشد خود آن خدا را باید انکار کرد. یک وقت هست ما می گوییم که اگر خدا فرزند داشته باشد من فرزندش را عبادت نمی کنم خودش را عبادت می کنم; خود خدا را باید عبادت کرد. گیرم فرزند هم داشته باشد فرزنش را عبادت نمی کنم ولی خودش را عبادت می کنم. یک وقت آدم دست بالا را می گیرد و حرف درست این است: خدایی که فرزند داشته باشد من خودش را انکار دارم، یعنی خدایی خدا با فرزند داشتن جور در نمی آید. این است که قرآن این امر را جزء اوصاف الهی ذکر می کند. همین طور که نمی تواند خدا، خدا باشد و نیازمند باشد; محال است خدا، خدا باشد و جسم باشد; محال است خدا، خدا باشد و جاهل باشد; محال است خدا، خدا باشد و عاجز و ناتوان باشد; همین طور محال است خدا، خدا باشد و صاحب فرزند باشد. در سوره [اخلاص] می خوانیم: «قل هو الله احد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد» . فرق میان «خلق » و «ایلاد» (یعنی فرزند آوردن) چیست؟ خدا خالق جهان است ولی مولد و زاینده جهان نیست. زایش این است که از زاینده شیئی جدا می شود و بعد بزرگ می شود و پرورش پیدا می کند; یعنی «زاییده شده » چیزی و جزئی از وجود زاینده است، از وجود او بیرون می آید. پدر واقعا زاینده فرزند است، چون نطفه از وجود او زایش می کند. مادر واقعا زاینده فرزند است چون فرزند از وجود او زایش می کند، خارج می شود، و در نتیجه پدر و مادر مجرای فرزند هستند. ولی خالق، مبدع و ابتکار کننده است یعنی با اراده خودش مخلوق را انشاء می کند نه اینکه مخلوق را از وجود خودش بیرون می ریزد. آن، تخم گذاری است. اگر ما فکر کنیم که خالق مخلوق را از خودش بیرون می ریزد در واقع قائل به تخم گذاری خالق شده ایم! خالق، خلقت را ابداع کرده است یعنی با اراده خودش مخلوق را انشاء می کند، خلق می کند، ابتکار می کند. این است که خداوند در قرآن توصیف می شود به خالق سماوات و ارضین و خالص همه چیز: «قل الله خالق کل شی ء» (4) ولی گفته نمی شود والد چیزی; خدا والد هیچ موجودی نیست.

چون صحبت از فرزند داشتن خدا آمده است و اصلا در اطراف خدا، گفتن این گونه سخنان خلاف ادب است (ولی اینجا [گفته شده است]چون رد آنهاست و باید گفت) پشت سرش تسبیح می آید: «سبحان رب السموات و الارض رب العرش عما یصفون » منزه است پروردگار آسمانها و زمین، پروردگار عرش، آن مالک و مدبر. به مجموع عالم از آن جهت که عرصه تدبیر و ارده الهی و به اصطلاح مرکز تدبیر الهی است «عرش » گفته می شود. اینجا هم مفسرین گفته اند «رب العرش » عطف بیان است: منزه است پروردگار همه جهان و همه جهان که عرش اوست از این توصیفها، از این سخنان، از این نسبتها (والد بودن و بچه داشتن). این مثل «العیاذ بالله » است که ما می گوییم: نعوذ بالله که در اطراف خدا چنین سخنانی بشود گفت.



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



تمدن قوم سبا (تفسیر آیات 15 تا 21 سوره سبا)
دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 23:58

منابع مقاله:

ترجمه تفسیر المیزان جلد 16، طباطبایی، سید محمد حسین؛

لقدکان لسبا فی مسکنهم آیة جنتان عن یمین و شمال کلوا من رزق ربکم و اشکروا له بلدة طیبة و رب غفور (15)فاعرضوا فارسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی اکل خمط و اثل و شی ء من سدر قلیل (16)ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور (17)و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة و قدرنا فیها السیر سیروا فیها لیالی و ایاما آمنین (18)فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فی ذلک لآیات لکل صبار شکور (19)و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المؤمنین (20)و ما کان له علیهم من سلطان الا لنعلم من یؤمن بالآخرة ممن هو منها فی شک و ربک علی کل شی ء حفیظ (21)

صفحه : 544

ترجمه آیات

برای قوم سبا در شهرشان آیتی بود، و آن دو باغستان از راست و چپ محل بود، که گفتیم رزق پروردگارتان را بخورید، و شکر بر او بگزارید شهری پاکیزه، و پروردگاری آمرزنده(15).

ولی روی بگرداندند، پس سیل عرم را به سویشان سرازیر کردیم، و دو باغستانشان را مبدل به دوزمین خشک کردیم، که جز خوراکی تلخ، و اثل و مختصری سدر نمی رویانید(16).

این کیفر را بدان جهت به آنان دادیم که کفران کردند، و مگر جز مردم کفرانگر را کیفرمی کنیم(17).

و ما بین آنان و دهکده های پر برکت قریه ها قرار دادیم، که یکدیگر را می دیدند، و مسافت بین آنهارا به اندازه هم کرده بودیم، گفتیم: در بین این شهرها شبها و روزها سیر کنید، در حالی که ایمن باشید(18).

گفتند: پروردگار ما بین سفرهای ما فاصله زیاد قرار داده، و به خود ستم کردند، پس آن چنان هلاکشان کردیم که داستان آیندگان شدند، و آن چنان متفرقشان کردیم که مافوق آن تصور ندارد، و در این آیت ها است برای هر پر صبر و پر شکری(19).

لقدکان لسبا فی مسکنهم آیة جنتان عن یمین و شمال...مردم سبا قومی قدیمی از عرب بودند، که در یمن زندگی می کردند، و نام سبا - به طوری که گفته اند - : نام پدر بزرگ ایشان، سبا پسر یشحب، پسر یعرب پسر قحطان است، ومنظوراز جملهعن یمین و شمالسمت راست و چپ آبادی ایشان است.

کلوامن رزق ربکم - در این جمله امر می کند رزق پروردگارتان رااز این دو مزرعه بخورید، و این کنایه است از اینکه این دو مزرعه از جهت حاصلخیزی تمامی اقتصادآن مردم را اداره می کرده، آنگاه بعد از امر به خوردن رزق، امر به شکر پروردگار می کند، که چنین نعمتی و رزقی مرحمت کرده،و چنین سرزمینی به آنها دادهبلدة طیبة و رب غفورشهری

صفحه : 549

پاکیزه و ملایم طبع، و حاصلخیز، و پروردگاری آمرزنده، که بسیار می آمرزد،و با یک گناه ودو گناه و ده گناه بنده خود را مؤاخذه نمی نماید.

فاعرضوافارسلنا علیهم سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتی اکل خمطو اثل و شی ء من سدر قلیلکلمهعرمبه معنای سد در مقابل رودخانه است، که آب را حبس می کند.بعضی (1)دیگر گفته اند: به معنای باران سیل زا می باشد، بعضی(2) دیگربه معنای دیگری گفته اند.وکلمهاکل - به دو ضمه- به معنای هر میوه ای است که برای انسان ماکول باشد.و کلمه خمط - به طوری که گفته اند - : به معنای هر گیاهی است که کمی تلخ مزه باشد، و هر چه بگذرد، تلخ تر شود.و کلمهاثل به معنای گیاه معروف طرفاء است و بعضی(3) گفته اندشبیه طرفاء است ولی از آن بزرگتر است و بار و میوه ندارد، و کلمه سدرهم معنایش معروف است.و دو کلمهاثلوشی ءعطف براکلهستند، نه عطف برخمط.

و معنای آیه این است که: مردم سبا از شکر خدا و عبادت او که بدان مامور شده بودند، روی گردانیدند، و ما هم کیفرشان کردیم یعنی سیل عرم را فرستادیم تا همه شهر وباغات و مزارع آن را غرق کند، و به جای آن دو بهشت، دو سر زمین بگذارد، که طرفاء وگیاهان تلخ و بوته سدر از آن سر در آورد.

ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفورکلمهذلکاشاره به مطلبی است که قبلا ذکر کرد، یعنی فرستادن سیل و تبدیل دو بهشت به دو سر زمین کذایی، و کلمهذلکدرتقدیر و در محل نصب است، تا مفعول دومجزیناهمباشد، و تقدیر آنجزیناهم ذلکاست.و به طوری که گفته اند - : فرق است بین جزاء، و مجازات، چون مجازات تنها در شر استعمال می شود، ولی جزاء در خیر و شرهر دو استعمال می شود.

و معنای آیه این است که ما به مردم سبا چون کافر شدند، واز شکر ما اعراض کردند، و یا در مقابل کفرشان این چنین جزاء دادیم و ما جزای بد نمی دهیم، مگر کسی را که بسیارکفران نعمت های ما کند.

و جعلنا بینهم و بین القری التی بارکنا فیها قری ظاهرة...ضمیربینهمبه مردم سبا بر می گردد، و سیاق کلام سیاق تکمیل داستان ایشان

............................................ (1 و 2 و 3)تفسیر کشاف، ج 3، ص 576.

صفحه : 550

است، و جمله مورد بحث عطف است بر جملهکان لسباءو مراداز قرائی که فرموده(در آن برکت نهادیم، قرای شام است، و مراد از اینکه فرموده: قرائی ظاهره بود، این است که نزدیک به هم و پشت سر هم قرار داشتند، به طوری که از این قریه آن قریه دیده می شد.

وقدرنا فیها السیر - یعنی سیر در آن قراء را به نسبتی متناسب قرار دادیم، نه مختلف، به طوری که نسبت مسافت بین اولی و دومی، برابر بود با نسبت مسافتی که بین دومی و سومی بود، سیروا فیها لیالی و ایاما آمنیندر این جمله کلمه قول در تقدیر است، وتقدیر آنقلنا سیروا...است، یعنی و به ایشان گفتیم که: در این قریه ها سیر کنید، درحالی که ایمن باشید، اگر خواستید در روز گردش کنید، و اگرخواستید در شب، و خلاصه معنا، این است که آن چنان امنیت در این قراء برقرار کردیم، که سیر شب و روزدر آنها فرقی نداشت، هر وقت می خواستند می توانستند با آرامش خاطر به سیر بپردازند.

فقالوا ربناباعد بین اسفارنا و ظلموا انفسهم...یعنی ما این نعمتهارا در اختیار آنان قرار دادیم، میوه های فراوان، و نزدیکی قریه ها به یکدیگر و امنیت راهها وآسانی سیر و فراخی زندگی، از زیادی نعمت ملول شده، و به تنگ آمدند و گفتند: پروردگارا بین سفرهای ما دوری بینداز،یعنی سفرهایمان را طولانی کن، تامسافتهای دور برویم، و بار سفر دور ببندیم،بیابانها و بادیه ها بپیماییم، و این کفران و طغیانی بوداز ایشان، همان طور که بنی اسرائیل کفران و طغیان کرده، از من و سلوی به ستوه آمدند، وتقاضای سیر و پیاز کردند.

کوتاه سخن اینکه خداوند نعمت را بر آنان تمام کرد، هم در سفرکه سفرهایشان راکوتاه و راههایشان را امن و نعمت را فراوان کرد، و هم در حضر، و انتظار داشت که شکرنعمتهایش را به جا آورند، ولی آنان کفران نعمت کردند، هم در سفر، و هم در حضر، خداوندهم در عذابی که خودشان خواستند شتاب نمود، شهرها و دیارشان را خراب، و جمعشان راپراکنده ساخت.

وبنابر این جملهربنا باعد بین اسفارناپیشنهاد عذابی بود،که خود آنان کردند، البته پیشنهاد ضمنی، چون معنای کلامشان مستلزم همین بود که شهرها و دیارشان ویران گردید.وظلموا انفسهمو با ارتکاب گناهان به خود ستم کردند.

فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزقیعنی ما عینی واثری از آنان باقی نگذاشتیم، و جز داستان ها چیزی از ایشان باقی نگذاشتیم.اسمایی شدند، بدون مسمی، و جز در وهم متوهم، و خیال متخیل، وجودی برایشان

صفحه : 551

نماند، نه دیگر شهر سبائی ماند و نه قرائی و نه مردمی از آنان فقط سخنی و حکایتی از ایشان به جای ماند، و حتی اجزای وجودشان را هم متفرق کردیم، به طوری که دو جزءاز اجزای آنان متصل به هم باقی نماند، تکه های خرد و کلانشان از هم جدا شد، و بعد از آنکه مجتمعی نیرومندو دارای شوکت بودند، غباری شدند، که حتی شبحی هم از ایشان نماند، و برای نسلهای بعدی ضرب المثل شدند، که هر موجود نابودشده و تار و پود از دست داده را به آنان تشبیه کنند، و بگویند: تفرقواایادی سبا - آن چنان متلاشی شدند که نعمت و قدرهای مردم شهر سبا شد.

ان فی ذلک لآیات لکل صبار شکور - یعنی در این داستانهاکه از قوم سبا نقل کردیم، اندرزها و آیت ها است، برای هر کسی که در راه خدا صبر بسیار داشته باشد، وشکرش در برابر نعمتهای بی شمار خدا نیز زیاد باشد، و از شنیدن و خواندن این آیات استدلال کند بر اینکه برانسان واجب است که پروردگار خود را از در شکر عبادت کند، و نیز بر اینکه در ماورای این زندگی، روزبعثی هست، که در آن روز زنده می شود و به خاطر اعمالش مجازات می شود.

و لقد صدق علیهم ابلیس ظنه فاتبعوه الا فریقا من المؤمنینیعنی ابلیس آرزو و پندار خود را در باره آنان محقق کرد و به کرسی نشاند، و یامعنایش این است که شیطان ظنی و پنداری که در باره آنان داشت، محقق یافت، چون شیطان در باره تمامی ابنای بشر این آرزو و این پندار را دارد که همگی آنان را گمراه کند، چون خودش گفته: لاغوینهم اجمعین - همه ایشان را گمراه می کنم، و نیز گفتهولاضلنهموباز وعده داد کهو لا تجد اکثرهم شاکرین - و اکثر آنان از شکرگزاران نباشند.فاتبعوه الا فریقا من المؤمنیناین جمله بیان همان صدق ظن است.

و ازاینجا معلوم می شود که ضمیر جمع در کلمهعلیهم،در این جمله، و همچنین در آیه بعدی، به عموم مردم بر می گردد،نه تنها به قوم سبا، هر چند که آیه شریفه به خصوص آنان منطبق است.

و ماکان له علیهم من سلطان الا لنعلم من یؤمن بالآخرة ممن هومنها فی شکاز ظاهر سیاق بر می آید که مراد از این آیه این است که شیطان ایشان را مجبور به گمراهی نکرد، که به اجبار او را پیروی کنند تا در نتیجه معذور باشند، بلکه خود آنان به سوءاختیارشان شیطان را پیروی کردند، و این خودشان بودند که پیروی او را اختیار نموده، او هم

صفحه : 552

پیروی از شیطان اختیاری بوده و معیاری برای تمیز مؤمن به آخرت از شاک در آن است بر آنان مسلط گردید، نه اینکه اول او بر ایشان مسلط شده، و آنان به حکم اجبارپیرویش کرده باشند.همچنان که در جای دیگر فرموده: ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین(1) و نیز ازابلیس حکایت کرده که در قیامت می گوید: و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجبتم لی فلا تلومونی و لوموا انفسکم (2).

و منشا پیرویشان از شیطان شکی است که در باره مساله آخرت دارند، و آثارش که همان پیروی شیطان است ظاهر می شود.پس اینکه خدای تعالی به ابلیس اجازه داد تابه این مقدار، یعنی به مقداری که پای جبر در کار نیاید، بر ابنای بشر مسلط شود، برای همین بود که اهل شک از اهل ایمان متمایز و جدا شوند، و معلومشان شود چه کسی به روز جزا ایمان دارد، و چه کسی ندارد، و این باعث سلب مسؤولیتشان در پیروی شیطان نمی شود، چون اگر پیروی کردند به اختیار خود کردند، نه به اجبار کسی.

پس اینکه کلمهمنبرسر سلطان آورد، و فرمود: و ما کان له علیهم من سلطانبرای این است که تمامی سلطانها را سلب کند.الا لنعلممنظور از این علم، رفع جهل نیست، که بگویی در خدا محال است، بلکه منظور متمایز کردن است و معنایش این است که: این کار را کردیم تا فلان و بهمان را از هم جدا کنیم.الا لنعلم من یؤمن بالآخرة ممن هو منها فی شک - شاهد این که گفتیم جملهنعلمبه معنایتمییزاست، کلمهممن- ازکسی کهمی باشد، چون اگرنعلمبه معنای علم متعارف بود، احتیاج به این کلمه نبود، وچون آورده معنایش این است که: مگر آنکه مشخص و جدا کنیم، کسی را که ایمان به آخرت دارد، از کسی که از آن در شک است.

و این جمله استثناء از سلطان ابلیس بر بندگان، و پیروی اختیاری آنان از وی است، می فرماید: ابلیس بر بندگان سلطنت نداشته، مگر سلطنت از طریق پیروی اختیاری، چیزی که هست، مستثنی یعنی(سلطنت از طریق پیروی اختیاری)از جمله برداشته شده، و درجایش غرض حاصل از آن نهاده شده، و آنتمییز فلان از بهمان است.

و اگر در آیه موردبحث ایمان و شک هر دو مقید به قید آخرت شده، برای این است

............................................ (1)بندگان من مجبور و محکوم تو نیستند، که تو بر آنان مسلط شوی مگر آنهایی که خودشان بخواهند در ضلالت پیرویت کنند.سوره حجر، آیه 42. (2)به من چه که شما جهنمی شدید، من که بر شمامسلط نبودم، که مجبورتان کنم به گمراهی، تقصیر من جز این نبود که من شما را دعوت کردم، و شمابه اختیار خود دعوتم را استجابت کردید، پس مراملامت مکنید، در عوض خود را ملامت کنید.سوره ابراهیم، آیه 22.

صفحه : 553

که تنها جلوگیر آدمی از نافرمانی خدا، و تنها وادارنده اش به اطاعت او، ایمان به آخرت است، نه ایمان به خدا و رسول جدای از ایمان به آخرت، همچنان که خود خدای سبحان در جای دیگر فرموده: ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب (1).

وربک علی کل شی ء حفیظ - یعنی خدا در باره هر چیزی علمی دارد که معلومش به خاطر فراموشی و یا سهو و یا غیر ذلک از دستش نمی رود، و فوت نمی شود، و این تحذیر وتهدیدی است از کفران و معصیت، و انذاری است برای اهل کفر و معصیت.

بحث روایتی

در مجمع البیان در حدیثی از فروة بن مسیک آمده،که گفت: از رسول خدا(ص)پرسیدم: سبا مرد بوده یا زن؟فرمود مردی از عرب بود که ده فرزندداشت، که شش تن از آنان تیامن کردند، (یعنی در یمن سکونت نمودند)، و چهار تن دیگرتشاوم کردند، (یعنی در سرزمین شام منزل گزیدند)، اما آن شش نفر که در یمن منزل کردند، ازد، کنده، مذحج، اشعرون، انمار، و حمیر بودند، در این جا مردی پرسیدانمار چیست؟فرمود: قومی بودند که خثعم و بجیله از ایشان اند، و اما آن چهارتنی که در شام منزل گزیدند، عامله، خدام، لخم، و غسان بودند (2).

............................................

(1)کسانی که مردم را از راه خدا گمراه می سازند، عذاب شدیدی دارند، به خاطر اینکه روزحساب را فراموش کردند. سوره ص، آیه 26. (2)مجمع البیان، ج 8، ص 386.

مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از عده ای از صاحبان جوامع و سنن از آن جناب روایت کرده (1) .

و در کافی به سند خود از سدیر روایت کرده که گفت: مردی از امام صادق(ع)از این کلام خدای عز و جل پرسید که می فرماید: "قالوا ربنا باعد بین اسفارنا وظلموا انفسهم..."حضرتش در پاسخ فرمود: اینان قومی بودند که آبادیهایی شت سر هم داشتند، به طوری که از این آبادی، آن آبادی را می دیدند، نهرهای روان، و اموال فراوان داشتند، و نعمت های خدای عز و جل را کفران نموده، عافیتی که خدا به ایشان داده بود تغییردادند، خدا هم نعمت های خود را تغییر داد، چون خدا نعمتی را که به قومی می دهد تغییرنمی دهد، تا آنکه خود آن قوم وضع خود را تغییر دهند، پس سیل عرم را به سویشان سرازیرکرد، و آبادیهایشان را از هم پاشاند، و دیارشان را ویران ساخت، و اموالشان را از بین برد، وباغاتی را که داشتند به دو سرزمین مبدل کرد، که جز خوردنیهای تلخ، و بوته های اثل، ومختصری سدر، چیزی نداشت، آن گاه خدای تعالی فرمود: "ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الا الکفور" (2).

مؤلف: در عده ای روایات وارد شده که آن قریه ها که خدا برکت در آنها نهاده، اهل بیت رسول خدایند(ص)و آن قریه ها که پشت سر هم قرار دارند، واسطه های بین اهل بیت و مردمند، یعنی علمایی که احادیث اهل بیت و غیر از ایشان را درسینه خود حمل می کنند، و این روایات متعرض باطن قرآن است، نه تفسیر آن.

............................................ (1)الدر المنثور، ج 5، ص 231. (2)کافی، ج 8، ص 323، ح 596.



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



ساخت برجهای یادبود توسط قوم عاد [آیات 128 و 129 سوره شعراء]
یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 23:58

منابع مقاله:

تفسیر المیزان جلد پانزدهم، طباطبایی، سید محمد حسین؛

بسم الله الرحمن الرحیم

اتبنون بکل ریع آیة تعبثون .و تتخذون مصانع لعلکم تخلدون

ترجمه آیات

چرا در هر مکانی به بیهوده نشانی بنا می کنید؟

و قصرها می سازید؟مگر جاودانه زنده خواهید بود؟

بیان آیات

"ا تبنون بکل ریع آیة تعبثون"کلمه"ریع"به معنای نقطه بلندی است از زمین، و کلمه"آیت"به معنای علامت ونشانه است و کلمه"عبث"به معنای آن کاری است که هیچ نتیجه و غایتی بر آن مترتب نمی شود.گویا قوم هود(ع)در بالای کوهها و نقاط بلند، ساختمانهایی می ساختند، آن هم به بلندی کوه، تا برای گردش و تفریح بدانجا روند، بدون اینکه غرض دیگری در کارداشته باشند، بلکه صرفا به منظور فخر نمودن به دیگران و پیروی هوی و هوس، که در این آیه ایشان را بر این کارشان توبیخ می کند.

البته درباره این آیه معانی دیگری ذکر کرده اند، که چون هیچ دلیلی از لفظ آیه و ازسازش سیاق نداشت، لذا از نقل آنها خودداری کردیم.

"و تتخذون مصانع لعلکم تخلدون"کلمه"مصانع" - به طوری که گفته اند (1) - به معنای قلعه های محکم و قصرهای استوار و ساختمانهای عالی است، که مفرد آن مصنع می باشد.

و اینکه فرمود: "لعلکم تخلدون"در مقام تعلیل مطلب قبل است، یعنی شما این قصرها را بدین جهت می سازید که امید دارید جاودانه زنده بمانید.و الا اگر چنین امیدی نمی داشتید هرگز دست به چنین کارهایی نمی زدید، چون این کارهایی که می کنید و این بناهایی که می سازید طبعا سالهایی دراز باقی می ماند، در حالی که عمر طولانی ترین افرادبشر از عمر آنها کوتاه تر است.

بعضی دیگر از مفسرین در معنای آیه و نیز در مفردات آن، وجوهی دیگر گفته اند، که از نقل آنها صرف نظر می کنیم.

............................................
(1)تفسیر کشاف، ج 3، ص 326.

صفحه : 425

در مجمع البیان در ذیل جمله"آیة تعبثون"گفته است: یعنی چیزهایی که به آن احتیاج ندارید و نمی خواهید در آن منزل کنید، بلکه تنها عبث و لهو و لعب شما را به ساختن آن وادار کرده.و گویا ساختن بنایی را که از آن بی نیازند عبث خوانده - این را عطاء از تفسیر ابن عباس روایت کرده - مؤید آن خبری است که از انس بن مالک رسیده که گفت: روزی رسول خدا(ص)بیرون شد و در راه قبه ای دید، پرسید این چیست؟اصحابش

هر ساختمانی که بنا گردد در روز قیامت وبال صاحب بنا است مگر به مقداری که چاره ای از آن نیست عرضه داشتند کاخی است از انصار، حضرت مقداری ایستاد تا صاحب قبه آمد و سلام کردرسول خدا در حضور همه مردم از او روی گردانید، مرد(به خیال اینکه آن جناب متوجه نشده)چند بار سلام خود را تکرار کرد و حضرت روی گردانید، تا مرد به خوبی فهمید که آن جناب از وی خشمگین و روی گردان شده است، قضیه را به اصحاب آن جناب گفت، که به خداسوگند نظر رسول خدا از من برگشته و نمی دانم چه خلافی از من سر زده و چه شده است؟گفتند رسول خدا قبه تو را دید و از ما پرسید این مال کیست؟ما گفتیم که مال فلانی است، پس مرد به قبه اش برگشته آن را با زمین یکسان کرد، روزی دیگر رسول خدا از آنجا عبور کردو قبه ای ندید، پرسید قبه ای که در اینجا بود چه شد؟گفتند صاحبش از اعراض تو نزد ما شکوه کرد، ما سبب اعراضت را به وی گفتیم، رفت و قبه را خراب کرد، حضرت فرمود: هر چیزی که ساخته شود روز قیامت و بال صاحبش می باشد، مگر آن مقداری که چاره ای از آن نیست (1).

............................................
(1)مجمع البیان، ج 5، ص 198.



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



تفسیر آیات پوشش
شنبه سیزدهم فروردین 1390 23:57

منابع مقاله:

آشنایی با قرآن جلد 4 ، مطهری، مرتضی؛

بسم الله الرحمن الرحیم

...اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن ویحفظن فروجهن و لا یبدین زینتهن الا ماظهر منها ولیضربن بخمرهن علی جیوبهن و لا یبدین زینتهن الا لبعولتهن او ابائهن اواباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن اواخوانهن او بنی اخوانهن او بنی اخواتهن اونسائهن او ما ملکت ایمانهن او التابعین غیراولی الاربة من الرجال او الطفل الذین لم یظهروا علی عورات النساء و لا یضربن بارجلهن لیعلم ما یخفین من زینتهن و توبواالی الله جمیعا ایها المؤمنون لعلکم تفلحون (1).

این آیه و آیه قبل هر دو درباره وظیفه زن و مرد در برخورد بایکدیگر و به علاوه مساله ستر عورت است.در آیه اول که مربوط به مرد است و در جلسه قبل تلاوت شد،دو فرمان به مردها داده شده بود:نهی از چشم چرانی کردن و دیگر امر به ستر عورت و یا به تعبیربالاتر امر به خودداری از زنا،یعنی حفظ کردن دامن هم از نگاه که معنایش ستر عورت است و هم از فحشا.پس مردان موظفند هم چشمهای خودشان را از چشم چرانی نگهداری کنند و هم دامن خودشان را از فحشا نگهداری کنند.آیه ای که درباره مردهاست کوتاهتر[از آیه مربوط به زنها]است و همین مقدار بیشتر نیست جز آن که بعد توصیه می کند اینکه ما می گوییم چشمها را از نگاه کردنهانگهداری کنید و دامنها را از فحشا،خیال نکنید یک کاری است که ما بد شما را می خواهیم نه،پاکی شما را می خواهیم و خدای شمابهتر می داند و بهتر به کار شما آگاه است.

در آیه دوم که مربوط به زنهاست،عین همین دو دستور آمده است با همان تعبیر،با این تفاوت که ضمائر،مؤنث است. می فرمایدبه زنها هم بگویید که چشمها را از چشم چرانی و از نگاه به آنچه نباید نگاه کرد حفظ کنند و دامنهای خودشان را،هم از نگاه کردن دیگران و هم از فحشا حفظ کنند،یعنی همان دستور و همان عبارتی که در مورد مردان آمد.

اینجا دو مطلب باید عرض کنم.این دو مطلب در موردخانمها،با اینکه هیچ فرقی با آنچه در مورد مردهاست نمی کند، تااندازه ای کوچک شمرده می شود:یکی اینکه برخی زنها شاید اینجورخیال کنند که فقط مردها مجاز نیستند که به زنها نگاه کنند(حال مطلقا نمی توانند یا از روی ریبه و تلذذ نمی توانند،بعد بحث می کنیم)، فکر می کنند اگر ممنوع است،فقط مردها از نگاه کردن یا نگاه کردن با تلذذ و ریبه ممنوعند و دیگر زن چنین ممنوعیتی نسبت به مرد نداردو حال آنکه هیچ فرق نمی کند،اگر جایز نیست برای هر دو جایزنیست و اگر جایز است برای هر دو جایز است،یعنی در همان حد که مرد ممنوع است زن هم در همان حد ممنوع است.ولی معمولا خیال می کنند که نه،فقط مرد است که نباید چشمش به زن بیفتد یا ازروی تلذذ نباید نگاه کند ولی زن اگر چشمش به مرد افتاد یا هر جورورانداز کرد اشکالی ندارد زیرا او زن است که به مرد نگاه می کند!

اینطور نیست،قرآن هیچ فرقی در مساله نگاه میان زن و مردقائل نیست.البته بعضی از خانمها به این مساله توجه دارند ولی شایدخیلی از آنان به آن بی توجهند.

مطلب دوم که این را البته بیشتر توجه دارند و شاید قلیلی توجه نداشته باشند این است که خیال می کنند زن به زن مطلقا محرم است یعنی حتی به عورت زن هم محرم است،فقط مرد است که نسبت به عورت مرد دیگر نامحرم است ولی زن نسبت به تمام بدن هرزن حتی نسبت به عورت او،محرم است.البته این را همان طور که عرض کردم غالبا می دانند که چنین نیست ولی یک اقلیتی خیال می کنند که زن به زن مطلقا محرم است.اینطور نیست،در موردعورت،زن هم به زن محرم نیست،حتی مادر هم به دختر خودش محرم نیست،دختر هم به مادر محرم نیست،خواهر هم به خواهر محرم نیست.

راجع به این دو مطلب،قرآن دستوری که به مرد می دهد مشابه آن را به زن هم می دهد و دستوری که به زن می دهد مشابهش را به مردهم می دهد،ولی برای زنان یک وظیفه دیگری قائل شده است که این وظیفه،دیگر برای مرد نیست و آن اینکه زن را مکلف کرده است که باید خودش را بپوشاند ولی مرد را مکلف نکرده است،یعنی این تکلیف متوجه زن است نه متوجه مرد.تعبیر قرآن این است:«زنان زینت خودشان را نباید آشکار کنند».البته زینت و لو جدا هم باشد-مثل یک النگو که در کناری افتاده-مقصود نیست بلکه زینت درحالی که در بدن است مقصود است چون[آشکار کردن آن] مساوی است با دیدن خود زن.زنان نباید زینت خودشان را ظاهر کنند،اعم از اینکه از نوع زینتی باشد که بشود از بدن جدا کرد مثل النگو و یاانگشتر،یا زینتی که چسبیده به بدن است مثل چیزهایی که به بدن می مالند مانند«گل گونه »به اصطلاح قدیم.

زن زینت خود را نباید ظاهر کند مگر[در دو مورد].دواستثنا در اینجا وجود دارد:یک استثنا در مورد خود زینت است، یعنی مگر بعضی از زینتها و به تعبیر قرآن زینت ظاهر (2) ،و استثنای دوم در مورد افراد است:و مگر برای بعضی از طبقات که در برابرآن طبقات که غیر شوهر او هستند(در مورد شوهر که محرز است)

زن می تواند حتی زینت غیر ظاهر را آشکار کند،و آنها پدران،پسران،برادرزادگان،خواهرزادگان،فرزندان شوهر[و چند طبقه دیگر هستند]که استثناها را بعد عرض می کنیم.

قبل از اینکه من این آیه را تفسیر کنم دو مطلب را بایدتوضیح دهم تا مطلب درست روشن بشود.یک مطلب این است که چرا زن مکلف شده است که خود را بپوشاند و مرد مکلف نشده است؟پوشش به عنوان وظیفه زن ذکر شده است نه به عنوان وظیفه مرد؟

سر این امر واضح و روشن است و آن اینکه زن و مرد نسبت به یکدیگر احساسات مشابه ندارند و از نظر وضع خلقت هم وضع غیر مشابهی دارند،یعنی این زن است که مورد تهاجم چشم و اعضا وجوارح و دست و همه بدن مرد است نه مرد مورد تهاجم زن.به طورکلی جنس نر و ماده در عالم اینطورند،اختصاص به زن و مرد انسان ندارد،جنس نر در خلقت، «گیرنده »خلق شده است و جنس ماده به عنوان موجودی که مورد تهاجم جنس نر قرار می گیرد.در هر حیوانی هم که شما نگاه کنید آنکه به سراغ جنس دیگر می رود همیشه جنس نر است،در کبوتر و مرغ و اسب و الاغ و گنجشک و شیر و گوسفند[و غیره]اینطور است.در هر حیوانی آنکه وظیفه اش تهاجم است وغریزه تهاجم به او داده شده جنس نر است، جنس ماده در عین اینکه طالب جنس نر است ولی به این صورت نیست که او به سراغ جنس نر برود،و به همین دلیل است که در انسان هم جنس نر است که بایدبرود و خطبه کند و دختر را خواستگاری کند و این پسر است که به خواستگاری دختر می رود.خواستگاری کردن پسر از دختر یک امربسیار عادی و یک امر بسیار طبیعی و فطری است.این اواخر،کسانی که ندانسته،یا بگویم تحمیق شده،دم از تساوی حقوق زن ومرد می زنند-و تساوی را با تشابه اشتباه می کنند و خیال می کنندتفاوت جنس مرد و زن فقط و فقط در آلات تناسلی آنهاست و هیچ تفاوت دیگری در کار نیست-می نویسند این عجب عادت بدی شده!چرا پسرها باید به خواستگاری دخترها بروند؟نه،بعد از این رسم اینجور باشد که دخترها هم به خواستگاری پسرها بروند!

اولا این،مبارزه با قانون خلقت است.اگر قانون خلقت را-آنجا که دو جنسی است-در همه جاندارها عوض کردید،اینجا هم می توانید عوض کنید.ثانیا این خودش یک امری است که به این وسیله ارزش جنس ماده بالا رفته است،یعنی جنس نر جوری خلق شده است که طالب است و باید رضایت او را به دست بیاورد وبه همین دلیل جنس نر همیشه خود را در خدمت جنس ماده قرارمی دهد.در بسیاری از حیوانات و از آن جمله انسان نفقه جنس ماده بر عهده جنس نر است(در حیوانات لا اقل در مدت بارداری یا درمدتی که جنس ماده روی تخم می خوابد اینطور است).احساسات جنس نر،جوری آفریده شده است که همین قدر که جنس ماده به همسری او رضایت دهد جنس نر حاضر است خود را در خدمت اوقرار دهد،و اینها بر اساس حکمتهای بسیار بزرگی در عالم است.

«مهر»هم از همین قبیل است.اینکه گفته اند مرد یک چیزی را به عنوان «صداق »قرار بدهد،بر اساس همین اصل و ناموس (3) است،یعنی زن باید در مقامی خودش را معرفی کند که بگوید این تو هستی که به من نیاز داری و نه من به تو،و جنس مرد باید در شکلی ظاهر شود که اوست که باید چیزی به زن نثار کند تا زن در مقابل او«آری »بگوید.مرد باید به او هدیه ببخشد. قرآن هم صداق رابه عنوان «نحله »یعنی یک تعارف بیان می کند.اشتباه می کنندکسانی که می گویند«مهر»یعنی ثمن،یعنی بها،یعنی پول برای خرید.نه،قرآن می گوید:این نحله و هدیه است[همان طور که]وقتی شما می خواهید کسی را راضی کنید به شکلی که نیاز شما رارفع کند،شما به او هدیه می دهید نه او به شما.

تعبیر دیگر قرآن «صداق »است.صداق یعنی چیزی به علامت اینکه علاقه من علاقه راستین است،صادقانه است،دروغین نیست،برای شهوترانی نیست،برای همسری است،برای فریب دادن نیست،از روی حقیقت است.

اساسا وضع زن با مرد در اصل خلقت متفاوت است و به همین دلیل این زن است که خودآرایی می کندبرای جلب مرد.مرد هرگز با خودآرایی نمی تواند نظر زن را به خود جلب کند.زن و زیور،زن و آرایش دو موجود توام بایکدیگرند.زن موجودی است ظریف و لطیف.در هر جنسی-حتی در غیر انسان هم-جنس ماده همیشه ظریف تر و مظهر جمال وزیبایی و آرایش است،و وقتی می خواهند فتنه ایجاد نشود،به آنکه مظهر جمال است باید بگویند خودت را نشان نده نه به آنکه مظهرخشونت و قوت است،آن که جلب نظری ندارد،به به آنکه جلب نظرمی کند می گویند اسباب غوایت و گمراهی فراهم نکن.

در دنیای امروز[به کار دیگری روی آورده اند]و البته این یک چیزی است که من به طور قطع و یقین می گویم امری نیست که دوام داشته باشد و آخر سرشان به سنگ خواهد خورد و به ناموس خلقت برمی گردند.اینکه زنها کوشش می کنند برای مردنمایی،وبر عکس،پسرها و مردها کوشش می کنند در جهت زن نمایی ودخترنمایی،یکی از آن هوسهای کودکانه زودگذر بشر است و بیشترهم در ناحیه پسرها دیده می شود.این دیگر یک پدیده مخصوص زمان ماست و از نظر من یک پدیده زودگذر است.خوششان می آیدکه مثل دخترها لباس بپوشند و ژستهای آنها را بگیرند،مثل آنهاآرایش کنند به طوری که انسان وقتی برخورد می کند نمی فهمد این پسر است یا دختر،و به قول بعضی «مطالعات عمیق تری لازم است تا آدم بفهمد این پسر است یا دختر!».این یک امری است بر خلاف خلقت و اصول فطرت.بشر از این جور هوسهای احمقانه و کودکانه زیاد دارد ولی دوام پیدا نخواهد کرد.

پس یک مساله این است که حال که امر دائر بوده است که مرد و زن در معاشرت با یکدیگر آنچه را که «آزادی مطلق »

نامیده می شود نداشته باشند،یعنی به هر شکل با یکدیگر تماس نداشته باشند،چرا زن مکلف به پوشیدن شده نه مرد؟ رازش همین بود که عرض کردم.

مساله دیگر این است که اصل مطلب برای چیست؟چه لزوم و ضرورتی دارد؟چرا باید مساله محرم و نامحرم مطرح باشد؟

چرا باید زن خودش را از غیر محارم خودش بپوشاند؟رمز و سر این مطلب چیست و چه فایده ای دارد؟

اولین خاصیتش خاصیت روانی است،یعنی آرامش روانی.

در هر جامعه ای که روابط زن و مرد بر اساس عفاف بود-عفاف درهمین حدود اسلامی که عرض می کنم-یعنی زنان در خارج دایره ازدواج،خود آرا و خودنما نبودند و وسیله تهییج مردان را فراهم نکردندو مردان هم در خارج از دایره ازدواج دنبال لذت جویی و کامجویی به وسیله چشم،دست،لامسه و غیر لامسه نبودند قلبها و روحها آرام وسالم است،و در هر جامعه ای که بر عکس[این حالت]است اولین ناراحتی اجتماعی،ناراحتیهای روانی است.

گروهی از فرنگیها گفتند خیر،وقتی زن و مرد از یکدیگردور باشند ناراحتیهای روانی و عقده های روانی به وجود می آید. ولی تجربه همین یک قرن گذشته و کمتر از یک قرن گذشته کاملا ثابت کرد که مساله بر عکس است،به هر اندازه که آزادی در مسائل جنسی بیشتر است التهاب در افراد زیادتر و بیشتر است چون غریزه جنسی انسان(مانند چند غریزه دیگر مثل غریزه جاه طلبی،غریزه علم طلبی و غریزه عبادت)صرفا ظرفیت جسمانی ندارد،ظرفیت روحی هم دارد. غرائزی که صرفا ظرفیت جسمانی دارند مثل خوردن،دارای یک ظرفیت محدودی هستند.انسان یک مقدار محدود می تواند غذابخورد،از آن بیشتر نمی تواند،اگر بگویند باز هم می خواهی،برایش مجازات است.ولی مالکیت چطور؟مالکیت هم مثل خوردن است؟آیا ظرفیت مالکیت برای انسان یک ظرفیت محدود است،یعنی اگر انسان مالک صد هزار تومان شد دیگر روحش هم از مالکیت[سیر می شود؟]نه،وقتی صد هزار تومان را دارا شد می خواهد دویست هزار تومان داشته باشد،وقتی دویست هزار تومان دارا شد تشنه تراست برای پانصد هزار تومان،میلیونر که شد تشنه تر می شود برای میلیاردر شدن،و آنکه از همه مردم دنیا ثروتمندتر است از همه مردم دنیا برای ثروت تشنه تر است.

جاه طلبی چطور؟آن هم همین طور است.یک آدمی که هیچ چیز ندارد،برای اینکه رئیس یک انجمن بشود دلش[لک] می زند ولی آیا رئیس انجمن که شد دیگر ظرفیتش پر می شود ومی گوید همین کافی است؟نه،بعد دلش می خواهد توسعه بیشتری پیدا کند،شهردار یک منطقه یا یک شهر کوچک بشود،بعد،از آن بالاتر[را می خواهد].اگر به یک نفر تمام دنیا را بدهند و بگویند توسلطان جمیع عالم هستی،باز دغدغه بیشتری دارد که آیا می شود یک کره دیگری را هم تصاحب کنیم و بر آن کره هم حکومت کنیم؟

غریزه جنسی انسان هم همین طور است... (3)

پی نوشتها:

1. نور/31.

2. حال اینکه مقصود از«زینت ظاهر»چیست بعد عرض می کنیم.

3. [به معنی قانون].

4. [نوار بقیه بیانات استاد شهید متاسفانه در دست نیست.]



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



کشتی سازی حضرت نوح با هدایت الهی [آیات 37 و 38 سوره هود]
جمعه دوازدهم فروردین 1390 23:56

منابع مقاله:

تفسیر المیزان جلد دهم ، طباطبایی، سید محمد حسین؛

و اصنع الفلک باعیننا و وحینا و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون (37)و یصنع الفلک و کلما مر علیه ملا من قومه سخروا منه قال ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کما تسخرون (38)

ترجمه آیات

و زیر نظر ما آن کشتی کذائی را بساز، و از این پس دیگر در مورد کسانی که ستم کردند سخنی ازوساطت مگو که آنان غرق شدنی هستند(37).

نوح به ساختن کشتی پرداخت، هر وقت دسته ای از مردمش از کنار او می گذشتند مسخره اش می کردند، نوح می گفت: امروز شما ما را مسخره می کنید و به زودی ما نیز شما را همینطور مسخره می کنیم(38).

"و اصنع الفلک باعیننا و وحینا و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا انهم مغرقون"کلمه"فلک" - به ضمه فاء - به معنای سفینه است، چه یک سفینه و چه چند سفینه، به خلاف کلمه"سفینه"که به معنای یک کشتی است، و در مورد چند کشتی می گوییم: سفن، و کلمه"اعین"جمع قله عین است.

صفحه : 336

مراد از خطاب خداوند به نوح(ع): کشتی را پیش چشمان ما و به وحی ما بساز و...

و اگر بپرسی چرا خدای تعالی برای خود، دیدگان بسیاری اثبات کرده و فرموده: به نوح گفتیم که کشتی را در جلو چشم های بسیاری که ما داریم بساز، با اینکه خدای تعالی اصلاچشم ندارد، تا چه رسد به اینکه چشم های بسیاری داشته باشد.

در پاسخ می گوئیم کلمه"عین - چشم"در مورد خدای تعالی به معنای مراقبت و کنایه از نظارت است، و استعمال جمع این کلمه یعنی کلمه"اعین"برای فهماندن کثرت مراقبت و شدت آن است، و ذکر کلمه: "اعین"قرینه است بر اینکه مراد از وحی در کلمه"وحینا"وحی لفظی و بیانی که فرمان"و اصنع الفلک..."با آن نازل شده نیست.

و خلاصه کلام اینکه کلمه"اعین"به ما می فهماند که منظور این نیست که ما به نوح گفتیم کشتی را در تحت مراقبت ما و طبق فرمان لفظی ما بساز، بلکه منظور این است که ما به نوح گفتیم کشتی را در تحت مراقبت ما و طبق هدایت عملی ما و راهنمایی ما بساز، پس مراداز وحی در کلمه"و وحینا"هدایت عملی به وسیله تایید روح القدس است، که به وی اشاره کند به اینکه این کار را اینطور انجام بده و آن دیگری را فلان جور.

و خلاصه همان هدایت عملی که خدای تعالی در مورد تمامی امامان از آل ابراهیم به کار برده، و در باره اش فرموده: "و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوة و ایتاء الزکوة وکانوا لنا عابدین" (1) ، و ما در مباحث سابق به وجود چنین وحیی غیر وحی لفظی اشاره نمودیم، در آینده نیز در تفسیر سوره انبیاء متعرض این بحث می شویم ان شاء الله تعالی.

و معنای اینکه فرمود: "و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا"این است که در باره ستمکاران از من چیزی که شر و عذاب را دفع می کند مخواه، و برای برگشتن بلا از آنان شفاعت مکن، زیراقضا و حکمی را که رانده ایم قضای فصل و حکم حتمی است، و با این جمله دو نکته روشن می شود یکی اینکه جمله"انهم مغرقون"کار تعلیل را می کند، حال یا فقط تعلیل جمله"و لاتخاطبنی"، و یا تعلیل مجموع جمله های"و اصنع الفلک باعیننا و وحینا و لا تخاطبنی فی الذین ظلموا"، نکته دیگری که روشن شد این است که جمله"و لا تخاطبنی..."کنایه از شفاعت است.

و معنای آیه این است که: کشتی را زیر نظر، و مراقبت کامل ما و طبق تعلیمی که به تومی دهیم بساز، و از من مخواه که عذاب را از این ستمکاران برگردانم، که قضاء و حکم غرق

............................................ (1)ما به امامان از آل ابراهیم انجام خیرات و اقامه نماز و دادن زکات را وحی کردیم - و هدایت عملی نمودیم - و آن امامان پرستندگانی برای ما بودند."سوره انبیاء، آیه 73"

صفحه : 337

شدن بر علیه آنان رانده شده و این قضاء حتمی بوده و به هیچ وجه برگشت ندارد.

"و یصنع الفلک و کلما مر علیه ملا من قومه سخروا منه قال ان تسخروا منا فانانسخر منکم کما تسخرون"طبرسی - رحمت الله علیه - در مجمع البیان گفته: "سخریه"به معنای این است که انسان کاری را بر خلاف آنچه در باطن دارد انجام دهد، بطوری که هر بیننده ای به کم عقلی انجام دهنده آن کار پی ببرد، و از همین باب است کلمه"تسخیر"چون تسخیر به معنای آن است که کسی را آنقدر با قهر استضعاف کنی که ذلیل شود، و فرق میان سخریه و بازی این است که در سخریه معنای خدعه و نیرنگ و ناقص جلوه دادن طرف می باشد، و معلوم است که طرف بایدموجودی جاندار باشد تا بشود با او نیرنگ کرد به خلاف لعب و بازی که با جمادات نیز ممکن است. (1) و اما راغب در معنای این کلمه در مفرداتش گفته: وقتی گفته می شود"سخرت منه"و همچنین"استسخرته"معنایش این است که من او را مسخره کردم، و در کلام خدای تعالی نیز چند جا استعمال شده یکی در این آیه که می فرماید: "ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کماتسخرون فسوف تعلمون"، و یکی دیگر آنجا که می فرماید: "بل عجبت و یسخرون"، و بعضی گفته اند: "رجل سخرة" - به ضمه سین و فتح خاء - یعنی کسی که دیگران را مسخره می کند، و"رجل سخرة" - به ضمه سین و سکون خاء - یعنی کسی که دیگران مسخره اش کرده باشند، و کلمه"سخریه" - به ضمه سین - و همچنین کلمه"سخریه" - به کسره سین - به آن عملی گفته می شود که مسخره کننده در مسخرگی خود استفاده می کند. (2) جمله"و یصنع الفلک"هر چند صیغه مضارع است ولی از نظر معنا کایت حال گذشته است، و معنایش این است که نوح در حالی که کشتی را می ساخت مردم دسته دسته آمده بالای سرش می ایستادند و مسخره اش می کردند، و آن جناب در برابر دعوت الهی خود و اقامه حجت بر علیه آنان همه آن آزارها را تحمل می کرد، بدون اینکه فشل و سستی و انصرافی از خودنشان دهد.

و جمله"و کلما مر علیه ملا من قومه سخروا منه"حال از فاعل"یصنع"است، - که همان نوح(ع)باشد، - و معنای آن این است که نوح(ع)کشتی را

............................................ (1)مجمع البیان، ج 5، ص 159، چاپ ایران. (2)مفردات راغب، ص 232، چاپ ایران.

صفحه : 338

مسخره کردن قوم نوح(ع)، کشتی ساختن او را و جواب آن حضرت به آنان می ساخت در حالی که هر دسته از سران مردم بر او گذشته و مسخره اش می کردند، و کلمه"ملا"در خصوص این جمله، به معنای جماعتی است که مورد اعتنای مردم باشند، (گو اینکه در موارددیگر به معنای درباریان است)و این آیه دلالت دارد بر اینکه مردم زمان نوح(ع) برای مسخره کردن آن جناب دسته دسته می آمدند، و نیز دلالت دارد بر اینکه آن جناب کشتی راپیش روی مردم می ساخته، و محل کارش سر راه عموم مردم بوده است.

"قال ان تسخروا منا فانا نسخر منکم کما تسخرون" - این قسمت از آیه شریفه به منزله جواب از سؤالی تقدیری است، گویا کسی پرسیده نوح در برابر مسخرگی های کفار چه گفت؟در پاسخ فرموده: نوح گفت: اگر شما ما را مسخره می کنید ما نیز شما را مسخره خواهیم کرد.و به همین جهت جمله مزبور را بدون حرف عطف آورد تا معلوم کند که معطوف به ما قبل نیست، بلکه مربوط به سؤالی مقدر است.

در جمله مورد بحث نفرمود: "ان تسخروا منی فانی اسخر منکم - اگر شما مرا مسخره کنید من(نیز)شما را مسخره می کنم"تا هم از خود دفاع کرده باشد و هم از مؤمنین و گروندگان به خود، و چه بسا از همین تعبیر فهمیده شود که آن جناب در ساختن کشتی از اهل و گروندگان خود کمک می گرفته و در هنگام گفتن این سخن، یارانش نیز حضور داشته اند، و سخریه کفارسخریه آنان نیز بوده، در نتیجه کلام این ظهور را دارد که کفار گروه گروه از کارگاه نوح عبورمی کرده اند و در حالی که آن جناب و یارانش مشغول ساختن کشتی بودند، مسخره اش کرده و نسبت جنون و حواس پرتی به او می دادند، پس هر چند کفار در استهزایشان جز از نوح نامی نبردند، و لیکن استهزای آنان شامل مؤمنین به آن جناب نیز می شده.

صرف نظر از این ظهور، طبع و عادت نیز اقتضاء می کند که کفار، پیروان آن جناب را نیزاستهزاء کنند، همانطور که خود او را مسخره می کردند، برای اینکه نوح و پیروانش اجتماع واحدی بودند که معاشرت آنان را به یکدیگر مرتبط می کرده، هر چند که مسخره کردن پیروان آن حضرت در حقیقت مسخره کردن خود آن جناب بود، اما چون اصل و پایه ای که دعوت به توحیدقائم به آن بود همان نوح(ع)بود، و لذا گفته شد: "سخروا منه - او را مسخره کردند".

و نفرمود: "سخروا منه و من المؤمنین - او و مؤمنین را مسخره کردند".

در این آیه سؤالی به ذهن می آید، و آن این است که اگر سخریه عمل زشتی است چرانوح(ع)به کفار فرموده ما شما را مسخره می کنیم، و اگر بد نیست چرا آیه کفار راملامت می کند بر اینکه نوح را مسخره می کردند؟جوابش این است که آنچه از سخریه زشت است ابتدائی آن است و اما اگر جنبه مجازات و تلافی باشد آن هم در جائی که فایده ای عقلائی

صفحه : 339

از قبیل پیشبرد هدف و اتمام حجت بر آن مترتب شود زشت نیست و به همین جهت قرآن کریم در جای دیگر سبت سخریه را به خود خدای تعالی داده و فرموده: "فیسخرون منهم سخر الله منهم و لهم عذاب الیم" (1).

نکته دیگری که در آیه مورد بحث است این است که با آوردن جمله"کما تسخرون"مماثلت و به یک اندازه بودن سخریه را معتبر فرموده است.

............................................ (1)آنان را مسخره می کنند خدای تعالی هم ایشان را مسخره می کند، و برای ایشان است عذابی دردناک."سوره توبه، آیه 79" (2)مجمع البیان، ج 5، ص 159، چاپ ایران.

صفحه : 373

کشتی سازی نوح(ع)

از آیات سوره هود بر می آید که خدای تعالی به آن جناب دستور داد تا کشتی را با تاییدو تسدید او بسازد، و آن جناب شروع به ساختن آن کرد، که مردم دسته دسته از محل کار آن جناب گذشته و او را مسخره می کردند، چون کشتی آب می خواهد، و کشتی سازی باید در لب دریا باشد، و آن جناب این کار را در بیابانی بدون آب انجام می داد، و همین باعث می شد که مردم او را مسخره کنند، و آن جناب در پاسخشان می فرمود اگر امروز شما ما را مسخره می کنیدبه زودی خواهید دید که ما شما را مسخره می کنیم و به زودی خواهید فهمید که کسی که دچارعذاب گردد خوار و ذلیل و بیچاره می شود، و عذابی که می آید عذابی است مقیم و غیرقابل زوال و نیز از دو سوره هود و مؤمنون بر می آید که خدای عز و جل برای نزول آن عذاب،علامتی قرار داده بود و آن این بوده که آب از تنوری بالا می زند.

نزول عذاب و آمدن طوفان

:نوح(ع)همچنانکه از سوره هود و مؤمنون استفاده می شود مشغول ساختن کشتی بود تا اینکه آن را به اتمام رسانید و امر خدای تعالی مبنی بر نزول عذاب صادر شد، و آن تنور شروع به جوشیدن کرد، در این هنگام خداوند متعال به آن جناب

صفحه : 374

وحی فرستاد که از هر حیوان یک جفت نر و ماده سوار کشتی کند و نیز اهل خود را به جزافرادی که مقدر شده بود هلاک شوند یعنی همسرش که خیانت کار بود و فرزندش که از سوارشدن امتناع ورزیده بود و نیز همه آنهایی که ایمان آورده بودند سوار کند.و از سوره قمر بر می آیدهمینکه آنها را سوار کرد خدای تعالی درهای آسمان را به آبی ریزان باز کرد، و زمین را به صورت چشمه هایی جوشان بشکافت،آب بالا و پایین برای تحقق دادن امری که مقدر شده بوددست به دست هم دادند.و نیز از سوره هود استفاده می شود که رفته رفته آب زمین را فرا گرفت و بالا آمد و کشتی را از زمین کند، کشتی در موجی چون کوههای بلند سیر می کرد، و طوفان همه مردم روی زمین را فرا گرفت و همه را در حالی که ستمگر بودند هلاک کرد، و خدای تعالی به آن جناب دستور داده بود همینکه در کشتی مستقر شدند خدا را در برابر این نعمت که از شر قوم ستمکار نجاتشان داد حمد بگویند و در پیاده شدن ازاو برکت بخواهند، و نوح(ع)گفت: الحمد لله الذی نجانا من القوم الظالمینو نیز گفت:رب انزلنی منزلا مبارکاو انت خیر المنزلین (2).

پایان یافتن داستان و پیاده شدن نوح و همراهانش به زمین

:بعد از آنکه طوفان به دلیل آیه 77 سوره صافات عالم گیر شده و مردم روی زمین همه غرق شدند، خدای تعالی به زمین فرمان داد تا آب خود را ببلعد، و به آسمان نیزفرمان داد تا از باریدن بایستد، آب از ظاهر زمین کاسته شد، و کشتی بربالای کوه جودی قرار گرفت و فرمانو قیل بعدا للقوم الظالمین - دوری باد برعلیه ستمکارانصادر شد، آنگاه خدای تعالی به نوح وحی کرد که: ای نوح!از کشتی پایین آی و باسلامی از ناحیه ما و برکاتی بر تو و امت هایی که با تواند پیاده شو، که بعد از این طوفان، دیگر هیچگاه دچار طوفانی عالم گیر نخواهند شد چیزی که هست بعضی از این نجات یافتگان امت هایی هستند که خدا در دنیا از متاع های زندگی دنیا برخوردارشان می کند، و سپس عذابی دردناک آنان را فرا می گیرد، پس نوح و همراهان او از کشتی خارج شده ودر زمین قرارگرفتند و خدا را به توحید و اسلام پرستیدند، و زمین را به ارث دست به دست به ذریه های خودسپردند، و خدای سبحان تنها ذریه نوح را باقی گذاشت.(3)

............................................ (1 و 2)سپاس خدای را که ما را از قوم ستمکار نجات داد، پروردگارا مرا در جایگاه با برکتی فرود آرکه تو بهترین فرود آورندگانی.سوره مؤمنون، آیه 28 و 29 (3)با استفاده از سوره هود و صافات.

صفحه : 362

بحث روایتی(روایاتی در مورد داستان نوح و قوم او، در ذیل آیات شریفه گذشته)

در الدر المنثور است که اسحاق بن بشر و ابن عساکر هر دو از ابن عباس روایت کرده اندکه گفت: قوم نوح(ع)آن جناب را کتک می زدند(تا از حال می رفت)پس او را درنمدی می پیچیدند، و به خیال اینکه جان داده، به درون خانه اش می انداختند، ولی او به حال می آمد و دوباره برای دعوت آنان از خانه بیرون می شد، و این وضع همچنان ادامه داشت تااینکه از ایمان آوردن قومش مایوس گشت، در این زمان بود که مردی با فرزندش نزد وی آمد درحالی که آن مرد به عصایی تکیه داشت و به پسرش رو کرد و گفت: پسرم مواظب باش که این

صفحه : 363

پیر مرد تو را فریب ندهد.پسر گفت پدر جان عصایت را در اختیارم بگذار تا آن را بر بدن این پیر مرد آشنا سازم.پدر قبول کرد، و عصا را به پسر داد و گفت: مرا روی زمین بنشان و برو.پسرپدر را روی زمین نشانید و به طرف نوح(ع)رفت و عصا را به فرق سر آن جناب زد، سرآن جناب شکافت، و خون روان گشت.

نوح(ع)گفت: پروردگارا می بینی که بندگانت با من چه معامله ای می کنند، پس اگر به ایشان احتیاج داری هدایتشان کن، و اگر چنین نیست پس به من صبر و توانائی بده تا بین من و آنان حکم کنی، که تو بهترین حکم کنندگانی خدای تعالی به آن جناب وحی فرستاد که دیگر منتظر هدایت قومت مباش و او را از اینکه قومش ایمان بیاورند مایوس کرد و به وی خبر داد که حتی در پشت پدران و رحم مادران ایشان نیز مؤمنی پدید نخواهد آمد: "و اوحی الی نوح انه لن یؤمن من قومک الا من قد امن فلا تبتئس بما کانوا یفعلون"ای نوح به یقین بدان که دیگر تا قیامت کسی جز آنها که ایمان آورده اند ایمان نخواهند آورد، پس دیگر غم مخور و به ساختن کشتی بپردازد.

نوح(ع)پرسید: پروردگارا کشتی چیست؟خطاب رسید خانه ای است که ازچوب ساخته می شود، بطوری که بتواند روی آب به حرکت در آید، این کار را بکن که به زودی اهل معصیت را غرق می کنم، و زمینم را از لوث وجودشان پاک می سازم. نوح(ع)پرسید: پروردگارا آب کجا است؟فرمود: من بر هر چه بخواهم قادرم (1).

و در کافی به سند خود از مفضل روایت کرده که گفت: در آن ایام که امام صادق(ع)برای دیدن ابی العباس به کوفه تشریف آورده بود، در خدمت حضرتش بودم، همینکه به"کناسه"رسیدیم فرمود: اینجا بود که عمویم زید که خدایش رحمت کند به دارآویخته شد، امام(ع)از آنجا گذشت تا رسید به"بازار زیتون فروشان"که در آخر آن بازار سراج ها(زین سازان)بود، امام در آنجا پیاده شد، و به من فرمود: پیاده شو که مسجد کوفه سابق در این محل بوده یعنی آن مسجدی که آدم نقشه اش را ریخته بود، و من دوست ندارم درچنین مکانی سوار بر مرکب داخل شوم.عرضه داشتم: چه کسی آن نقشه را بهم زد؟فرمود: امااولین باری که آن نقشه بهم خورد، زمانی بود که طوفان نوح رخ داد و سپس اصحاب کسری و نعمان آن را تغییر دادند، و بعد از آنها نیز زیاد بن ابی سفیان آن را دگرگون ساخت.پرسیدم مگرشهر کوفه و مسجدش در زمان نوح(ع)وجود داشت؟فرمود: بله ای مفضل، منزل نوح و قوم او در قریه ای بوده که با فرات یک منزل راه فاصله داشته، و این قریه در سمت مغرب کوفه

............................................ (1)الدر المنثور، ج 3، ص 327، چاپ ایران.

صفحه : 364

واقع بوده.

و نیز فرمود: نوح مردی نجار بود، که خدای تعالی او را به نبوت برگزید، و نوح(ع)اولین کسی بود که کشتی ساخت، سفینه ای درست کرد که بر روی آب راه می رفت.و نیز فرمود: نوح در میان قومش نهصد و پنجاه سال دعوت به توحید کرد، و آنان وی رامسخره و استهزاء می کردند، و آن جناب وقتی چنین دید نفرینشان کرد و عرضه داشت: "رب لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا انک ان تذرهم یضلوا عبادک و لا یلدوا الا فاجراکفارا" (1).

خدای تعالی به آن جناب وحی فرستاد که سفینه ای بسیار بزرگ و جادار بساز و درساختنش عجله کن، پس نوح نیز در مسجد کوفه به ساختن آن سفینه پرداخت، و چوبها را خودمی آورد و می تراشید، تا آنکه(از ناحیه خدای تعالی)چوب برایش آوردند، تا از ساختن آن فراغت یافت.

مفضل می گوید: در این هنگام وقت ظهر شد، و نماز ظهر سخنان آن جناب را قطع کرد، امام برخاست و نماز ظهر و عصر را خواند، و از مسجد بیرون رفته متوجه سمت چپ خود شدو با دست خود به محلی به نام"دار الدارین"اشاره کرد، و آن محل خانه ابن حکیم بود، که بعدها بستر آب فرات شد، و سپس به من فرمود: ای مفضل قوم نوح در همین جا بت های خود رانصب کرده بودند، و نام آنها"یعوق"و"نسر"بود، آنگاه امام(ع)به طرف مرکب خود رفت و سوار شد.

من گفتم فدایت شوم، نوح کشتی خود را در چه مدتی ساخت؟فرمود: در دو"دور".

عرضه داشتم: هر دوری چند سال است؟فرمود هشتاد سال.عرضه داشتم: عامه می گویند درپانصد سال آن را تمام کرد؟ فرمود: چنین چیزی نیست، و چگونه ممکن است پانصد سال طول کشیده باشد با اینکه خدای تعالی فرموده: "کشتی را به وحی ما، یعنی به دستوری که ما به تووحی می کنیم بساز".می گوید: عرضه داشتم: حال بفرمایید معنای جمله"حتی اذا جاء امرناو فار التنور"چیست؟و بفرمایید این"تنور"کجا و چگونه بوده است؟فرمود: تنور مذکور در خانه پیر زنی مؤمن بود، و خانه او در پشت محراب مسجد، سمت راست قبله مسجد واقع شده بود.

پرسیدم در کجای مسجد فعلی واقع بوده؟فرمود: در زاویه باب الفیل امروز.آنگاه پرسیدم: آیاشروع جوشش آب از همین تنور بوده؟فرمود: آری خدای عز و جل می خواسته قوم نوح نشانه آمدن

............................................ (1)سوره نوح، آیه 26 و 27.

صفحه : 365

عذاب را ببینند، بعد از نشان دادن این آیت، بارانی بر آن قوم بارید که بطور حیرت انگیزی نازل می شد، و آنچه چشمه بر روی زمین بود نیز به جوشش در آمد، و خدای تعالی آن قوم را غرق نموده، نوح و کسانی را که در کشتی با او بودند نجات داد... (1)

............................................ (1)بحار الانوار، ج 11، ص 331، چاپ جدید، تفسیر عیاشی، ج 1، ص 144، حدیث 19.

مؤلف: این حدیث که ما قسمتی از آن را با طول و تفصیلش نقل کردیم خیلی ارتباطبه بحث تفسیری نداشت چیزی که هست ما آن را به عنوان نمونه ای از روایات بسیاری که دراین جزئیات از طرق شیعه و اهل سنت وارد شده آوردیم، و نیز به این منظور نقل کردیم تا برای خواننده در فهم داستانهای آیات مورد بحث کمکی از ناحیه روایات شده باشد.

و در این روایت از جمله"و اصنع الفلک باعیننا و وحینا..."استفاده شده که نوح(ع)کشتی را در کمتر از پانصد سال ساخته، و روایت، نام زیاد را به ابن ابی سفیان اضافه کرده(با اینکه به اعتقاد ما زیاد ولد زنا بوده و پدرش معلوم نبود)، اما شاید لفظ ابی سفیان کلام امام نبوده و راوی آن را از پیش خود اضافه کرده باشد.

و در همان کتاب به سند خود از"رزین اسدی"از امیر المؤمنین(ع)روایت کرده که فرمود: "وقتی نوح(ع)از ساختن کشتی فارغ شد، میعاد و وعده عذابی که بین او و پروردگارش معین شده بود تا قوم او با آن عذاب هلاک شوند فرا رسید و آن تنور معین که بر حسب آن میعاد می بایست در خانه آن زن فوران کند فوران کرد، زن به نوح خبر داد که تنوربه فوران در آمده، نوح(ع)برخاست و با مهر مخصوص خود آن را مهر کرد، آنگاه آب بالا آمد و به برکت آن مهر روی هم ایستاد و گسترده نشد و نوح هر کسی را که می خواست برکشتی سوار کند سوار کرد، و هر کسی را که می خواست بیرون کند بیرون کرد، آنگاه به سراغ مهر خود رفت، و آن را از تنور کند، که ناگهان ریزش آسمان و جوشش زمین شروع شد و خدای تعالی در این باره فرموده: "ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر، و فجرنا الارض عیونا فالتقی الماء علی امر قد قدر، و حملناه علی ذات الواح و دسر" (2).

آنگاه فرمود: نجاری نوح و ساختن کشتی در وسط مسجد شما واقع شد، و مساحت مسجد شما از مساحتی که در زمان نوح داشته هفتصد ذراع کاسته شده.

مؤلف: اینکه فوران تنور نشانه نزدیک شدن عذاب بوده تنها در این حدیث نیامده بلکه

صفحه : 366

در روایاتی چند از طرق شیعه و سنی نقل شده است، و سیاق آیه شریفه"فلما جاء امرناو فار التنور قلنا احمل فیها..."خالی از این ظهور نیست که فوران تنور، خود عذاب نبوده، بلکه میعاد آن بوده، به عبارت ساده تر اینکه از سیاق، آن فهمیده می شود که خدای تعالی قبلا به آن جناب خبر داده بوده که هر زمانی که فلان تنور فوران کرد بدان که نزول عذاب نزدیک شده است.

............................................ (2)ما، درهای آسمان را به آبی پر پشت گشودیم،و زمین را به چشمه هایی جوشان شکافتیم، پس آب بالا و پایین به هم پیوست تا امر تقدیر شده محقق شود،و ما نوح را بر تخته چوبها که به وسیله میخ به هم متصل شده بود سوار کردیم. سوره قمر، آیات 11 - 13"



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



معاهدات و جنگ و صلح ( تفسیر آیات 55 تا 60 سوره انفال )
چهارشنبه دهم فروردین 1390 23:55

منابع مقاله:

آشنایی با قرآن جلد 3، مطهری ، مرتضی؛

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

ان شر الدواب عند الله الذین کفروا فهم لا یؤمنون الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فی کل مرة و هم لا یتقون فاماتثقفنهم فی الحرب فشرد بهم من خلفهم لعلهم یذکرون.و اماتخافن من قوم خیانة فانبذ الیهم علی سواء ان الله لا یحب الخائنین و لا یحسبن الذین کفروا سبقوا انهم لا یعجزون.

از این چند آیه،دو آیه اول را در هفته گذشته تفسیر کردیم.آیه اول راجع به این بود که بدترین جنبندگان چیست؟فرمود نوعی ازانسانها هستند.در اینجا به مناسبت مطلبی که بعد عنوان می فرماید،یکی از صفات غیر انسانی آنها را بیان می کند و آن،مسئله نقض عهد وپیمان است.کانه اینطور می فرماید که ما به این دلیل اینها را پست ترین حیوانات و جنبنده ها می خوانیم که اینها دارای این ممیزات وخصوصیات هستند.یکی از خصوصیاتشان این است که با دیگران پیمان می بندند(پیمان بستن به اصطلاح قول شرف دادن است،شرف انسانیت را گرو گذاشتن است)ولی این پیمانشان دسیسه ای بیش نیست،آن را نقض می کنند.نه اینکه فقط یک بار نقض بکنند بلکه هر پیمانی که می بندند نقض می کنند.ما در امور دینی می گوئیم هیچکس معصوم نیست،امکان خطا،لغزش و گناه برای همه هست،اما فرق است میان کسی که پایبند به تقوا است و احیانا گناهی از اوسر می زند و این سرزدن گناه،برای او یک امر غیر عادی است و لهذابعد پشیمان می شود،خودش را ملامت می کند و تصمیم می گیرد که دیگر چنین کاری نکند،و میان کسی که اساسا گناه برای او مفهومی ندارد،پشت سر یکدیگر مرتکب می شود و این نشان می دهد که آن معنایی که ما به آن می گوییم «تقوا»اصلا در این شخص وجود ندارد.

قرآن درباره این پست ترین حیوانها که جز عده ای از انسانها نیستند،نمی گوید اینها یک بار نقض عهد کردند.چون ممکن است گفته شودلغزشی از اینها سر زده است.می گوید:«آنها که هر وقت پیمان می بندند پیمان خویش را نقض می کنند».و عرض کردیم که مسئله وفای به عهد و پیمان یک مسئله انسانی است،مسئله ای است که وجدان هر انسانی به آن حکم می کند و اعم است از اینکه آنکه پیمان می بندند مسلمان باشد یا نباشد،اساسا خداشناس باشد یا نباشد،به ماوراء الطبیعة معتقد باشد یا نباشد.از آن چیزهایی است که وجدان انسانی هر کسی به آن حکم می کند.پس آن آدمی که هیچگاه پایبند به وفای به عهد و پیمان خودش نیست و هر وقت که پیمان می بندد دسیسه ودغل بازی است و تصمیمش بر این است که آن را نقض کند،او ازانسانیت و از آن چیزی که آن را شرف انسانیت می نامند سقوط کرده و دیگر انسان نیست.

شرافت انسانی

بحثی است که امروز زیاد مطرح است خصوصا در میان کسانی که درباره مسائل حقوقی می اندیشند و آن، مسئله «شرافت انسانی »یا به تعبیری که در مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است «حیثیت انسانی »است.ادعا می کنند که انسان یک شرافت وحیثیت بالخصوصی دارد که به موجب آن شرافت و حیثیت،یک احترامی دارد که غیر انسان از حیوان و نبات و جماد،چنین احترامی راندارد.و لذا مثلا می گویند خون هر انسانی محترم است اما نمی گویندخون هر حیوانی محترم است.می گویند شرافت انسانی یک چیز دیگراست.همچنین می گویند آزادی انسان محترم است،یعنی آزادی را به غیرانسان تعمیم نمی دهند.

هستند در میان افراد بشر،افرادی مثل هندیها که می گویندخون بعضی حیوانات محترم است،در درجه اول گاو،و بعد حیوانات دیگری که گوشتشان خورده می شود.هندیها هم خون حیوانهایی نظیرحشرات یا موذیها را محترم نمی دانند و مثلا نمی گویند خون یک مار یاعقرب یا مگس یا زنبور و یا پشه محترم است.یعنی همان هندی که ازگوشت مرغ و گوسفند و گاو و شتر،و از کشتن اینها اجتناب می کند،از این که در اطاقش «ددت »بزند و یکدفعه صدها و بلکه هزارها پشه رابی جان بکند اعراضی ندارد.به علاوه،مسئله،تنها کشتن و بی جان کردن نیست،سلب سایر آزادیها هم هست.یک فیل یا اسب در ابتداحیوانی بوده است آزاد که ما می گوئیم وحشی.آزاد می گشته در میان کوهها و جنگلها و بیابانها.آیا این حیوان به اختیار خودش آمد در میان انسانها و گفت:ای انسانها مرا اهلی کنید،بر من سوار شوید،مرا به گاری ببندید،از من بارکشی بکنید؟نه.ولی انسانها از اینها استفاده می کنند،خودشان را مالک می دانند و آنها را مملوک،و هیچگاه درباره آزادی و شرافت حیوانی حیوانها بحث نمی کنند که آنها هم جاندارند،یک شرافت ذاتی دارند،آزاد به دنیا آمده اند و باید آزاد زیست کنند،پس تمام حیوانات را که استخدام و اهلی کرده ایم رها کنیم،حتی ازپشم گوسفندها هم استفاده نکنیم، گاندی از شیر بزش هم استفاده نکند چون همین که وی بزی را گرفته است و از شیر او استفاده می کند،برده گرفتن یک حیوان است.

ما اکنون نمی خواهیم روی این مسئله بحث بکنیم چون دامنه درازی دارد.هم بشرهای دیندار و هم بشرهای غیر دیندار، هر دو یک شرافتی را برای انسان ادعا می کنند که انسان را لااقل اشرف ازحیوانات می دانند و لهذا برای انسان حقوق و آزادیهایی قائلند که آن حقوق و آزادیها را برای حیوانات قائل نیستند.ما فعلا بحثمان در ما قبل این مطلب نیست که چرا برای انسان این شرافت را قائل شده اند وبرای غیر انسان قائل نشده اند.بحث ما از ما بعد این مطلب است که حالا که برای انسان چنین شرافتی قائل شده اند و برای حیوانها قائل نشده اند ما از این اشخاص می پرسیم شرافت انسان به چیست؟ آیاشرافت انسان به جان داشتن است؟همه جاندارها جان دارند.پشه هم جاندار است.به چشم داشتن است؟حیوان چشم دار در دنیا زیاداست.به حافظه داشتن است؟حیوان حافظه دار در دنیا زیاد است.

باید یک چیزی در انسان وجود داشته باشد که اسمش انسانیت است و در حیوانها وجود ندارد.اگر کسی قائل شد که در انسان یک حقایقی وجود دارد مافوق حیوانی،آنوقت می تواند برای انسان یک شرافتی قائل بشود که به موجب آن شرافت، خون انسان محترم می شود ولی خون حیوانها محترم نیست،آزادی انسان محترم می شود و آزادی جانداران دیگر محترم نیست;و الا اگر صرفا بگوئیم چون ما نسل بشر هستیم یامستقیم القامه هستیم و جانداران دیگر چنین نیستند[پس دارای شرافت می باشیم]می گویند این که دلیل نشد.

حقیقت این است که ما یا باید برای انسان هیچ شرافت وامتیازی-به معنای مذکور-نسبت به حیوانات قائل نشویم وهیچکدام را محترم نشماریم،و اگر انسان را محترم می شماریم همه جانداران را به طور مساوی محترم بشماریم،که در این صورت هیچ فرقی نیست میان کشتن یک مگس و کشتن یک انسان;و یا اگر می خواهیم امتیاز قائل بشویم،از نسل بشر بودن نمی تواند ملاک باشد.

منطق قرآن همین است.می گوید یک انسان به صرف اینکه ازنسل بشر است نمی تواند احترام بیشتری از حیوانات را ادعا بکند.یک انسان به موجب آنکه انسان است و شرافتهای ذاتی انسانی و کمالات مختص انسانی را دارد می تواند محترم باشد.یکی از اموری که لازمه انسانیت انسانهاست،مسئله محترم شمردن پیمان و قرارداد است.

انسان،انسان است نه به اینکه حرف بزند،بلکه به اینکه در حالی که می تواند دروغ بگوید راست بگوید.انسان،انسان است به اینکه به اختیار خودش پیمان ببندد و در حالی که برایش ممکن است خیانت بکند،روی پیمانش بایستد و لو به ضرر خودش باشد.البته نمی گویم منحصر به اینهاست،اینها از نشانه های انسانیت است.

این است که قرآن وقتی می خواهد بگوید اینها از هر جنبنده ای پست تر هستند و از آن شرافتی که برای انسان هست که و لقد کرمنابنی آدم و حملناهم فی البر و البحر (1) در اینها وجود ندارد،اینها ازاسب و شتر و الاغ پائین ترند،از حشرات پائین ترند،مظاهر ضد انسانی آنها را ذکر می کند.می گوید انسانی که آن اولیات انسانیت را که راستگویی و امانت و وفای به عهد است واجد نباشد،او فقط یک حیوان است و بیش از یک حیوان احترام ندارد،بلکه بودن او درجامعه انسانیت-اگر قابل اصلاح نباشد-جز زیان بر انسانیت چیزی نیست.این است که این آیات،مقدمه آیات جهاد است.

می خواهد بگوید ما اگر اجازه جهاد می دهیم،در زمینه انسانهایی است که در واقع انسان نیستند.اول این مقدمه را ذکر می کند که اینهااز هر جنبنده ای پست تر هستند،پس اگر کشتن عقرب جایز است،کشتن اینها هم جایز می باشد.به چه دلیل؟به دلیل اینکه پیمان درنظر اینها کوچکترین احترامی ندارد.نه اینکه یک بار نقض می کنند.

اساس وجودشان پیمان شکنی است.هر وقت پیمانی می بندند،در آن ته دلشان تصمیمشان بر این است که اگر فرصتی پیدا کردند پیمان رانقض کنند.وفای به پیمان دستور قرآن است.در سوره توبه می فرماید:

ای پیغمبر!اگر با مشرک هم،پیمان بستی باید به پیمان خودت وفادارباشی.تا آنها پیمان را نقض نکرده اند تو نباید پیمان را نقض کنی. فمااستقاموا لکم فاستقیموا لهم (2) مادامی که آنها با استقامت به نفع شمایعنی به نفع پیمانی که با شما بسته اند،ایستاده اند شما هم باید بایستید.

یا در آیه دیگر می فرماید: فاتموا الیهم عهدهم الی مدتهم (3) بامشرکین هم که پیمان بستید،تا پایان مدت،عهد خودتان را محترم بشمرید.

بیان نهج البلاغه درباره وفای به پیمان

در مسئله پیمان،یک بیانی هست در نهج البلاغه که باید آن رابرای شما بخوانم تا ببینید که از نظر علی علیه السلام مسئله وفای به پیمان،یک مسئله عمومی و انسانی است.در فرمان معروفی که به فرماندار خودش-و به مقیاس امروز به استاندار خودش-مالک اشترمی نویسد،یکی از دستورهایش این است که مبادا با مردمی عهد وپیمان برقرار بکنی و بعد هر جا که دیدی منفعت این است که عهد وپیمان را نقض بکنی،آن را نقض نمایی.بعد حضرت استناد می کند به جنبه عمومی و بشری عهد و پیمان،که اگر بنا بشود پیمان در میان بشر احترام نداشته باشد،دیگر سنگ روی سنگ نمی ایستد. عبارت این است:و ان عقدت بینک و بین عدو لک عقدة او البسته منک ذمة فحط عهدک بالوفاء اگر با دشمن خودت پیمانی بستی یا آنهارا با شرایط ذمه قبول کردی (4) [به پیمانت وفادار باش]وارع ذمتک بالامانة و اجعل نفسک جنة دون ما اعطیت عهده خودت را که پیمان بستی به امانت رعایت کن و خودت را سپر قولی که داده ای قراربده.خیلی تعبیر عجیبی است!فانه لیس من فرائض الله شی ء الناس اشد علیه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظیم الوفاء بالعهود می فرماید از فرائض الهی هیچ فریضه ای نیست که مردم با همه اختلاف سلیقه ها و اختلاف عقیده ها،در آن،به اندازه این فریضه متفق باشند(حالا عمل بکنند یا نکنند مسئله دیگری است)و آن این است که پیمان را باید وفا کرد.چون این یک امری است که از وجدان انسان سرچشمه می گیرد و به عقیده خاصی مربوطنیست که کسی بگوید چون در دین ما دستور رسیده پس من عمل بکنم،و دیگری بگوید ولی در دین ما نیست پس لازم نیست عمل بکنم.می گوید این را وجدان هر بشری حکم می کند. و قد لزم ذلک المشرکون فی ما بینهم دون المسلمین لما استوبلوا من عواقب الغدر حتی مشرکین که به مراتب از مسلمین پست ترند این مطلب را درک کرده بودند که باید پیمان را محترم بشمرند.پس چه رسد به مسلمین.

فلا تغدرن بذمتک و لا تخیسن بعهدک و لا تختلن عدوک فانه لا یجتری ء علی الله الا جاهل شقی مبادا در عهده ای که گرفته ای خیانت کنی،مبادا عهد خودت را نقض کنی،مبادا با دشمنت با این مکاریها و نیرنگ بازیها رفتار کنی که پیمان ببندی و بعد آن را زیر پابگذاری که این،جرات بر خداست و بر خدا کسی جرات نمی کند مگراینکه نادان و شقی باشد.

و قد جعل الله عهده و ذمته امنا افضاه بین العبادبرحمته و حریما یسکنون الا منعته .تعبیرهای عجیبی است!خدا عهدو پیمان را مامن برای بشر قرار داده است،عهد و پیمان را حریمی قرارداده برای بشر که در آن بتوانند سکونت و آرامش پیدا کنند.تا آنجا که می فرماید: و لا تعولن علی لحن قول بعد التاکید و التوثقة الی آخرحدیث.خلاصه می گوید در هر شرایطی قرار بگیری و لو فوق العاده ناراحت باشی و ببینی تنها راه اینکه از این مضایق بیرون بیایی این است که پا روی این امر انسانی بگذاری،این کار را نکن.اینجاست جای توکل و اعتماد به خدا و اینکه بگویی خدایا!چون رضای تو در این است که به عهد خود وفادار باشم،من نقض پیمان نمی کنم.مگر اینکه دشمن نقض پیمان بکند یا علائم نقض پیمان[آشکار]باشد و بر توثابت بشود آنها می خواهند نقض پیمان بکنند،که آن هم شرایطی داردکه ما طبق آیات قرآن عرض خواهیم کرد.

امروز اینگونه نقض عهدها را نوعی زرنگی و سیاستمداری می دانند.البته اینها نکاتی نیست که گذشتگان از آنها غافل بوده اند و امروزیها کشف کرده اند.گذشتگان هم می دانستند،بدهاشان مثل امروزیها نقض می کردند،خوبهاشان وفادار بودند.ما می بینیم معاویه پسر ابو سفیان می آید با امام حسن علیه السلام پیمان صلح می بندد بانام خدا و با عهدهای مؤکد و زیرش را هم امضاء می کند،ولی همینکه روی کار آمد و سوار شد،در اولین خطابه ای که می خواند می رودبالای منبر و اعلام می کند:ایها الناس!از حالا به شما بگویم تمام موادقراردادی را که با حسن بن علی(ع)بسته بودم زیر پا گذاشتم.با پایش هم روی آن کوبید و گفت اینطور زیر پا گذاشتم.گفتند عجب آدم سیاستمداری است،آنجا که مصلحتش است که پیمان ببندد پیمان می بندد،امضاء بکند امضاء می کند،قسم بخورد قسم می خورد،وقتی که به اصطلاح خرش از پل گذشت می گوید همه را زیر پا گذاشتم.اماوقتی که سراغ علی(ع)می رویم می بینیم به او می گویند ببین معاویه چقدر مرد زرنگی است.امیر المؤمنین می فرماید آن زرنگی نیست،اسمش را زرنگی و زیرکی نگذارید،آن بی دینی است.فرق است میان بی دینی و زیرکی.آدم دیندار همه این راهها را می داند ولی نمی کند،اما آدم بی دین این کارها را انجام می دهد. تفاوتش در پابندنبودن است،نه اینکه او چیزی درک می کند که دیندار درک نمی کند.این است که در چند جای نهج البلاغه این مطلب عنوان شده است که ان الوفاء توام الصدق الی آخر حدیث.خلاصه می فرماید افراد باتجربه دنیا دیده گرم و سرد چشیده مثل من همه این راهها را می دانند ودونها مانع من امر الله و نهیه (5).اما می بیند این کار[با دستور خدا سازگار نیست].

برخورد با کفار پیمان شکن

فاما تثقفنهم فی الحرب حالا که اینها پیمان شکن هستند،هر گاه در جنگ بر آنها مسلط و پیروز شدی(نکته های قرآن را ببینید!

نمی گوید در همه جا،چون فقط در میدان جنگ خون آنها را مباح می شمرد)،اگر در جنگ به چنین موجوداتی که گفتیم پست ترین جنبنده ها هستند رسیدی یعنی اگر بر اینها پیروز و مسلط شدی(نمی گویدبا اینها چه رفتاری کن.تعبیر عجیبی دارد:) فشرد بهم من خلفهم کاری کن که آن جماعتی را که پشت سر اینها قرار گرفته اند ومی خواهند راه اینها را بروند مشرد و پراکنده کنی.با اینها کاری بکن که اسباب عبرت آنها بشود. لعلهم یذکرون شاید آنها متذکر بشوند ودیگر مثل اینها اینطور از انسانیت خارج نشوند.

این سه آیه عجیب است.ابتدا مقدمه ای می چیند که بدترین جنبنده ها کدام هستند.بعد برای اینها صفتی ذکر می کند در سقوط انسانیتشان.بعد فتوا و اجازه می دهد که اینها را از بین ببر،ولی به این از بین بردن حالت انتقامی نمی دهد که عقده دلت را خالی کن.

فلسفه مجازات مجرم

مجازات،دو فلسفه می تواند داشته باشد،یک فلسفه روانی وآن اینکه کسی که جنایت بر او وارد شده و عقده روانی پیدا کرده است،تشفی خاطری پیدا کند.ولی از این مهمتر اصلاح اجتماع است[که مجازات مجرم]عبرت است برای دیگران. قرآن به جنبه عبرتش توجه می کند،می گوید حالا که چنینند،این موجودات پست تر ازحیوان را از میان ببر،با آنها کاری کن که عبرت دیگران بشود.

و اما تخافن من قوم خیانة فانبذ الیهم علی سواء ان الله لا یحب الخائنین .ممکن است بپرسید:فرضا ما با قومی پیمان بستیم،پیمانی مؤکد.آیا حتما باید صبر کنیم اول آنها نقض عهد بکنند بعد ماپیمانمان را بهم بزنیم؟و حال آنکه گاهی علائمی در دست داریم که اگر ما صبر کنیم که دشمن عمل خودش را انجام بدهد کلاهمان پس معرکه است.مثلا فرض کنید یک دولت اسلامی با دولت دیگری چنین قراردادی بسته است.سرویسهای اطلاعاتی،اطلاعات دقیق داده اند که چه نشسته اید!آنها آماده حمله هستند و می خواهند از آرامش شما سوء استفاده کنند.در اینجا وظیفه مسلمین چیست؟آیا این است که بگویند چون ما پیمان بسته ایم باید به پیمان خودمان وفادار باشیم،وصبر کنند تا آنها شبیخونشان را بزنند و کار از کار بگذرد؟!و یا این است که بگویند حالا که سرویسهای اطلاعاتی چنین خبری آورده اندپس ما پیش دستی بکنیم؟ هم آن نادرست است و هم این.قرآن می گوید در اینگونه موارد که علائم خیانت آن کسی که پیمان بسته آشکار است،شما نه سکوت بکنید و نه پیشدستی.قبلا به آنها اعلام بکنید که به موجب اطلاعاتی که به ما رسیده است شما به عهد خودتان پایبند نیستید پس ما رسما اعلام می کنیم که پیمان ما از این ساعت منتفی است و ما کان لم یکن حساب می کنیم، تا در یک حد سواء ومتعادل و برابر قرار بگیرید.بعد از این اعلام هر تصمیمی که می خواهید بگیرید.در این صورت با عدالت رفتار کرده اید.پس نه صبر کنید تا آنها کارشان را انجام بدهند و شما اغفال شده باشید و نه پیشدستی کنید و آنها را غافلگیر نمایید که عمل شما خیانت به انسانیت باشد،بلکه این کار را انجام دهید که هم احتیاط است و حذر و هم انسانی.

می فرماید: و اما تخافن من قوم خیانة و اگر از قومی بیم خیانت پیدا کردید،یعنی به موجب علائم و امارات و اطلاعاتی که به شما رسیده است،خوف خیانت داشتید فانبذ الیهم آن عهد نامه رابینداز به سوی آنها یعنی به آنها اعلام کن که از این ساعت دیگر پیمانی ندارید علی سواء تا دو طرف با یکدیگر مساوی بشوید;آنها بدانند،شما هم بدانید که از این ساعت دیگر پیمانی در کار نیست. ان الله لا یحب الخائنین خدا خیانتکاران را دوست ندارد.مفسرین می گویندجمله ان الله لا یحب الخائنین علت است برای آن تقدیری که دراینجا هست.یعنی مبادا قبل از اینکه به آنها اعلام بکنید،پیمانتان راعملا نقض کنید که در این صورت شما خیانت کرده اید.خداخیانتکاران را دوست نمی دارد.

آیا حق پیش نمی رود و همواره باطل پیروز است؟

و لا یحسبن الذین کفروا سبقوا انهم لا یعجزون این کافران خیال نکنند که به موجب این کارهای کافر ماجرایی خود، نقض عهدها و عملیات غیر انسانی،پیش افتادند و با اینها بر حقایقی که مابرای بشر نازل کرده ایم مقدم شدند.نه،اینها خدا را عاجز نمی کنند.

مقصود این نیست که آنها بیایند به جنگ خود خدا،خدا بر آنها پیروزمی شود.مقصود این است[که با توجه به اینکه] کارهای آنها از قبیل نقض عهدها و خیانتها،در مقابل کارهایی است که بر اساس خدایی است مثل راستی،درستی،وفای به عهد و امانت;خیال نکنید اگرکسی از آن راه برود،بر کسی که از این راه برود پیش می افتد.قبول این آیه شاید برای ما دشوار باشد.ما به یک تعلیم عادت کرده ایم و آن عکس این آیه است که می فرماید: و لا یحسبن الذین کفروا سبقوا خیال نکنند کافرانی که ما توصیف کردیم،با آن راهشان پیش می افتند.ما عکسش را می گوییم.می گوییم حق هیچ وقت پیش نمی رود،عدالت هیچگاه پیش نمی رود،درستی هیچ وقت در دنیا پیش نمی رود.بعد هم می گوییم دلیلش این است که ما می بینیم مردان حق پیش نرفتند.علی علیه السلام شکست خورد و پیش نرفت.امام حسین علیه السلام کشته شد پس پیش نرفت.ولی اشتباه می کنیم;اگر علی(ع)

دنبال همان چیزی می رفت که معاویه رفت،که معاویه به آن رسید وعلی(ع)نرسید[این سخن صحیح بود].ما فکر کرده ایم علی(ع)ومعاویه-العیاذ بالله-مثل همند،راهشان هم مثل هم بوده است.

یعنی علی(ع)می خواست سیاستش پیش برود به اینکه خلیفه بشود و برگرده مردم سوار بشود،معاویه هم همین را می خواست،[منتها]علی(ع)یک متود داشت،معاویه متود دیگری.معاویه با متود خودش به آن هدف رسید،علی(ع)با متودی که داشت به آن هدف نرسید.

اگر هدف هر دو را یکی بدانیم،آنوقت علی(ع)العیاذ بالله بدتر ازمعاویه بوده است،چون معاویه هدفش ریاست بود،متودی که درپیش گرفته بود متود بی دینی بود،ولی علی(ع)العیاذ بالله هدفش همان ریاست بود ولی متود تظاهر به تقوا را در پیش گرفته بود،پس باید هم شکست بخورد.اما حقیقت این است که علی(ع)یک هدف داشت،معاویه هدف دیگری.هدف علی(ع)مبارزه با روش معاویه ها بود.

علی(ع)شکست نخورد،پیروز شد.خودش کشته شد ولی هدفش رانگهداری کرد و زنده نمود.

داستان مرد فاضل و صدر اعظم

معروف است که در زمان قاجاریه مرد نسبتا فاضلی که بسیارخوش نویس بوده (6) ظاهرا از شیراز رفته بود مشهد برای زیارت.دربازگشت پولش تمام می شود یا دزد می زند،و در تهران در حالی که غریب بوده بی پول می ماند.فکر می کند که از هنرش که خطاطی است استفاده کند و ضمنا زیاد هم معطل نشود.بر می دارد همین عهد نامه امیر المؤمنین علیه السلام به مالک اشتر را که بخشی از آن را خواندم بایک خط بسیار زیبا می نویسد.خط کشی می کند،جدول بندی می کند،این عهد نامه را در یک دفتری می نویسد و آن را اهدا می کند به صدر اعظم وقت.یک روز می رود نزد صدر اعظم در حالی که ارباب رجوع هم زیاد بوده اند.نوشته را به او می دهد و می گوید هدیه ناقابلی است.پس از مدتی بلند می شود که برود. صدر اعظم می گویدآقا شما بفرمایید.با خود می گوید لابد می خواهد مرحمتی بدهد،می خواهد خلوت بشود.چند نفری از ارباب رجوع می مانند.بازمی بیند خیلی طول کشید،بلند می شود که برود.دوباره صدر اعظم می گوید آقا شما بفرمایید. تا اینکه همه مردم می روند،فقط پیشخدمتهامی مانند.صدر اعظم می گوید فرمایشی دارید؟این شخص می گویدنه،من عرضی نداشتم،همین را تقدیم کرده بودم.پیشخدمتها را هم می گوید همه تان بروید بیرون،کسی حق ندارد بیاید داخل اطاق.این بیچاره وحشتش می گیرد که این دیگر چگونه است؟!صدر اعظم می گوید بیا جلو!می رود جلو.آهسته در گوشش می گوید چرا این رانوشتی و برای من آوردی؟می گوید شما صدر اعظم یک مملکت هستید،این هم دستور العمل مولا امیر المؤمنین(ع)است برای کسانی مثل شما.

فرمان اوست راجع به اینکه با مردم چطور باید رفتار کرد.من فکرمی کنم شما هم شیعه امیر المؤمنین هستید و چنین چیزی را دوست دارید.

فکر کردم برایتان هدیه ای بیاورم،هیچ چیز مناسبتر از این پیدا نکردم.

گفت بیا جلو.رفت جلو.گفت یک کلمه من می خواهم به تو بگویم وآن این است که خود علی که اینها را نوشت و به اینها بیش از هر کس دیگر پابند بود و عمل می کرد،در سیاست از اینها چقدر بهره برداری کرد که حالا من بیایم به اینها عمل بکنم؟خود علی از همین راهی که دستور داد عمل کرد و دیدیم که تمام ملکش از بین رفت و معاویه براو مسلط شد.علی خودش به این دستور العمل عمل کرد و شکست خورد،پس این چیست که برای من نوشته ای؟!گفت اجازه می دهیدجواب بدهم؟بله.گفت چرا این حرف را در میان جمعیت به من نگفتی؟گفت اگر در میان جمعیت می گفتم پدرم را در می آوردند.

گفت بسیار خوب،جمعیت که رفت چرا پیشخدمتها را گفتی همه تان بروید بیرون؟گفت اگر یکی از آنها می فهمید که من چنین جسارتی به علی می کنم پدرم را در می آورد.گفت پیروزی علی(ع)همین است.

چرا معاویه بعد از هزار و سیصد سال،احدی کوچکترین احترامی برایش قائل نیست و جز لعنت و نفرین چیز دیگری برای او نیست؟

علی(ع)هم بشری بود مثل من و تو.این احترام را از کجا پیدا کرد که تو اگر به همین نوکرها و پیشخدمتها بگویی آدمهای بیگناهی را گردن بزنید گردن می زنند ولی اسم علی را جرات نمی کنی با بی احترامی[جلوی آنها ببری]؟آیا جز این است که علی(ع)را اینها به همین صفات شناخته اند که علی مجسمه راستی و درستی،مجسمه وفای به عهد و تجسم همین دستور العملی است که خودش داده است؟علی(ع)به موجب اینکه به همین سیاست عمل کرد،هم خودش را در دنیا بیمه کرد و هم اینها را.اگر در دنیا فردی پیدا می شود که به این اصول انسانیت عمل می کند به موجب همین است که علی(ع) اینها را نوشت و خودش عمل کرد.اگر او اینها را نمی نوشت و خودش عمل نمی کرد،سنگ روی سنگ بند نمی شد.تو خیال کرده ای که این اجتماع را با همان سیاست خودت حفظ کرده ای؟!اگر مردم دزدی نمی کنند،به خاطر تودزدی نمی کنند؟! صدی نود مردمی که دزدی نمی کنند به خاطر علی(ع)

و دستورهای علی و امثال علی است.صدی نود مردمی که فحشاءنمی کنند،به ناموس تو خیانت نمی کنند،به خاطر همان علی(ع)ودستورهای علی است.تو خیال کرده ای علی(ع)شکست خورد؟!

این است که می فرماید: و لا یحسبن الذین کفروا سبقواانهم لا یعجزون .ما باید این فکر را از دماغ خودمان بیرون بیاوریم که حق پیش نمی رود،مردم تابع ظلم هستند،اساس دنیا بر ظلم و ناحقی است.اینطور نیست.این مقداری هم که از زندگی بشر باقی است،به اعتبار همان پیوندهای محکمی است که اهل حق و اهل راستی و درستی برقرار کرده اند.البته گفتم مقصود[از آیه مذکور]این نیست[که خدامی گوید]کافران بر ما پیروز نمی شوند.کافران که نمی خواهند با خداکشتی بگیرند.مقصود این است که راه آنها بر راه ما هرگز پیروزنمی شود.پس کاری بکنید که در راه ما باشید.

لزوم تهیه نیرو

و اعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدو الله و عدوکم و آخرین من دونهم لا تعلمونهم الله یعلمهم .خوب،راه ما چیست؟

آیا راه ما فقط این است که به عهد خود وفادار باشید،راستگو باشید،درست کردار باشید،خدا را عبادت کنید،بروید در مسجدها و پیوسته دعا بکنید؟نه،راه ما فقط معنویات نیست،مادیات هم هست.راه اسلام راه جامع است.بعد از آن آیات می گوید: و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة برای مقابله با دشمنان،تا آن حدی که برایتان ممکن است نیرو تهیه کنید.ما اینها را فراموش کرده ایم.«ویل دورانت »

می گوید:هیچ دینی به اندازه اسلام پیروان خود را به قوت و نیرومندی دعوت نکرده است.آیه می گوید در مقابل دشمن،تا آنجا که برایتان مقدور است نیرو تهیه کنید.دیگر نمی گوید چه تهیه بکنید.بعضی مفسرین مثل علامه طباطبائی از این آیه نکته خوبی استنباط کرده اند.

می گویند در آیات پیش،مخاطب فقط شخص پیغمبر است،در این آیه،مخاطب عموم مردم است.آیات پیش چنین بود: ان شر الدواب عند الله الذین کفروا فهم لا یؤمنون الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم ....آنها که تو با آنان پیمان بستی و پیمانشان رانقض کردند فاما تثقفنهم فی الحرب آنجا که تو بر آنها پیروزمی شوی چنین کن. و اما تخافن من قوم خیانة آنجا که تو به عنوان رئیس مسلمین خوف و بیم خیانت آنها را پیدا کردی،پیمانشان را الغاءکن یعنی اقاله کن،[منتفی بودن آن را]به آنها اعلام کن.همه جامخاطب خود پیغمبر است.ولی اینجا که می رسد نمی گوید: و اعد لهم ما استطعت من قوة ای پیغمبر!ای رئیس مسلمین!ای ولی امر مسلمین!هر مقدار نیرو که برای تو ممکن است آماده کن.یکدفعه مخاطب، عموم مسلمین قرار می گیرند:ای مسلمین!عموما،هر چه نیروبرایتان ممکن است آماده کنید.چون این نیرو،نیرویی نیست که فقطرئیس مسلمین باید آماده کند.یک مقدار آن،مجهز شدن خود افراداست.افرادند که باید تعلیمات ببینند و خبرویت و آمادگی پیداکنند.با اینکه در اینجا هم وظیفه سنگین به عهده ولی امر مسلمین است،اما به واسطه کمال اهمیت،از اینکه مخاطب،ولی امر مسلمین باشد می گذرد و عموم را مخاطب قرار می دهد: و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة هر چه می توانید نیرو تهیه کنید و من رباط الخیل یک مثال ذکر می کند:و از اسبان بسته که مظهر و دلیلی است بر مهیابودن نیروها،چون در قدیم اسب نقش مهمی در جنگ داشت;یک سپاه وقتی می خواست آماده باشد،یکی از وسائل آمادگیش اسبان بسته آماده به کار بود که وقتی اعلام بسیج می شد فورا این اسبها را سوارمی شدند و می رفتند. ترهبون به عدو الله و عدوکم که به این وسیله،رعب و شخصیت شما در دل دشمنان خدا و دشمنان شما وجودداشته باشد،وقتی که نیروی شما را در نظر می گیرند دلشان بلرزد،وخلاصه روی شما حساب بکنند.

جمله ای است از یکی از فیلسوفان معاصر اروپا.می گویدپیمانها بدون شمشیر،جز کلماتی بر روی کاغذها نیستند.

سخنی بسیار اساسی است:تو به پیمان خودت وفادار باش امااتکائت به وفای طرف نباشد.از ناحیه خودت وفادار باش ولی به وفای طرف هرگز متکی مباش.نیرویت مهیا باشد که اگر طرف خواست پیمان را نقض کند با نیرو با او روبرو بشوی. گویی این فیلسوف حرف خودش را از این آیات قرآن اقتباس کرده است.قرآن بعد ازاینکه آنهمه توصیه می کند به امر انسانی وفای به عهد و پیمان،در واقع اینطور می گوید:خودتان وفادار باشید ولی اعتماد نکنید به انسانیت دیگران.نیرویتان را آماده داشته باشید که اگر آنها با نیرو با شماروبرو شدند،شما نیز با نیرو با آنها روبرو بشوید،و به موجب آن، خصیت خودتان را به دشمنان خدا و دشمنان خودتان ثابت کنید که وقتی فکر شما را می کنند،دلشان بلرزد. و آخرین لا تعلمونهم ای بسادشمنانی هستند که شما آنها را نمی شناسید الله یعلمهم فقط خدامی شناسد.

و ما تنفقون من شی ء فی سبیل الله یوف الیکم و انتم لاتظلمون .فورا مسئله انفاق را پیش می کشد.چون نیرو تهیه کردن، هم انفاق مالی می خواهد و هم انفاق جانی.شاید بیشتر هم عنایت دارد به انفاق مالی.هر چه در راه خدا در زمینه نیرومند کردن مسلمین ببخشید،خیال نکنید گم می شود،خدا به پیمانه تمام به شما خواهد داد.خیال نکنید از دستتان رفته است. خیر،هرگز ظلمی بر شما نخواهد شد.

و ان جنحوا للسلم فاجنح لها تا اینجا همه اش صحبت جنگ ومقابله کردن با دشمن خیانتکار بود.از اینجا صحبت صلح به میان می آید. جنح للسلم یعنی بالش را پهن کرد برای سلم(سلم یعنی صلح)یعنی تمایل به صلح نشان داد.ظاهرا این کلمه از آنجا گرفته شده است که مرغهای جنگی مثل خروس وقتی می خواهند علامت بدهند که نمی خواهیم بجنگیم بالهایشان را روی زمین پهن می کنند یعنی دیگر آماده برای جنگ نیستم.اینجا مقصود این است که اگر دشمن تمایل به صلح نشان داد تو خشونت نکن،تو هم تمایل به صلح نشان بده.تفسیرش باشد برای آینده.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

پی نوشتها

1 -سوره اسراء،آیه 70.[و ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم و آنها را به مرکب خشکی و دریا سوار کردیم].

2-سوره توبه،آیه 7.

3-سوره توبه،آیه 4.

4-مسئله ای است که اهل کتاب را گاهی با شرایط ذمه می پذیرند و گاهی با آنهاقرارداد صلح می بندند.در اینجا کلمه دشمن به کار رفته که اعم[از اهل کتاب و غیره] است.

5-نهج البلاغه،خطبه 41.

6-در قدیم خوش نویسی معمول بود.



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



جنگ حق و باطل [تفسیر آیات 43 - 48 سوره انفال]
سه شنبه نهم فروردین 1390 23:54

منابع مقاله:

آشنائی با قرآن جلد سوم، مطهری ، مرتضی؛

 اعوذ بالله من الشیطان الرجیم و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس و یصدون عن سبیل الله و الله بما یعملون محیط.و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم و قال لا غالب لکم الیوم من الناس و انی جار لکم فلما ترائت الفئتان نکص علی عقبیه و قال انی بری ء منکم انی اری ما لا ترون انی اخاف الله و الله شدید العقاب.

آیه اول ترجمه اش این است:ای مسلمانان!شما مانند آن مردم نباشید که آنگاه که از خانه های خود بیرون آمدند با یک حالت غرور و نعمت زدگی، و به خاطر ریا و تظاهر، و متظاهرا بیرون آمدند، همانها که مانع مردم از راه خدا هستند، و خدا بر همه کارهای آنها احاطه دارد. این آیه دنباله دو آیه قبل است.اشاره ای به آن دو آیه بکنیم تا معنی این آیه روشن بشود.این سه آیه متوالی، دستور و آداب است برای مجاهدین مسلمان که ای مسلمانان مجاهد!آنگاه که با حریف روبرو می شوید و برای جهاد بپا می خیزید اینگونه باشید.

به نکاتی که در اینجا هست توجه بفرمائید و بعد مقایسه بکنید میان دستورهایی که اسلام به سربازان و مجاهدین می دهد و دستورهایی که معمولا و بلکه عموما به سربازها می دهند.و مخصوصا توجه کنید که از جنبه احساسی، اسلام احساسات مجاهدین را در چه جهتی رهبری می کند، و معمولا تربیتهای بشری احساسات سربازان را در چه جهتی رهبری می کنند؟البته یک قسمتهائی هست که مشترک است.مشترکات و مختصات هر دو را عرض می کنم.

در آن آیه خواندیم: یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم فئة فاثبتوا وقتی که با دشمن روبرو شدید ثابت قدم باشید.دستور ثبات و استحکام و پایداری است.این چیزی است که دیگران هم به سربازان همین طور دستور می دهند، و سرباز و مجاهد باید هم همین طور باشد، غیر از این اگر باشد نمی تواند سرباز باشد.و البته در میان ادیان، این از مختصات اسلام است که پیروان خود را دعوت به قوت و قدرت می کند. «ویل دورانت » مورخ معروف، یک دوره تاریخ تمدن نوشته است که بیشتر قسمتهای آن به فارسی ترجمه شده و در جلد یازدهم از ترجمه ها درباره تمدن اسلامی بحث کرده که خواه ناخواه مربوط به اسلام می شود.در آنجا می گوید هیچ دینی مانند اسلام پیروان خود را دعوت به قوت و قدرت نکرده است.و این یک حقیقتی است. یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم فئة فاثبتوا وقتی که گروهی از دشمن را ملاقات می کنید ثابت قدم باشید، پشت به دشمن نکنید.و ما آیات حماسی زیادی در این زمینه داریم. مثلا در سوره صف می فرماید: ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص خدا دوست می دارد آن سربازانی را که در راه او می جنگند و صف می بندند محکم و پابرجا مثل دیواری روئین که کندنی نیستند.در افسانه های قدیم خودمان می گفتند اسفندیار روئین تن.به اعتبار یک فرد می خواستند بگویند او روئین تن ست یعنی در تنش مثلا تیر اثر نمی گذارد.ولی اینجا قرآن راجع به جماعت می گوید. نمی گوید روئین تن به آن معنی افسانه ای، می گوید این صف، این سپاه چنان محکم در جای خودشان می ایستند که گوئی این دیوار گوشتی، دیوار روئین است.یا در آیه دیگر می فرماید: و کاین من نبی قاتل معه ربیون کثیر فما وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا و الله یحب الصابرین. (1)

دستور اول ثبات است که این بیشتر بسته به آن اراده ای است که انسان در مقابل دشمن[به کار می برد].می گوید ترس نداشته باشید، ثابت قدم باشید.دوم: و اذکروا الله کثیرا در همان حال، خدا را زیاد یاد کنید، شعارهائی که می دهید شعارهای خدایی باشد.

این کار دو فایده دارد.یکی اینکه انسان در آن حال که به یاد خدا است قوت قلب پیدا می کند.در واقع این دستور، مؤیدی است برای دستور اول که دستور ثبات است.دیگر اینکه آن حال، انسان را از هر گونه هوا و هوس دور می کند.شما برای خدا می جنگید، در یاد خدا باشید.لهذا مسلمین در جنگها شعارهای خدایی و الهی می دادند.الآن هم هنوز کم و بیش در میان سربازهای عرب مرسوم است که شعار الله اکبر می دهند.البته آیه ندارد که کلمه الله اکبر را بگویید.

می گوید خدا را زیاد یاد کنید.هر ذکری که ذکر خدا باشد مناسب است، خصوصا اذکاری که استمداد از ذات اقدس الهی باشد.

دستور سوم: اطیعوا الله و رسوله اطاعت خدا و پیامبرش.

اطاعت خدا یعنی قوانین اسلام را در آن حال کاملا رعایت کنید، یک وقت تعدی نکنید، که در آن آیه می فرماید: قاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم و لا تعتدوا. (2)

.آن دستورهایی را که اسلام می دهد و از طرف خداوند به پیغمبر وحی شده نصب العین قرار بدهید، و پیغمبر را اطاعت کنید به اعتبار اینکه رئیس و سائد و قائد شماست، یعنی انضباط نظامی داشته باشید. و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم از اینکه در میان خودتان اختلاف کنید و با یکدیگر به نزاع برخیزید بپرهیزید.

اثر نزاع، فشل و سستی است.با خودتان نزاع و مشاجره نکنید.

نمی گوید نجنگید، آن که دیگر طریق اولی است.وقتی که اردنیها و فلسطینیها خودشان به روی یکدیگر تفنگ بکشند عروسی دشمن است. و لا تنازعوا با یکدیگر به نزاع و مشاجره برنخیزید فتفشلوا که پشت سرش فشل یعنی سستی پیدا می کنید، مثل یک بدن که وقتی تعادلش به هم می خورد و بیماری پیدا می کند و گلبولهای سفید خون با میکروبها می جنگند، می بینید سستی پیدا می کند و قوت و نیروی آن می رود.و وقتی سستی پیدا کردید و تذهب ریحکم «ریح » در لغت عرب یعنی باد، ولی این کلمه با کلمه «باد» در فارسی خیلی تفاوت دارد یعنی منشا خیلی چیزهای دیگر شده است.

ما حرکت هوا را باد می گوییم و از این کلمه، لفظ دیگری نساخته ایم، ولی در زبان عربی از کلمه «ریح » خیلی کلمه ها ساخته اند.کلمه «رایحه » که به معنی «بو» است از همین جا آمده چون بود در هوا پخش می شود و به وسیله حرکت هوا به انسان می رسد.کما اینکه روح را هم از همین ماده گرفته اند.در فارسی کلمه «باد» گاهی به عنوان کنایه به کار می رود مثل اینکه وقتی می خواهیم بگوییم کسی صاحب قدرت و شوکت است و کارها در اختیار اوست، می گوییم باد به پرچم فلانی می وزد.وقتی هم می خواهیم بگوییم فلانی دیگر قدرتش از بین رفت، می گوئیم بادش خالی شد.در اینجا کلمه «ریح » که به معنی «باد» است ممکن است کنایه از همان شوکت و قدرت باشد، یعنی[اگر با یکدیگر اختلاف و نزاع کنید]شوکت و قدرت شما از میان می رود.و ممکن است از همان رایحه باشد:بوی شما از میان می رود.نتیجه هر دو یکی است.پس این دستور هم این است که با یکدیگر منازعه و مشاجره نکنید که پشت سرش سستی و ضعف پیدا می شود و پشت سر ضعف، آن شوکت و عظمت و قدرت شما از میان می رود.بی جهت نیست که امثال «ویل دورانت » می گویند:هیچ دینی مثل اسلام پیروان خودش را به قدرت دعوت نکرده است.در ادیان دیگر این مسائل مطرح نیست، عظمت و شوکت مطرح نیست، قدرت و قوت مطرح نیست.ولی اسلام که دینی است که علاوه بر جنبه های معنوی، جنبه اجتماعی هم دارد، قهرا به «قدرت » که یکی از اصول و نوامیس اجتماع است اهمیت می دهد.

و اصبروا ان الله مع الصابرین دستور دیگرش مسئله صبر است.صبر یعنی جزع و فزع نکردن در مقابل مصائبی که پیش می آید;

ثبات.در مقابل قدرت دشمن پابرجا باشید یعنی ترس و جبن به خود راه ندهید.در مقابل مصائبی که خواه ناخواه برایتان رخ می دهد صابر باشید.

مخصوصا مقداری از حرفهای جلسه پیش را تکرار کردم برای اینکه آیه ای را که امشب خواندم درست برایتان توضیح بدهم.

در عین حال که به مجاهدین و سربازان دستور ثبات قدم و اتحاد و انضباط و رعایت مقررات می دهد و از قدرت و شوکت دم می زند، باز دین است، اخلاق و معنویت است، نمی خواهد احساسات مسلمین را طوری تحریک بکند که آنها را در جهت غرور و منیت سوق بدهد.در ابتدا عرض کردم ببینید اسلام احساسات مسلمین را در چه جهتی هدایت و راهنمایی می کند؟مقایسه را در اینجا می خواستم به عمل بیاورم.این مطلبی که عرض می کنم استثنا ندارد.تمام مکتبهایی که در دنیا هست، مکتبها و فلسفه های اجتماعی یا روشهای عملی که دولتها در تربیت سرباز دارند، همیشه کوشش می کنند در سرباز به اصطلاح یک غرور ملی به وجود آورند، یک روحیه بالخصوصی که به موجب آن او فقط به خودش و کشورش بیندیشد.همواره صحبت این است که ما چنین، مفاخر ما چنان، ما چنینیم، دیگران کوچکند.قرآن می گوید مبادا شما اینگونه باشید، مبادا روحیه شما روحیه تظاهر و روحیه بطر باشد.بطر یعنی چه؟انسان وقتی که یک نعمتی به او می رسد، یک خوشحالی و سرور و بلکه یک غروری پیدا می کند که دیگر پایش روی زمین بند نیست و به دیگران اعتنایی ندارد، خودش را بالا دست همه می بیند.حالا آن نعمت هر چه می خواهد باشد.بعضی به واسطه ثروت زیاد اهل بطر می شوند، بعضی به واسطه قدرت زیاد یک حالت بی اعتنایی و غرور و تکبر نسبت به دیگران پیدا می کنند، همین طور که راه می روند، با راه رفتنشان می خواهند نشان بدهند که منم صاحب قدرت، منم صاحب ثروت.حرف که می زند، با حرف زدنش کانه می گوید منم صاحب قدرت، منم صاحب ثروت، منم صاحب علم. حتی[غرور و تکبر]در نگاه کردنش پیداست.قرآن می گوید ولی شما از آن دسته نباشید، فتحها و پیروزیها شما را سرمست نکند، شما را متکبر و مغرور و اهل منیت نکند.لذا می گوید دیگرانند که چنینند.

پس آخرین دستوری که قرآن به سربازانش می دهد دستور تواضع اخلاقی است.نمی گوید شما چنین نباشید، می گوید مانند آنها که چنین هستند نباشید.می خواهد بگوید دیگران چنین اند.

و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا مانند آن اشخاص نباشید که وقتی از خانه هایشان بیرون آمدند با بطر بیرون آمدند یعنی با غرور و تکبر و بی اعتنایی و منیت و رئاء الناس و از روی تظاهر و خودنمایی بیرون آمدند.قهرا چنین اشخاصی فقط خودشان را می بینند، خدا را نمی بینند و یصدون عن سبیل الله و مانع مردم می شوند از راه خدا.

شما مثل اینها نباشید.پس آخرین دستوری که می دهد دستور فروتنی و تواضع است.در اینجا قرآن از روشهای معمول و عادی بشری به کلی فاصله می گیرد و حاضر نیست احساسات[سربازان]را در جهت منیتها و خودپسندیها و خودپرستیهای شخصی یا ملی تحریک بکند، همان طور که در اول گفت:خدا را یاد بکنید، همواره بگویید خدا، حقیقت;این منیتها را بریزید دور. و الله بما یعملون محیط اشارة می خواهد بگوید این کارها کیفر دارد.خدا به چنین کارهایی که آنها می کنند احاطه دارد.یعنی بترسید از خدا. کار خدا شوخی بردار نیست.اسم و لفظ و ظاهر در کار خدا و اسلام مؤثر نیست.

تبدیل جلال معنوی به شوکت مادی توسط خلفای اسلامی

مسلمین تا وقتی که در زیر لوای پیغمبر اکرم یا به پیروی از سیرت پیغمبر اکرم اینطور جهاد می کردند:متکی به ایمان به خدا بودند، ثابت قدم بودند، در یاد خدا بودند، با یکدیگر نزاع نمی کردند، دستورهای اسلام را رعایت می کردند، انضباط را رعایت می کردند، جزع و فزع نمی کردند و از همه بالاتر این بطرها و خودنمائیها و تکبرها و غرورها در آنها وجود نداشت و فروتن بودند، قهرا وعده الهی بر آنها ثابت بود و نتیجه می گرفتند.ولی به تدریج نه تنها سربازیشان از این سادگی اخلاقی بیرون آمد بلکه حتی در کارهای عبادی هم اینطور شدند.این داستان را مکرر شنیده اید که حضرت رضا علیه السلام در مرو، و ولیعهد بودند، آن ولیعهدی اجباری که همه می دانیم مامون بالاجبار حضرت را وادار[به پذیرش آن]کرد و حضرت هم آخر با این شرط قبول کردند که عملا دست به هیچ کاری نزنند چون شرایط، آن طوری که حضرت می خواستند عمل بکنند فراهم نبود، اگر هم می خواستند آن طوری که شرایط فراهم بود کار بکنند، جز اینکه جزء عمله و اکله مامون قرار بگیرند چیز دیگری نبود.این یاست حضرت، مامون را از نتیجه ای که می خواست بگیرد که از حیثیت حضرت رضا استفاده بکند، قهرا محروم کرد یعنی سیاست مامون با این کار خنثی می شد.می دیدند علی بن موسی الرضا(ع)ولیعهد هست ولی در هیچ کاری مداخله نمی کند.این خودش عملا اعتراض و صحه نگذاشتن روی کارهای مامون بود.روز عید اضحی(عید قربان)پیش آمد.

مامون فرستاد خدمت حضرت که خواهش می کنم نماز عید را شما بجای من بروید شرکت کنید.حضرت فرمود:من شرط کرده ام که در هیچ کاری مداخله نکنم و مداخله نمی کنم.گفت: نه، این نماز است و عبادت، و به علاوه این مداخله نکردن شما سر و صدای مردم را نسبت به من درآورده است.مردم می گویند چرا علی بن موسی الرضا در هیچ کاری مداخله نمی کند؟!درست است که شما شرط کرده اید، ولی این یک نماز بیشتر نیست.همین قدر بروید که دیگر مردم خیلی به ما حرف نزنند.فرمود:بسیار خوب، من می روم اما به آن سنتی رفتار می کنم که جدم رفتار می کرد;یعنی به سنت اسلامی که جدم عمل کرد عمل می کنم نه به این سنتهایی که امروز رایج است.گفتند در این جهت مختارید. اعلام شد که نماز عید قربان را علی بن موسی الرضا(ع) می خواند.حالا حدود صد و پنجاه سال بود-از زمان معاویه تا زمان مامون-که معمول شده بود خلفا با جلال و شکوه و جبروت بیرون بیایند.مردم هم بی خبر، گفتند لابد ولیعهد هم با همان جلال و جبروتهای معمول بیرون می آید.رؤسای سپاه، اعیان و اکابر لشگری و کشوری بنی العباس که حکم شاهزاده های آن وقت را داشتند همه آمدند در خانه حضرت که با ایشان بیایند به نماز.اما به رسم سابق، اسبهای خود را زین و یراق کرده و گردنبندهای طلا و نقره به گردن آنها بسته بودند، خودشان چکمه های مخصوص بپا کرده و مسلح شده بودند، شمشیرهای مرصع به کمر بسته بودند با یک جلال و جبروت عجیبی.ولی حضرت قبلا فرموده بود من می خواهم مثل جدم بیرون بیایم.در داخل منزل که بودند به عده ای از کسانشان فرمودند:اینطور که من می گویم رفتار کنید.وضو گرفتند و آماده شدند. حضرت خیلی ساده پاها را برهنه کرد و ضامنهای کمر را بالا زد، عصا را به دست گرفت و ذکرگویان حرکت کرد:الله اکبر الله اکبر الله اکبر علی ما هدینا و له الشکر علی ما اولینا.اطرافیان هم با حضرت همصدا شدند.همه منتظر بودند.در که باز شد یکوقت دیدند امام با آن هیئت آمدند بیرون:الله اکبر.جمعیت بی اختیار گفت:الله اکبر.از اسبها پیاده شدند و آنها را رها کردند و لباسها را کندند.چکمه ها را طوری بسته بودند که از پاها بیرون نمی آمد.نوشته اند خوشبخت ترین افراد، کسی بود که یک چاقو پیدا می کرد که چکمه ها را پاره کند بیندازد دور.اشکها جاری شد.تا حالا انتظار داشتند امام با جلال و جبروت مادی و دنیایی و زر و زیور و اسب و شمشیر بیرون بیایند;

بر عکس، جلال و جبروت معنوی جایش را گرفت.اینها هم فریاد کشیدند:الله اکبر.مردم دیگر هم فریاد کشیدند:الله اکبر.زنها و بچه ها روی پشت بامها جمع شده بودند که جلال ولیعهدی را ببینند.

یک وقت دیدند اوضاع طور دیگر است.نوشته اند یکمرتبه تمام شهر مرو فریاد الله اکبر شد و صدای ضجه و گریه در شهر بلند شد.

جلال، چند برابر شد اما در سادگی و معنویت.راه افتادند به طرف مصلی.(چون نماز عمومی است مستحب است زیر آسمان خوانده شود).چنان جمعیت هجوم آورد و چنان ابراز احساسات می کردند که گوئی زمین و آسمان می لرزد.جاسوسهای مامون به او خبر دادند که قضیه از این قرار است، اگر این نماز را امروز علی بن موسی الرضا بخواند تو دیگر مالک چیزی نیستی.اگر از همانجا به مردم بگوید برویم سراغ مامون، همان لشکریان خودت به سراغت خواهند آمد و تکه تکه ات خواهند کرد.هنوز که کار به آنجا نکشیده جلویش را بگیر.این بود که آمدند نزد حضرت و به عنوان التماس و خواهش که شما خسته و ناراحت می شوید و خلیفه گفته من راضی نیستم، مانع ایشان شدند.فرمود من که اول گفتم که من اگر بخواهم بیایم، با آن زی بیرون می آیم که جدم بیرون می آمد.جدم اینطور می آمد.

عبادت اسلامی هم اینطور شده بود، تا چه رسد به جهادشان.

ولی از وقتی که جهادهای اسلامی آمد رنگ جهادهای مادی دیگران را گرفت، و چه اشتباهات بزرگی [حکام اسلامی مرتکب شدند].

داستان معاویه و عمر

خدا لعنت کند معاویه را که این کار از او شروع شد.در زمان خلافت عمر، معاویه استاندار سوریه بود و بیزانس(روم شرقی)که مرکزش همین اسلامبول فعلی و قسطنطنیه قدیم بود همسایه دیوار به دیوار سوریه بود.عمر در سفری که به شام می آمد، به تبعیت از سنت پیغمبر که هنوز به هم نخورده بود با یک زی ساده ای می آمد.خودش بود و یک مرکب که ظاهرا شتر بوده، و غلامش که به نوبت سوار می شدند.

گاهی خودش سوار می شد غلام پیاده بود و گاهی غلام سوار می شد و او پیاده بود.مشک آبی داشتند و یک مقدار نان خشک.معاویه و لشگریانش با جلال بسیار آمدند بیرون به استقبال خلیفه.مردم شام که هنوز خلیفه را ندیده و به استقبال آمده بودند از اینها رد می شدند و گاهی از اینها می پرسیدند از موکب خلیفه چه خبر دارید؟اینها هم جوابی نمی دادند، تا خود معاویه و همراهانش رسیدند که آشنا بودند.

همینکه عمر چشمش به اینها افتاد که با آن جلال و جبروت می آیند، از مرکبش پیاده شد، دامنش را پر از سنگ کرد و پراند به معاویه و گفت این چه وضعی است که درست کرده ای؟!ولی معاویه آنقدر زیرک و زرنگ و حقه باز بود که بالاخره خلیفه را قانع کرد. گفت چون ما در مجاورت بیزانس هستیم مصلحت اسلام چنین اقتضا می کند. خلیفه هم سکوت کرد.

به این شکل جلال معنوی را تبدیل به همین شوکتهای مادی کردند، در صورتی که قدرت در جلال معنوی است.سر موفقیت مسلمین در قدرت روحی و معنویشان بود.

و اذ زین لهم الشیطان اعمالهم. مانند آنها نباشید آنگاه که شیطان کارهایشان را در نظر خودشان زیبا جلوه گر ساخت و قال لا غالب لکم الیوم من الناس و به آنها چنین گفت که شما خیلی صاحب قدرتید، هیچ قدرتی در مقابل شما مقاومت ندارد و انی جار لکم من هم کمک شما هستم، شما در جوار و در پناه من هستید.راجع به اینکه شیطان به اینها چنین گفت، از قدیم الایام مفسرین اختلاف کرده اند که به چه شکل گفت؟آیا به شکل وسوسه بود یا به شکل تمثل؟می دانیم که قرآن کریم از حقیقتی یاد کرده است بنام ملک و فرشته، و از حقیقت دیگری یاد کرده است به نام شیطان و جن.معمولا ارتباط ملک با انسان را به شکل القاء خاطرات خوب در روح انسان بیان می کنند که حدیث هم هست که در قلب انسان دو گوش است، از یک گوش ملک و از گوش دیگر شیطان القائات تلقین می کنند.و در قرآن آمده است که ملک یا فرشته تمثل پیدا می کند یعنی ذات و جنسش جسم نیست ولی می تواند مثال جسمانی پیدا کند و در نظر انسان، در جلوی چشم انسان مجسم بشود.درباره روح القدس و مریم می گوید: فتمثل لها بشرا سویا. (3)

شیطان هم همین طور است، گاهی بشر را صرفا به وسیله وساوسی که در دل او القاء می کند اغوا می نماید و گاهی در جلوی چشم بشر تمثل پیدا می کند.

در این آیه از قدیم مفسرین اختلاف کرده اند که آیا منظور این است که شیطان در دل کفار اینطور القاء کرد یا مقصود این است که شیطان در نظر کفار متمثل شد؟هر دو را گفته اند و هر دو هم می تواند صحیح باشد.غرض این جهت است که شیطان به اینها القاء کرد، یا از راه وسوسه در دلشان و یا متمثل شد، گفت شما خیلی نیرومند هستید، و به همین جهت اینها را مغرور و متکبر کرد.گفت:من کمک شما هستم، اما آنوقتی که دو لشگر با یکدیگر روبرو شدند شیطان فرار کرد.یا همان شیطان متمثل شده فرار کرد بنابر یک تفسیر، و یا آن وساوسی که در دلشان می افتاد و اینها را مغرور می کرد و قوت قلب می داد، یکمرتبه از بین رفت، بجایش جبن و ترس آمد;بنابر تفسیر دیگر.

فلما ترائت الفئتان همینکه دو گروه یکدیگر را دیدند نکص علی عقبیه شیطان عقبگرد کرد و از اینها تبری جست.

همیشه همین طور است:شیطان از هر راهی-وسوسه یا تمثل-وارد می شود، بشر مغرور می شود و دست به جنایت می زند، عاقبت کار که شد همه آن عوامل شیطانی عقب می روند و انسان تنها باقی می ماند.پس فرمود شما مغرور نباشید و مانند آنها نباشید که شیطان آمد آنها را اینچنین فریب داد.

اذ یقول المنافقون و الذین فی قلوبهم مرض غر هؤلاء دینهم و من یتوکل علی الله فان الله عزیز حکیم. منافقان و دورویان و بیماردلان که فقط ظاهر را می بینند و عوامل معنوی را نمی بینند می گفتند این بیچاره ها را ببین!دینشان اینها را مغرور کرده.

مکرر عرض کرده ایم که جنگهای صدر اسلام بالخصوص جنگ بدر حکم یک معجزه را داشته است یعنی از نظر عوامل مادی و نیروهای جسمانی هیچ کس پیش بینی نمی کرد که مسلمین فاتح بشوند.[در جنگ بدر]پیش بینی ها همه این بود که مسلمین مغلوب و منکوب شده و کست خواهند خورد.یک عده که خودشان را عاقل حساب می کردند و منافق و دورو بودند پوستخند می زدند، می گفتند این بیچاره ها را ببینید!وعده های قرآن، وعده های دینشان اینها را مغرور کرده، دیوانه اند دارند خودکشی می کنند.کجا دارند می روند؟!با چه عده ای!با چه عده ای!با چه قدرتی!یک لقمه اند در مقابل دشمن.فریب خورده اند، دینشان اینها را فریب داده است.قرآن می گوید اینها نمی دانند که اگر کسی با خدا باشد، تکیه اش به خدا باشد، چگونه عوامل الهی به نصرت او می آیند و او را در هدفش تایید می کنند و قوت می دهند. و اذ یقول المنافقون (عطف به ما قبل است)نباشید از کسانی که[از شهرشان]بیرون شدند در حالی که چنان بودند و در حالی که منافقین و بیماردلان چنین می گفتند. اذ یقول المنافقون آنگاه که منافقین می گویند( «می گویند» در اینجا یعنی «می گفتند» ) و الذین فی قلوبهم مرض و آنها که در دلشان بیماری است، بیماردلان. (مقصود بیماری معنوی است نه اینکه قلبشان مریض است و باید به دکتر مراجعه کنند.قرآن هر جا می گوید: فی قلوبهم مرض مقصود مرضهای روانی و اخلاقی است).

منافقین و آنها که در دلشان بیماریهای روانی و اخلاقی است می گفتند:

غر هؤلاء دینهم دین اینان، اینها را مغرور کرده.بیچاره ها!کجا می روید و با کدام قدرت؟!ولی اینها غافل بودند که و من یتوکل علی الله فهو حسبه هر که اتکایش به خدا باشد، خدا[برای او]کافی است.شما واقعا توکل را در کارها پیدا بکنید(توکل یعنی انسان وظیفه خودش را با اعتماد به خدا انجام بدهد)آن وقت می بینید چطور دست خدا به همراهتان می آید فان الله عزیز حکیم خدا غالب و قاهر است، اگر بخواهد، هیچ قدرتی در مقابل او نیست، و حکیم است:و کارهایش حکیمانه و بر اساس مصلحت است، بی جهت کسی را تایید نمی کند.در اینجا این قسمت از آیات که دستورهای روانی و روحی به مردم است تمام می شود.

پی نوشت ها:

1- سوره آل عمران، آیه 146.[ترجمه:چه بسیار رخ داده که پیغمبری، جمعیت زیادی از پیروانش در جنگ کشته شده و با این حال اهل ایمان با سختیهایی که در راه خدا به آنها رسیده مقاومت کردند و هرگز بیمناک و زبون نشدند و سر زیر بار دشمن نیاوردند و راه صبر و ثبات پیش گرفتند که خداوند صابران را دوست می دارد].

2- سوره بقره، آیه 190.[در راه خدا با کسانی که به جنگ شما برخیزند بجنگید ولی ستمگر نباشید].

3- سوره مریم، آیه 17.[آیه به طور کامل چنین است: فاتخذت من دونهم حجابا فارسلنا الیها روحنا فتمثل لها بشرا سویا. و آنگاه که از همه خویشانش به کنج تنهایی پنهان گردید، ما روح خود را بر او مجسم ساختیم].



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



مائده آسمانی
شنبه ششم فروردین 1390 23:53

منابع مقاله:

ترجمه تفسیر المیزان ج 6 ، علامه طباطبایی ؛

ترجمه آیات 5ٍ112 - 115

به یاد آر زمانی که حواریین عیسی به وی گفتند ای عیسی بن مریم آیا پروردگار تو توانائی دارد مائده ای از آسمان بر ما نازل کند؟گفت بپرهیزید از خدا اگر دارنده ایمانید(112).

گفتند می خواهیم از آن مائده بخوریم تا قلبهایمان مطمئن شود و بدانیم که تو ما را در ایمانمان تصدیق کرده ای و بر آن ما از گواهان باشیم(113).

عیسی بن مریم گفت بار الها!ای پروردگار ما نازل فرما بر ما مائده ای از آسمان تا برای ما و پیروان کنونی و آینده ما عید، و خود معجزه ای از ناحیه تو باشد، پروردگارا روزیمان کن که تو بهترین روزی دهندگانی(114).

خدای متعال فرمود: من بزودی آن مائده ای را که خواستی نازل خواهم کرد، ولی اگر بعد از آن باز هم کسی کفر بورزد باید بداند که به راستی او را عذابی می کنم که احدی از عالمیان را به چنان عذاب دچار نمی کنم(115).

بیان آیات

این آیات، داستان نزول مائده را بر مسیح و یارانش یاد آوری می کند، گر چه تصریح ندارد به اینکه چنین مائده ای نازل شده، لیکن از اینکه آیه آخری مشتمل است بر وعده قطعی و بدون قید به اینکه نازل خواهد کرد، و از اینکه خدای متعال همانطوری که خودش خود را وصف کرده، تخلف در وعده نمی کند، استفاده می شود که چنین مائده ای نازل کرده است، و اینکه بعضی گفته اند: حواریین بعد از اینکه آن تهدید شدید را از خداوند نسبت به کسی که بعد از این معجزه کفر بورزد شنیدند حرف خود را از عیسی پس گرفتند، گفتاری است که از قرآن و احادیث دلیل قابل اعتمادی بر آن یافت نمی شود، این سخن از عده ای از مفسرین از آن جمله مجاهد و حسن نقل شده است و دلیلی بر گفتار خود نیاورده اند، و اگر هم کسی بگوید گفتار مجاهد و حسن خود به منزله روایت است و روایت موقوفه خواهد بود، علاوه بر اینکه معارضند با روایات دیگری که دلالت بر نزول مائده دارند، بر فرض اینکه اگر گفتار اینان به منزله روایت هم باشد تازه خبر واحدی بیش نیست، و در جای خود مسلم است که خبر واحد در غیر احکام حجت نیست.

رد سخن بعضی که گفته اند مائده نازل نشد، و بیان عدم انطباق داستان م
ائده قرآن با داستان نان و ماهی در انجیل یوحنا

پس به گفته اینان نمی توان استناد جست به اینکه چنین مائده ای نازل نشده، و چه بسا استدلال شود بر نازل نشدن مائده به اینکه اگر چنین چیزی بود نصارا خبر دار می شدند و در کتبشان اثری از آن دیده می شد، چون داعی آنها بر حفظ شعائر و مقدسات دینیشان زیاد بوده، کما اینکه عشای ربانی را به سیره مستمره دست به دست گردانیده و تاکنون حفظ کرده اند و از داستان مائده در کلمات خود آنها و نه در کتابهای مقدسشان اثری دیده نمی شود.این استدلال نیز صحیح نیست، برای اینکه اگر کسی خبره در تاریخ و مطلع از مساله شیوع نصرانیت و ظهور انجیل ها باشد، به امثال این حرفها اعتنایی نمی کند.زیرا نه کتابهای مقدس نصارا به طور تواتر به زمان مسیح مستند می شود و نه این نصرانیت فعلی به زمان آن جناب متصل می گردد، بلی البته این هست که در بعضی از انجیل ها این معنا دیده می شود که مسیح (ع)شاگردان خود و جماعتی از مردم را به نان و ماهی مختصری بطور اعجاز اطعام کرده، لیکن این حکایت با داستانی که قرآن راجع به مائده دارد در هیچیک از خصوصیات تطبیق نمی شود، در انجیل یوحنا، اصحاح ششم داستان نان و ماهی را چنین نقل می کند:1 - بعد از آن مسیح گذشت به پل دریای جلیل(و آن دریای طبریه است)2 - جمع

کثیری هم به دنبالش رفتند، چون معجزاتی را که در خصوص بیماران انجام می داد از او دیده بودند 3 - مسیح بر فراز کوهی صعود نمود و با شاگردانش در آنجا نشست 4 - و این داستان در ایامی بود که عید فصح یهود(روزی که یهود از مصر بیرون شدند)نزدیک بود 5 - مسیح چشم انداخت و دید که جمع کثیری به سویش می آیند، رو به فیلبس کرد و گفت: از کجا نانی تهیه کنیم که این جمعیت بخورند؟6 - این را برای این گفت که فیلبس را بیازماید، برای اینکه مسیح می دانست که وی تصمیم چه عملی را گرفته 7 - فیلبس پاسخش داد با دویست دینار هم نمی توان این جمعیت را نان داد و لو اینکه سیر هم نشوند و هر کدام جز مختصری نخورند 8 - یکی از شاگردانش که همان اندراوس برادر سمعان بطرس بود گفت 9 - در اینجا جوانی است که همراهش پنج گرده نان جو و دو عدد ماهی هست، و لیکن این غذای مختصر کجا کفاف این همه جمعیت را می دهد 10 - مسیح فت بگوئید مردم تکیه کنند، اتفاقا در آن مکان علف سبز فراوان بود، مردم که عده شان به پنج هزار نفر بالغ می شد همه تکیه دادند 11 - مسیح نان ها را گرفت و شکر گذاشت آنگاه آنها را در بین شاگردان خود تقسیم نمود، شاگردان این نان ها را به مردمی که تکیه داده بودند دادند، و همچنین دو عدد ماهی را تقسیم کرد و هر کسی هر چه خواست گرفت 12 - پس از آنکه همه سیر شدند مسیح به شاگردانش گفت پاره نان ها را جمع کنید تا چیزی از آن ضایع نشود 13 - پس آنها را جمع کردند و دوازده زنبیل را از آن پاره هائی که از پنج گرده نان زیاد آمده بود پر کردند 14 - وقتی مردم این معجزه را از مسیح دیدند، گفتند این مرد در حقیقت همان پیغمبری است که بنا بود به عالم بیاید 15 - و اما مسیح چون دانست که آنها بنا دارند بیایند و او را ببرند و به پادشاهی خود منصوبش کنند، از آنجا هم برگشت و به تنهایی بر فراز کوه رفت.

این بود داستان نان و ماهی که انجیل یوحنا آنرا نقل کرده، و همان طوری که می بینید با داستان مائده قرآن مطابقت ندارد، و به هر حال دقت در داستان مائده و سیاق آیات قرآن که متضمن نقل آن است انسان را به یک بحث دیگری راهنمایی می کند، زیرا سؤالی که در اول این آیات از قدرت خدای تعالی شده به ظاهرش سؤالی است خالی از ادبی که رعایتش در حق خدای تعالی واجب است، آخر این آیات هم منتهی می شود به اینکه خدای تعالی کسی را که به این آیات کفر بورزد تهدید به عذابی کرده که نظیرش در خصوص هیچیک از معجزات مخصوص به انبیا و معجزاتی که امت ها از پیغمبران خود مطالبه کرده اند، از قبیل درخواستهای قوم نوح و هود و صالح و شعیب و موسی و محمد(ص) دیده نشده است.

از دقت در صدر و ذیل آیه این سؤال پیش می آید که حواریون به چه جرمی مستحق

چنین کیفر باشند، کیفری که نظیری برای آن نباشد؟اگر بگویی از جهت سؤال که خارج از ادب و نزاکت شان بوده، زیرا تعبیرشان تعبیر کسی است که در قدرت خدای سبحان شک داشته باشد.

در جواب می گوییم سؤالات امت های سابق بر امت مسیح و همچنین رفتار سرکشان قوم رسول الله(ص)و رفتار یهودی های معاصر آن جناب خیلی بدتر و به مقام پروردگار اهانت آمیزتر بود، بلکه آنان انبیاء خود را مسخره و استهزاء می کردند، تا چه رسد به بی ادبی در کلام.

و اگر بگویی برای این بوده که حواریین قبل از این سؤال ایمان آورده بودند و در این صورت صحیح است که تهدید شوند به اینکه اگر بعد از ایمان و نزول مائده و مشاهده این معجزه باهره باز هم کفر بورزند مستحق چنین عذاب شدید هستند.

در جواب می گوییم: گر چه کفر اینطوری طغیان بزرگی است، لیکن باز هم اختصاص به حواریین نداشته و عمل بیسابقه نیست، زیرا در سایر امت ها نیز از این قبیل طغیانها زیاد بوده و هیچیک از آنان حتی کسانی که بعد از رسیدن به مقام قرب حق و مشاهده آیات خداوندی مرتد شدند به چنین وعیدی مواجه نشدند، مانند آن شخصی که خدای تعالی در باره اش فرمود: "و اتل علیهم نبا الذی آتیناه آیاتنا فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین" (1) چیزی که در این مقام ممکن است گفته شود این است که این قضیه از جهت سؤالی که در صدر آن است به معنای مخصوصی از سایر معجزات انبیا، که در قبال درخواست امت های خود و یا ضرورت های دیگری اقامه کرده اند متمایز می شود.

ذکر انواع معجزات انبیاء(ع)و خصوصیت معجزه مائده، و بیان وجه تهدید ش
دید حواریون در: "فمن یکفر منکم..."

توضیح اینکه معجزاتی که کلام الله مجید از آنها یاد کرده چند قسم است: یکی معجزاتی که پروردگار در همان اوان بعثت انبیاء به آنان داده تا مؤید و حجت بر نبوت یا رسالتشان باشد، مانند ید بیضا و عصایی که به موسی(ع)داد، و زنده کردن مردگان و خلقت طیر و شفای کور مادر زاد و پیسی، که به عیسی(ع)ارزانی داشت، و قرآنی که به رسول الله(ص)نازل فرمود.و این نوع معجزات را به خاطر دعوت انبیا و اتمام حجت شان بر کفار، خداوند به آنان داده است تا اگر کسی زیر بار نرفت و گمراه شد حجت بر او تمام باشد و آن کس هم که پذیرفت و به نور ایمان زندگی افت با حجت و بینه زنده شده باشد.

قسم دیگر، معجزاتی است که کفار، انبیای خود را به ارائه آن تکلیف کرده اند، مانند ناقه صالح و امثال آن و از همین قسم است عذابهای مخوفی که انبیا در دعوت خود استعمال کرده اند، مانند ملخ، شپش و قورباغه و غیر اینها از عذابهای هفتگانه ای که موسی(ع)در باره قوم فرعون بکار برده و نیز مانند طوفان نوح و زلزله ثمود و باد صرصر عاد و غیر اینها.و اینگونه معجزات مخصوص معاندینی بوده که زیر بار حق نمی رفتند.

قسم سوم معجزاتی است که خداوند متعال در مواقعی که احتیاج و ضرورتی ایجاب می کرده آنرا ارائه میداده، مانند منفجر شدن چشمه از شکم سنگ و نزول"من"و"سلوی"در بیابان بر بنی اسرائیل و کندن کوه طور از ریشه و نگهداشتنش بر بالای سر آنان و شکافتن دریا برای نجاتشان از فرعون و ستمگریهای او، همه اینها معجزاتی بوده که به منظور ترسانیدن عاصیان و کسانی که از پذیرفتن حق استنکاف می ورزیدند یا به منظور تعظیم و تکریم مؤمنین انجام می شده، تا شاید کلمه رحمت، در حقشان تمام شود، گر چه خودشان درخواست نکرده باشند.

و از همین باب است مواعیدی که خدای تعالی در قرآن کریم مؤمنین را به آنها وعده داده تا کرامتی باشد برای رسول الله(ص)، مانند وعده به فتح مکه و خذلان مشرکین از کفار قریش و غلبه روم و غیر آن.

این بود انواع معجزاتی که در قرآن کریم و در تعلیمات الهی از آنها یاد شده، و اما اینکه بعضی از هوسبازان با دیدن معجزه باز مطالبه معجزه دیگری کرده اند - و ما آنرا در این اقسام ذکر نکردیم - برای این بود که این عمل به تعبیر قرآن و تعلیمات الهی هذیانهائی بوده که نباید به آنها اعتنا نمود، مانند مطالبه کردن اهل کتاب از رسول الله(ص)که با بودن قرآن در دسترس شان کتاب دیگری بر ایشان نازل کند و قرآن در این باره می فرماید: "یسئلک اهل الکتاب ان تنزل علیهم کتابا من السماء فقد سالوا موسی اکبر من ذلک فقالوا ارنا الله جهرة"تا آنجا که می فرماید: "لکن الله یشهد بما انزل الیک انزله بعلمه و الملائکة یشهدون و کفی بالله شهیدا" (2) و نیز مانند درخواستی که مشرکین در خصوص نازل کردن

ملائکه و نشان دادن پروردگارشان از رسول الله(ص)کردند، و خدای تعالی در باره آنان فرموده: "و قال الذین لا یرجون لقائنا لو لا انزل علینا الملائکة او نری ربنا لقد استکبروا فی انفسهم و عتوا عتوا کبیرا" (3) و نیز فرموده: "و قالوا ما لهذا الرسول یاکل الطعام و یمشی فی الاسواق لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا او یلقی الیه کنز او تکون له جنة یاکل منها و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا، انظر کیف ضربوا لک الامثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا" (4) و همچنین آیات زیاد دیگری نظیر اینها.

و این بی اعتنائیهای قرآن همه برای این است که غرض از معجزه ظهور حق و اتمام حجت است نه چیز دیگر، و معلوم است که برای ظهور حق و اتمام حجت، انجام یک معجزه کافی است، و سؤال از تکرار آن جز بازیچه گرفتن آیات خدا و لعب با مقام ربوبی و تردید بی جا، معنای دیگری ندارد و این خود بزرگترین طغیان و استکبار است، و اگر همین عمل زشت از مؤمنین سر بزند معلوم است که گناهش بیشتر و زشتیش نمودارتر است.مؤمن با اینکه ایمان به خدا دارد و خصوصا مؤمنی که معجزات و آیات خدا را به چشم خود دیده آنگاه ایمان آورده است، چه کار با معجزه مجدد و نزول آیات آسمانی دارد؟و آیا مطالبه معجزات مجدد را با این فرض جز به اقتراحات هواپرستان و درخواستشان از شعبده بازان و مرتاضین که برای سرگرمی و خوش گذرانی شان عجیب و غریب ترین نمایشها را بدهند، می توان تشبیه نمود؟و چیزی که ظاهر آیه"اذ قال الحواریون یا عیسی بن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مائدة"آنرا افاده می کند این است که حواریین از مسیح تقاضای معجزه مخصوصی کرده اند در حالی که خود از اصحاب و از خواص آن جناب بوده اند، و بارها معجزات باهره و کرامات ظاهره ای که داشت از او دیده بودند.آری مسیح مبعوث به قوم خود نشد مگر به همان معجزات، کما اینکه آیه"و رسولا الی بنی اسرائیل انی قد جئتکم بایة من ربکم انی اخلق لکم من

الطین کهیئة الطیر فانفخ فیه فیکون طیرا باذن الله..." (5) این معنا را به خوبی می رساند، با این حال چگونه تصور می شود کسی که به مسیح ایمان آورده معجزات او را ندیده باشد؟با اینکه مسیح خودش به خودی خود معجزه بود، زیرا خداوند او را بدون پدر آفریده، و به روح القدس تاییدش نمود، و در نتیجه در گهواره با مردم تکلم می کرد، همانطوری که در کهولت می کرد، و خداوند با معجزات پی در پی روز بروز به کرامتش می افزود تا آنکه بسوی درگاه خویش صعودش داد، و عاقبت امرش را هم به عجیب ترین معجزات خاتمه داد، با این حال درخواست کردن حواریین معجزه ای را که به سلیقه خود انتخاب کرده بودند(مائده)بعد از مشاهده آن همه آیات، عمل بسیار زشتی بود، و از همین جهت مسیح(ع)با این کلام خود"اتقوا الله ان کنتم مؤمنین"آنها را توبیخ نموده است، و بخاطر همین زنندگی بود که خود آنها اقتراح و درخواست خود را توجیه کرده و مطالبی گفتند که آن حدت و صولتی را که در اطلاق کلامشان بود شکست و آن مطالب این بود که گفتند: "نرید ان ناکل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نکون علیها من الشاهدین"غرض ما از این درخواست تنها خوردن و تفنن به امور خارق العاده و بازیچه گرفتن آیات الهی نیست بلکه اغراض دیگری در نظر گرفته ایم و آن عبارتست از تکمیل علم خود و ازاله خاطرات سوء از دلهایمان و گواه بودنمان بر آن معجزه.

و این اعتذارشان خود مؤید گفتار ما است که این درخواست از حواریین زشت و غیر متوقع است، و لیکن در عین اینکه غرض خود را از این درخواست توجیه کردند، مع ذلک از مساله خوردن صرفنظر نکردند، و اشکال هم همین جا است، باز اگر می گفتند: "نرید ان ناکل منها فتطمئن قلوبنا... - می خواهیم از آن مائده بخوریم و در نتیجه خوردن آن دلهایمان مطمئن شود"اشکال کمتر بود از اینکه گفته اند: "نرید ان ناکل منها و تطمئن قلوبنا - می خواهیم از آن بخوریم و دلهایمان مطمئن شود"برای اینکه بین این دو تعبیر فرق واضحی است، تعبیر اول به خوبی می رساند که غرض هوسرانی و گزاف گوئی نیست به خلاف تعبیر دومی.

و چون حواریین در این پیشنهاد خود پافشاری کردند، عیسی(ع)درخواست

آنان را پذیرفت و از پروردگار خود خواهش کرد که آنها را به مائده ای که خواسته اند اکرام نماید، و چون این معجزه در نوع خود منحصر است به امت عیسی و بر خلاف سایر معجزات که در حال ضرورت انجام می شده بدون هیچ ضرورت و تنها به خاطر اقتراح در یک امر غیر لازم انجام یافته است، از همین جهت عیسی(ع)به درخواست خود عنوانی داد که صلاحیت داشته باشد سؤال خود را از ساحت عظمت و کبریائی خداوند به آن عنوان توجیه نماید، عرض کرد: "اللهم انزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیدا لاولنا و اخرنا - بار الها فرو فرست بر ما خوانی از آسمان تا برای همه ما از اولین و آخرین عیدی باشد"چون عید در نزد هر قوم و ملتی عبارتست از روزی که در آن روز به افتخار موهبتی اختصاصی نایل آمده باشند، و روز نزول مائده هم برای مسیحیت همین خاصیت را دارد.

باری عیسی(ع)از پروردگار خود خواست آنچه را که خواست، و حاشا که عیسی از خدا خواهشی کند مگر بعد از اینکه بداند و امیدوار باشد که خداوند دعایش را مستجاب می کند و او را در نزد امتش خوار و رسوا نمی سازد، و حاشا که پروردگار، پیغمبرش را در خواهشی که کرده نا امید ساخته و دست رد به سینه اش بزند.آری پروردگار مسیح دعای او را مستجاب کرد، الا اینکه شرط کرد که هر کس نسبت به این معجزه کفر بورزد همانطوری که خود معجزه بی سابقه و مخصوص این امت است، عذاب آنکس هم بی سابقه و عذابی خواهد بود که کسی تاکنون به آن عذاب معذب نشده است و فرمود: "انی منزلها علیکم فمن یکفر بعد منکم فانی اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین".

وجوه مختلفی که در توجیه سخن حواریون که گفتند: "هل یستطیع ربک ان ینز
ل علینا مائدة من المساء"ذکر شده است

"اذ قال الحواریون یا عیسی بن مریم هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مائدة من السماء"کلمه"اذ"ظرفی است متعلق به مقدر و تقدیر آن چنین است: "اذکر اذ قال - به یاد آر روزی را که حواریون گفتند"و یا کلمه دیگری نظیر آن.

بعضی از مفسرین بر آنند که کلمه"اذ"متعلق است به"قالوا امنا..."که در آیه قبلی است و معنای آن این است: حواریون گفتند ایمان آوردیم به خدا و تو گواه باش که ما مسلمانیم، وقتی این را گفتند و اظهار ایمان کردند که به عیسی گفتند آیا پروردگار تو می تواند مائده ای از آسمان به سوی ما نازل کند؟و به زعم این مفسرین مراد از این آیه این است که حواریون نه در دعوی ایمان راستگو بودند و نه در اینکه عیسی(ع)را که بر اسلام و ایمان خود گواهی می گرفتند جدی بودند، و این تفسیر صحیح نیست، و نمی توان گفت متعلق"اذ"جمله"قالوا امنا"در آیه قبلی

است، زیرا با ظاهر سیاق آیه قبلی نمی سازد چون از آن آیه استفاده می شود که ایمان حواریون خالص بوده و خداوند به آنان الهام کرد که به من و به رسولم ایمان بیاورید و به همین موهبت به عیسی منت نهاده، با این حال چطور می توان گفت ایمان شان خالص نبوده؟!علاوه بر این، اگر آیه مورد بحث نشانه بی ایمانی شان بود جا نداشت حواریون این حرف را بزنند و بی ایمانی خود را اظهار کنند تا آنکه خداوند رسوایشان سازد.

"مائده"سفره و خوانی را گویند که در آن طعام باشد.راغب گفته است: "مائده"طبق و خوانی است که در آن طعام باشد هم بخود آن طبق مائده گفته می شود و هم به آن طعام، و گفته می شود: "مادنی، یمیدنی - غذایم داد، غذایم میدهد" (6).

و متن سؤالی که خداوند در این آیه از حواریون حکایت نموده، یعنی جمله: آیا پروردگار تو می تواند مائده ای از آسمان بر ما نازل کند، معنی ظاهریش معنائی است که بسیار بعید به نظر می رسد که از مثل حواریین صدور یابد و حال آنکه آنان اصحاب مسیح و شاگردان و خواص و ملازمین او بودند و از انوار علم و معارف او اقتباس می نمودند، از آداب و آثارش پیروی می کردند و پست ترین مراتب ایمان در آدمی این مقدار اثر را دارد که بفهمد خدا بر هر چیز قادر است و عجز و زبونی در ساحت او راه ندارد.با این حال چطور ممکن است حواریون با داشتن مراتب عالیه ایمان این معنا را نفهمند و از پیغمبر خود بپرسند که آیا پروردگارش میتواند مائده ای از آسمان نازل کند؟!، از همین جهت بوده که کسائی - که یکی از قاریان هفتگانه است - آیه شریفه را اینطور قرائت کرده: "هل تستطیع ربک"یعنی کلمه "تستطیع"را با"تاء" که یکی از علائم فعل مضارع است خوانده و کلمه"ربک"را هم به فتح "باء"قرائت کرده تا مفعول باشد برای فعل مقدر و تقدیر آیه - بنا بر این قرائت - چنین است:"هل تستطیع ان تسال ربک - آیا می توانی از پروردگارت خواهش کنی که..."و چون معنا معلوم بوده، کلمه"تسال"حذف شده و"تستطیع"به جای آن باقیمانده است.اکثر مفسرین نیز بنای شان بر این است که آیه را توجیه کنند چون فهمیده اند که مراد از آیه غیر آن چیزی است که از ظاهر آن استفاده می شود، زیرا ساحت حواریین از چنین جهالت سخیف و رسوایی منزه است.بهترین توجیهی که در این باب شده است این است که"استطاعت" کنایه است از اقتضای مصلحت و وقوع اذن و رخصت، چنانکه"امکان"و"قوة"و"قدرت"هم کنایه آورده می شود برای وجود مصلحت و گفته می شود: پادشاه قدرت ندارد به حرف یک یک

ارباب حوائج گوش دهد.

و مراد این است مصلحت ملک مانع است از اینکه شاه اینقدر افتادگی کند.نه اینکه گوش دادن به حرف اشخاص از قدرت او خارج است، و نیز گفته می شود: مرد توانگر استطاعت ندارد که به هر سائلی پول بدهد، و مراد این است که مصلحت حفظ مال مانع است از بذل و بخشش او، نه اینکه برایش مقدور نیست، و نیز گفته می شود: ممکن نیست دانشمندان آنچه را که می دانند انتشار دهند، و مراد این است که مصلحت دین و مصلحت مردم و نظامی که در میان شان دائر است اجازه نمی دهد که چنین کنند، خود ما هم به یکدیگر می گوییم:آیا استطاعت داری با من بیائی؟، اینگونه پرسشها سؤال از اصل استطاعت و توانایی نیست، بلکه از استطاعت بر حسب مصلحت و حکمت است.

این بود بهترین وجهی که در باره سؤال حواریون گفته شده است، البته وجوه دیگر هم گفته شده است، از آن جمله یکی این است که این سؤال برای خاطر بدست آوردن اطمینان از راه ایمان به رای العین است، نه برای خاطر رفع شک در قدرت خدای سبحان، نظیر تقاضایی است که ابراهیم(ع)از خدای خود نمود، و قرآن آنرا حکایت می کند که گفت: "رب ارنی کیف تحیی الموتی قال ا و لم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی" (7) ، و این توجیه صحیح نیست، زیرا شاهدی بر آن نیست، و اگر سؤال ابراهیم را به همین وجه توجیه می کنیم و می گوییم برای اطمینان و بدست آوردن ایمان از راه مشاهده بود دلیلش این است که ابراهیم دارای مقام عصمت است و این خود دلیل منفصل و شاهد بزرگی برای این حمل است.

و اما حواریون، چون ثابت نشده که آنها هم دارای مقام عصمت اند، از این رو مجبور نیستیم کلام شان را به وضعی که خالی از رکاکت باشد توجیه کنیم.بلکه دلیل بر خلاف داریم، و آن این است که تعبیر حواریون نظیر تعبیر ابراهیم(ع)نیست، زیرا حواریون نگفتند: "نرید ان ناکل منها فتطمئن قلوبنا - می خواهیم از آن بخوریم تا در نتیجه ایمانمان کامل و دلهایمان مطمئن شود"کما اینکه ابراهیم همین طور گفت: "بلی و لکن لیطمئن قلبی - ایمان دارم و لیکن برای این تقاضا کردم که دلم مطمئن شود"، و اما حواریین گفتند:"و تطمئن قلوبنا - می خواهیم از آن بخوریم و دل هایمان مطمئن شود"خوردن را یکی از

غرضها و اطمینان قلب را هم یکی دیگر غیر مربوط به خوردن ذکر کردند، علاوه بر این، این توجیه تنها می تواند دلهای حواریین را منزه از شک و تردید کند، و اما اشکال زشتی کلام شان به جای خود باقی است، مضافا بر اینکه در تفسیر آیه شریفه"اذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحیی الموتی..." (8) گذراندیم که مراد آن جناب مشاهده وضع زنده شدن مردگان بعد از مردن و پوسیدن نیست کما اینکه مبنای این توجیه بر همین نحو مشاهده است.زیرا اگر مراد این باشد لازمه اش این است که ابراهیم(ع)بعد از آنکه خدا را به عیان دیده و در عین اینکه با او تکلم می کند از او معجزه بخواهد، بلکه مراد آن جناب دیدن کیفیت زنده کردن است به معنایی که در تفسیرش گذشت.توجیه دیگر اینکه این سؤال در حقیقت سؤال از فعل است نه از قدرت بر فعل، الا اینکه حواریین لازمه فعل را که قدرت است ذکر کرده اند.

این توجیه نیز صحیح نیست، برای اینکه اولا دلیل و شاهدی بر آن نیست، و ثانیا به فرضی هم که ما از دلیل صرفنظر کنیم تازه این توجیه می تواند جهل آنان را به قدرت مطلقه الهیه نفی کند نه اشکال زشتی تعبیرشان و ناسازگاری آنرا با مراسم بندگی.

توجیه دیگر اینکه از کلام حواریین چیزی حذف شده و تقدیر آن چنین بوده"هل تستطیع سؤال ربک - آیا می توانی از خدایت خواهش کنی"شاهد این توجیه هم این است که بعضی از قراء آیه را"هل تستطیع ربک"قرائت کرده اند و بنا بر این قرائت معنای آیه این است که: آیا می توانی بدون اینکه چیزی جلوگیرت شود از خدایت خواهش کنی که...؟

این وجه نیز باطل است زیرا اولا حذف و تقدیر هیچوقت باعث نمی شود که لفظ "یستطیع ربک"بر گردد و بشود"تستطیع ربک"برای اینکه خود فعل در این دو قرائت از نظر غیبت و حضور مختلف است، تقدیر هرگز نمی تواند فعل غایب را حاضر کند، خوب بود صاحب این توجیه می گفت: این آیه از قبیل نسبت دادن کار عیسی است به پروردگار عیسی، چون فعل عیسی هم فعل خدا است یا از نظر اینکه عیسی هر چه دارد از خدا است.چون اگر اینطور توجیه می کرد اشکال حضور و غیبت بر آن وارد نمی شد، لیکن متاسفانه اگر اینطور هم می گفت اشکال دیگری متوجهش می شد و آن این بود که افعالی را از انبیا میتوان به خدا نسبت داد که مستلزم نقص و قصور در ساحت مقدس باریتعالی نشود، مانند هدایتشان و علم و سایر کمالاتشان، نه صفاتی که از لوازم عبودیت و بشریت شان می باشد، مانند زبونی و فقر و احتیاج به آب و نان و امثال اینها، و ثانیا این توجیه، مساله زشتی تعبیر و خالی بودن آن را از

مراسم ادب علاج نمی کند.

توجیه دیگر اینکه"استطاعت"در اینجا به معنی"اطاعت"است، و معنی آیه این است: آیا خداوند تو را اطاعت می کند و اگر دعا کنی دعایت را اجابت می نماید یا نه؟این توجیه نیز اشکال دارد و در حقیقت از اشکال کوچکی گریختن و به اشکال بزرگتری ملتزم شدن است.زیرا معلوم است که استفهام از اطاعت و فرمانبری خدای سبحان در برابر عیسی رکیک تر و زننده تر از استفهام از قدرت اوست.

بعضی هم در مقام سر و صورت دادن به این توجیه بر آمده و آنرا چنین تقریر کرده اند: استطاعت و اطاعت هر دو از ماده"طوع"مشتق می شوند، و"طوع"در لغت ضد"کره"است.

روی این حساب اطاعت عبارتست از اینکه کار از روی رضا و اختیار انجام شود، و استفعال از این ماده مانند استفعال از ماده اجابت است، همانطوری که معنی استجابت، قبول دعا و خواهش است معنی استطاعت هم قبول طاعت و انقیاد و در فرمان درخواست کننده در آمدن است، زیرا "سین"و"تا"ی باب استفعال در هر دو ماده - بنا بر قول مشهور - طلب کردن است، لیکن طلبی است که در حقیقت متعلق است به فعل محذوفی که فعل مذکور دلالت و ترتب بر آن دارد.و معنی"استطاع الشی ء"این است که از فلان چیز طلب اطاعت نمود، و خواست تا در فرمانش در آید و آن چیز هم پذیرفت و در اطاعتش در آمد.و معنی"استجاب"این است که از کسی سؤال کرد و خواست تا آن کس اجابتش کند آن شخص هم اجابت کرد.آنگاه این شخص اضافه می کند که با این شرح دقیقی که ما کردیم خواهید فهمید که گفتار مفسری که گفته است: "یستطیع"در اینجا به معنی"یطیع"است و معنی یطیع کار را از روی اختیار و رضایت انجام دادن است گفتاری است صحیح.بنا بر این حاصل معنی آیه این می شود که: آیا پروردگار تو رضایت می دهد و اختیار می فرماید که مائده ای از آسمان بر ما نازل کند تا ما درخواستش را بکنیم یا تو برای ما آنرا درخواست کنی؟.

این بود حاصل تقریری که این شخص در کلام مفسر مزبور نموده، و در آن چند اشکال است:

اشکالاتی که بر یکی از آن توجیهات که گفته مراد از"یستطیع""یطیع"
است وارد می باشد

اول اینکه این شخص در تقریر مزبور کاری صورت نداده، جز اینکه"استطاع"را به " استجاب"قیاس کرده و معنی این را به آن داده و این خود قیاسی است که در لغت ممنوع است.

دوم اینکه برگشت"استطاع"به حسب ماده به"طوع"که مقابل"کره"است چه ربطی دارد باینکه بگوییم واجب است در تمامی استعمالات رعایت معنای ماده اصلی را نمود

و در همه مشتقات آنرا حفظ کرد؟زیرا بسیاری از مواد هست که معنای اصلی خود را در هیات های اشتقاقی از دست می دهد مانند"ضرب - زد""اضرب - اعراض کرد"و"قبل - پذیرفت"" اقبل - روی آورد""قابل - مقابله نمود""استقبل - پیشواز رفت"که بر حسب تبادر استعمالی چیزی که اصلا به ذهن نمی آید معنای ماده اصلی آنها است، و اگر در بحث اشتقاق لغوی حفظ ماده را معتبر می دانند غرضشان این است که بفهمند و بفهمانند ماده اصلی بر حسب عروض اشتقاق های مختلف بر آن و جدا شدن شاخ و برگ ها از آن تا کجا معنای اصلیش محفوظ مانده و کجا است که دیگر معنای اصلی خود را از دست داده و دارای معنای دیگری شده است، نه اینکه غرض شان این باشد که احکام مشتقات لغو است و معنای ماده اصلی باید در تمامی شاخ و برگ ها محفوظ مانده و همه مشتقات در همان معنا استعمال شود (دقت فرمائید).

پس اعتبار تنها به آن معنایی است که لفظ بر حسب استعمال دایر و رایجی که دارد آنرا افاده می کند نه به معنائی که در ماده لغوی آن است: در کلام خدای تعالی بیش از چهل مورد لفظ"استطاعت"به کار رفته، و در تمامی این موارد به معنی قدرت استعمال شده، و لفظ "اطاعت"هم نزدیک به هفتاد مورد به چشم می خورد و در همه این موارد به معنی انقیاد استعمال شده و هم چنین لفظ"طوع"در هر جا استعمال شده در معنی مقابل"کره"استعمال شده است، با این حال چطور ممکن است"یستطیع"به معنی"یطیع"و" یطیع"هم به معنی "طوع"گرفته شود آنگاه حکم شود به اینکه"یستطیع"در آیه به معنی" رضایت می دهد"است؟!

و اما داستان"اجاب"و"استجاب"این دو لفظ هم در کلام الله مجید هر جا استعمال شده به یک معنی بوده چیزی که هست استعمال"استجابت"خیلی بیشتر است از استعمال"اجابت"، "استجاب"در حدود سی مورد و"اجابت"در حدود ده مورد استعمال شده اند، با این حال چطور می توان"اطاع"و"استطاع"را به آن قیاس نمود؟

و اگر این دو کلمه اجابت و استجابت به یک معنا استعمال شده برای این بوده که دو عنایت مختلف در یک مورد منطبق شده اند، نه اینکه معنای آنها یکی بوده باشد.زیرا معنای اجابت این است که جواب از شخص مسؤول تجاوز کرده و به سائل برسد، استجابت اینست که مسؤول خودش از خود مطالبه جواب سؤال را نموده و خود را حاضر کند که جواب سائل را بدهد.

از همینجا معلوم می شود تفسیری که این شخص برای کلمه"استجابت"کرد و گفت: معنای استجابت این است که از کسی سؤال کند و بخواهد که آن شخص اجابتش کند و او هم اجابت بکند، تفسیر صحیح و درستی نیست، برای اینکه معلوم است که باب استفعال برای

طلب فعل(جواب)است نه برای طلب افعال(اجابت).

سوم اینکه سیاق آیه با این توجیه سازگار نیست، زیرا اگر معنی گفتار حواریین که گفتند: "هل یستطیع ربک ان ینزل علینا مائدة من السماء"این باشد که آیا خدایت راضی می شود که ما از او درخواست کنیم، یا تو برای ما از او تقاضا کنی که مائده ای از آسمان بر ما نازل کند، و غرض شان این باشد که بخواهند با کسب اجازه برای سؤال یا با دیدن نزول مائده ایمان شان قوی شود، دیگر چه جا داشت که عیسی ایشان را توبیخ نموده و بفرماید: "اتقوا الله ان کنتم مؤمنین"؟!و وجه اینکه خداوند در جواب شان کفار را وعده عذابی دهد که احدی از عالمیان را به آن عذاب دچار نکرده باشد چیست؟ !!بنا بر این توجیه و تقریر حواریین که جز حرف حسابی چیزی نگفتند و جز حاجتی مشروع چیزی نخواستند، پروردگار خودش فرموده:

"و اسئلوا الله من فضله" (9).

"قال اتقوا الله ان کنتم مؤمنین"

توبیخی است که عیسی(ع)از آنان نموده برای اینکه کلام شان مشتمل بود بر پرسش از قدرت پروردگار وی بر فرستادن مائده، و این کلام به هر صورت شبهه آور است.و این توبیخ بنا بر وجهی که ما اختیار کردیم جهتش واضح است، زیرا گفتیم اصل این مؤاخذه و بازخواست که متعقب است به آن وعید شدید، مربوط به معجزه خواستن بیجا و بدون حاجت است که در حقیقت بازی کردن با آیات خدا است و مربوط به تعبیر رکیکشان است که از ظاهر آن استفاده می شود که ایمان قلبی به قدرت ربوبی ندارند.

دلائل و معاذیری که حواریون برای درخواست نزول مائده ذکر کرده اند

"قالوا نرید ان ناکل منها و تطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدقتنا و نکون علیها من الشاهدین".

سیاق این آیه ظاهر در این است که حواریین با این گفتار خود خواسته اند اعتذار جسته و خود را از توبیخ عیسی(ع)رها سازند.و این اعتذارشان به درخواست نابجای شان بهتر می چسبد تا به سؤال رکیکشان از قدرت خداوند.و همین ظهور نیز یکی از شواهدی است که دلالت می کند بر این که ملاک مؤاخذه تنها مساله رکاکت تعبیر نیست بلکه ملاک معجزه خواستن بیجا و بدون حاجت آنان است، و اما اینکه گفتند: می خواهیم از آن بخوریم...، در این کلام برای بیان غرض خود از درخواست معجزه چهار چیز را شمرده اند.

اول: خوردن، و گویا مرادشان از ذکر این جهت این است که بگویند غرض ما از این

درخواست غیر عقلایی نبود و نمی خواستیم معجزه را بازیچه بگیریم، بلکه می خواستیم از آن بخوریم، و این خود یک غرض عقلایی است قبلا هم گفتیم که از این حرف به خوبی بر می آید که حواریین کانه تسلیم شده اند بر اینکه مستحق این توبیخ از ناحیه مسیح و آن وعید شدید از ناحیه خداوند نسبت به کسی که بعد از نزول مائده باز هم کفر بورزد بوده اند.

بعضی گفته اند مرادشان از این که غرض خوردن به میان آوردند اظهار گرسنگی زیاد و احتیاج شدید به غذا بوده، چون حواریون چیزی نداشته اند که با آن سد جوع کنند.

بعضی دیگر گفته اند غرض این بوده که با خوردن از مائده آسمانی متبرک شوند.و لیکن خواننده محترم می داند که این دو معنا از کلمه"اکل"استفاده نمی شود، پس اگر غرض حواریون یکی از این دو معنا بوده با اینکه در مقام عذر خواهی و توجیه درخواست خود بودند جا داشت که صریحا عذر خود را بگویند، و چون نگفتند می فهمیم که مقصودشان بیان این معانی نبوده، بلکه همان معنای ساده و مطلق خوردن بوده است و تنها از نظر اینکه خوردن و سد جوع خود غرضی است عقلایی و یکی از غرضهایشان از درخواست نزول مائده بوده آنرا ذکر کرده اند.

دوم: اطمینان قلب، و اطمینان قلب عبارت است از آرامش آن و بیرون شدن خاطرات منافی با اخلاص از آن.

سوم: اینکه بدانند که عیسی(ع)در آنچه که آنان را از ناحیه پروردگار به آن تبلیغ نموده راست گفته است.

بنا بر این مراد از علم یا همان علم یقینی است که بعد از بر طرف شدن خاطرات و وسوسه های نفسانی از قلب در آن پدید می آید، و یا فهمیدن این معنا است که آیا عیسی(ع) وعده هایی که به آنان داده مثلا فرموده: از ثمرات ایمان شما، استجابت دعا است، صحیح است یا نه، و آیا به این وعده وفا می کند یا خیر؟چنانکه بعضی هم چنین احتمالی داده اند، لیکن این احتمالی است خیلی بعید، زیرا اگر مقصود حواریون از نزول مائده، مشاهده ثمرات ایمان مسیح به دعا و خواهش و خلاصه مشاهده اعجاز او بوده است چنانکه همین طور هم بوده، قبلا از مسیح اینقدر استجابت دعا دیده بودند که حاجت به امتحانش نداشتند.زیرا حیات آن جناب همواره توام با معجزات بزرگ بوده است، آری مسیح مبعوث به قوم خود نشد مگر با معجزه، و قوم خود را به چیزی دعوت نفرمود مگر با معجزه، بنا بر این حواریین ثمرات ایمان مسیح را که یکی از آنها استجابت دعا است بسیار دیده بودند.و اگر مقصود حواریین مشاهده ثمرات ایمان خودشان بوده، باید خودشان دعا می کردند نه اینکه به مسیح بگویند دعا کند.و حال

آنکه مائده جز به دعای مسیح نازل نشد، پس این احتمال احتمالی است خیلی بعید.

چهارم: اینکه این معجزه را به چشم خود ببینند و در مواقع لزوم مثلا در برابر کسی که منکر معجزات آن حضرت است و یا در روز قیامت شهادت دهند، بنا بر این، مراد از شهادت مطلق شهادت است، ممکن هم هست که مراد تنها شهادت نزد خدای سبحان باشد، چنانکه در پاره ای از اقوال حواریون - بطوری که خدای تعالی حکایت کرده - این معنا واقع شده است، و آن گفتار این است: "ربنا امنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاکتبنا مع الشاهدین" (10) پس نتیجه گفتار ما این شد که حواریون در عذر خواهی خود امور جمیله و پسندیده ای را ضمیمه غرض اصلی شان که همان خوردن از مائده آسمانی بود، کردند تا بدین وسیله رکاکت و قباحتی که در تقاضای معجزه شان - با دیدن آنهمه معجزات کافی - بود به طور کلی از بین ببرند، و نیز مسیح را به قبول تقاضای خود وادار سازند، مسیح(ع)هم در اثر اصرار آنان درخواست شان را پذیرفت.

نکات و دقائقی که در دعای عیسی(ع)برای نزول مائده وجود دارد و حکایت می
کند از ادب عبودیت او در برابر خداوند سبحان

"قال عیسی بن مریم اللهم ربنا انزل علینا مائدة من السماء تکون لنا عیدا لاولنا و اخرنا و ایة منک و ارزقنا و انت خیر الرازقین"

مسیح در این خواهشی که از خدای تعالی کرد خود را هم داخل آنها نمود و در ابتدای کلامش ندا را به لفظ عام ادا کرد و گفت: "ربنا - ای پروردگار ما"، با اینکه آنان به مسیح گفته بودند: آیا پروردگار تو قادر است، زیرا منظورش این بود که ندا با دعا مطابقت کند.

نکته ای که در این آیه است، این است که این دعا در میان همه دعاها و تقاضاهایی که در قرآن از انبیا حکایت شده دارای خصوصیتی است که در هیچ یک از آنها نیست و آن افتتاح دعا است به ندای"اللهم ربنا"و سایر ادعیه انبیا افتتاحشان به ندای"رب"و یا"ربنا"است و این خصوصیت نیست مگر برای دقت مورد و هول مطلع.البته در غیر دعا یعنی در اقسام ستایشهائی که از انبیا(ع)حکایت شده نظیر این افتتاح دیده می شود، مانند

"قل الحمد لله" (11)

و قل اللهم مالک الملک" (12)

و

"قل اللهم فاطر السموات و الارض" (13).

مسیح ع سپس عنوانی به مائده داده که صلاحیت داشته باشد غرض او و

اصحابش قرار گیرد، و آن این بود که او و امتش روز نزول مائده را عید بگیرند، و این ابتکار کار مسیح(ع)بود، و در درخواست حواریین از مسیح چنین عنوانی وجود نداشت.

دیگر اینکه مسیح(ع)با اینکه این پیشنهاد، پیشنهاد حواریین بود بعنوان عموم "ما" مطلب را ادا نمود.و به همین تعبیر زیبا مطلب را از صورت درخواست معجزه با وجود معجزات بزرگ الهی در دسترس و پیش چشم همه بیرون آورد و طوری ادا کرد که مرضی رضای پروردگار و غیر منافی با مقام عزت و کبریائی او باشد، چون عید گرفتن دارای آثار حسنه ای است.از آن جمله وحدت کلمه است و تجدید حیات ملی و مسرت دلهای مردم و اعلان دین در هر بار که فرا می رسد.و از همین جهت گفت: "لاولنا و اخرنا"و معنی آن بنابر آنچه سیاق دلالت دارد این است که میخواهیم روز نزول مائده عیدی باشد برای نسل حاضر از امت و هم برای نسل آینده آن.چون اصولا لفظ"عید"از ماده" عود"و به معنای برگشتن و تکرار شدن است، و عید، عید نمی شود مگر اینکه برای همیشه و هر چند وقت یکبار تکرار شود.

و این عید از مختصات قوم عیسی(ع)است چنانکه خود این معجزه هم همانطوری که گفتیم بی سابقه و از خصایص مسیحیت است.

"و ایه منک"بعد از اینکه فائده اساسی نزول مائده را که همان عید بودن است که خود خواهشی به جا و خالی از اشکال است ذکر نمود، دنبالش عرض کرد می خواهیم این مائده معجزه ای باشد، کانه خواست اشاره کند به اینکه غرض اصلی ما این نبود، بلکه همان عید بودن روز نزول مائده بود، و این یک فائده زائدی است که قهرا بر آن غرض اصلی مترتب می شود، نه اینکه غرض اصلی ما این باشد تا مستحق سرزنش و یا سخط تو گردیم.و گرنه اگر غرض تنها دیدن معجزه بود نتیجه این درخواست نامطلوب می شد زیرا آنچه را که از مزایای حسنه برای دیدن این معجزه فرض شود همه آنها در سایر معجزات روزمره عیسی ممکن الحصول بود.

"و ارزقنا و انت خیر الرازقین"این فائده دیگری است که مسیح آنرا به عنوان یکی دیگر از فوائدی که بر غرض اصلی(عید)مترتب میشود برشمرده.در حالیکه حواریون همین را غرض اصلی خود دانسته و گفته بودند: "نرید ان ناکل منها"حتی این را جلوتر از سایر اغراض خود ذکر کرده بودند.و لیکن مسیح(ع)آنرا در ضمن فوائد غیر مطلوب بالذات، آنهم در آخر همه ذکر نمود، علاوه بر این، لفظ"اکل - خوردن"را هم برداشت و بجایش کلمه"رزق"را بکار برد، و بلا فاصله گفت: و تو بهترین روزی دهندگانی.

دلیل اینکه گفتیم مسیح فائده مقصود بالذات حواریین(خوردن)را به عنوان فائده مترتبه بر غرض اصلی ذکر کرد، این است که مسیح(ع)غرض اول را که همان عید بود

است و او خودش از پیش خود آنرا اضافه کرد و برای خود و امتش درخواست نمود، و باین وسیله مساله معجزه بودن و روزی بودن مائده دو وصف خاصی شد که در نظر بعضی فائده است و در نظر بعضی فائده نیست.نظیر فوائد مترتبه ای که عمومیت ندارند. اینجاست که خواننده محترم بخوبی پی می برد که تا چه اندازه این پیغمبر عظیم الشان نسبت به پروردگار خود مؤدب بوده، مخصوصا وقتی کلام او را با کلام حواریین مقایسه نماید، با اینکه هر دو کلام در مقام ادای یک چیز(نزول مائده) بودند، یقینا به شگفت درمی آید.زیرا می بینید که عیسی(ع) حرف آنان را گرفت و چیزی را بر آن اضافه و چیزی را از آن حذف نمود و بعضی از جملات آنرا مقدم و بعضی را مؤخر کرد و پاره ای از الفاظ را بلفظ دیگری تبدیل و پاره ای دیگر را دست نزد تا بدین وسیله کلام سراپا پر از اشکال حواریین را بصورتی در آورد که برای عرض به درگاه عزت و ساحت عظمت پروردگار، لایق شود.و از جهت مشتمل بودنش بر آداب عبودیت زیباترین کلام شود.خواننده محترم بیشتر در جزئیات کلام آن جناب دقت فرماید تا بیش از پیش تعجب کند.

"قال الله انی منزلها علیکم فمن یکفر بعد منکم فانی اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین"

اهل مدینه و شام و هم چنین عاصم کلمه"منزلها"را با تشدید"زاء"خوانده اند و سایر قراء به طوری که مجمع البیان گفته بدون تشدید قرائت کرده اند، و به نظر می رسد بدون تشدید با قواعد موافق تر باشد، زیرا"انزال"دلالت بر نزول دفعی دارد و مائده هم دفعتا نازل شده نه به تدریج، به خلاف"تنزیل"، که همانطوری که مکرر گفته ایم استعمال شایع تنزیل در نزول تدریجی است.

از وعده صریح خداوند به انزال مائده(انی منزلها علیکم)استفاده می شود که
مائده نازل شده است

اینکه فرمود: "انی منزلها علیکم"وعده صریح است به انزال، مخصوصا از نظر اینکه با صیغه اسم فاعل ذکر شده، نه با لفظ فعل.و از همین جا استفاده می شود که مائده مورد سؤال مسیح نازل شده و لو اینکه مسیحیان از آن خبری ندارند.بعضی از مفسرین گفته اند که مائده نازل نشد کما اینکه صاحب در المنثور و مجمع البیان (14) و غیر این دو از حسن و مجاهد نقل کرده اند که گفته اند: مائده نازل نشد، زیرا حواریین وقتی آن شرط مذکور در آیه را در جواب شنیدند از تقاضای خود صرفنظر کردند.و درخواست کردند که نازل نشود، و گفتند: ما به مائده احتیاج نداریم.از همین جهت مائده نازل نشد.و لیکن حق مطلب این است که ظاهر آیه به

خوبی دلالت بر نزول آن دارد.زیرا متضمن وعده صریح به نزول آن است.و حاشا که خدای تعالی با اینکه می دانست بزودی حواریین از سؤال خود صرفنظر می کنند چنین وعده قطعی و صریحی به آنها بدهد.آری وعده ای که در آیه است صریح است، ولی شرطی که در آن ذکر شده صریح و قطعی نیست، بلکه مشروط و مربوط به کفر بعد از نزول است، به عبارت دیگر نخست وعده قطعی و بدون قید و شرطی به انزال مائده داده و سپس تعذیب بر کفر را متفرع بر آن نموده است، نه اینکه مشتمل باشد به وعده به انزال، مشروط بر اینکه آنان عذاب تخلف و کفر را بپذیرند تا در نتیجه مشروط که وعده به انزال است با نبودن شرط که قبول عذابست منتفی شود.

و مائده با استعفای آنان نازل نگردد(دقت فرمائید).

و به هر حال نمی توان گفت وعده خداوند به انزال مائده از جهت اینکه مشتمل است بر وعید شدید به عذاب کفار بنی اسرائیل رد دعای عیسی است، بلکه این وعده صریح، خود استجابت دعای اوست، چیزی که هست چون ظاهر سیاق استجابت بعد از دعا، این است که معجزه برای تمامی مردم نعمت است چه اولین و چه آخرین، و ممکن است خیال شود که حتی کفار امت هم از این نعمت برخوردار می شوند، از این جهت خدای تعالی برای رفع چنین توهمی اطلاق کلام خود را مقید به آن شرط نمود و ما حصل آن شرط هم این بود که این عید که خداوند مسیحیت را به آن اختصاص داد نعمتی است که همه شان از آن منتفع نمی شوند.بلکه تنها کسانی از آن بهره مند می گردند که ایمان داشته و بر ایمان خود پایدار باشند.و اما کسانی که به این نعمت کفر می ورزند نه تنها از این عمت برخوردار نمی شوند، بلکه به شدیدترین وجه متضرر هم می گردند.پس در حقیقت این دو آیه شریفه از جهت اینکه دعا در آن بر حسب لازمه ای که دارد، مطلق و استجابت در آن مقید است، عینا نظیر این آیه است: "و اذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن قال انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین" (15) و هم چنین این آیات که داستان موسی(ع)را حکایت می کند: "انت ولینا فاغفر لنا و ارحمنا و انت خیر الغافرین.و اکتب لنا فی هذه الدنیا حسنة و فی الاخرة انا هدنا الیک قال عذابی اصیب به من اشاء و رحمتی وسعت کل شی ء فساکتبها للذین یتقون و یؤتون الزکوة و الذین هم بایاتنا یؤمنون" (16) سابقا هم گفته شد که جهت

اصلی در این عذابیکه مخصوص به قوم مسیح است همان درخواستی است که خودشان کردند و در نوع خود بی نظیر و مخصوص به خودشان می باشد، بنابر این اگر خداوند دعایشان را مستجاب کند، بجا است که در صورتی که کفر بورزند عذابی بچشند که آن هم در نوع خود بی نظیر باشد.

از همین جا روشن می شود که مراد از"عالمین"عالمهای جمیع اعصار است نه تنها عالمهای زمان آنان، برای اینکه امتیازی که خدا به آنان داد منحصر به امت معاصرشان نبود، بلکه آنان را از جمیع اهل عالم و برای همیشه ممتازشان کرد.و نیز از اینجا معلوم می شود که جمله"فانی اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین" گر چه وعید شدیدی است به عذاب سختی، لیکن کلام ناظر به این نیست که شدت و دردناکی این عذاب از تمامی عذابها بیشتر است، بلکه ناظر به این است که این عذاب در باب خود عذابی است بی نظیر میان همه امت ها که به این امت مخصوص می باشد.

بحث روایتی(روایاتی راجع به مائده سماوی و بررسی روایات دال بر مس
خ خائنین در قضیه مائده)

در مجمع البیان در ذیل جمله"هل یستطیع ربک"از امام صادق(ع)نقل کرده که فرمود: معنی این جمله این است که آیا می توانی از خدای خود درخواست کنی؟ (17)

مؤلف: این معنی از طرق عامه از بعضی از صحابه و تابعین مانند عایشه و سعید بن جبیر نیز نقل شده و معنایی است که ما نیز سابقا آنرا استظهار کردیم و گفتیم سؤال از استطاعت عیسی(ع)بالنسبه به استطاعتش به حسب حکمت و مصلحت صحیح است نه بالنسبه باستطاعتش به حسب اصل قدرت.

و در تفسیر عیاشی از عیسای علوی از پدرش از ابی جعفر(ع)نقل شده که فرمود: مائده ای که بر بنی اسرائیل نازل شد با زنجیرهای طلائی از آسمان آویزان شد و مشتمل بود بر 9 عدد ماهی و 9 گرده نان. (18)

مؤلف: در لفظ دیگری به جای"حوت - ماهی""نون - ماهی"وارد شده است.

و در مجمع البیان از عمار بن یاسر از رسول الله(ص)نقل شده که فرمود:مائده، عبارت بود از نان و گوشت.و این برای آن بود که آنان از مسیح طعامی خواسته بودند که هر چه بخورند تمام نشود، آنگاه فرمود: خطاب شد به آنان که این مائده در بین شما خواهد بود و تمام نخواهد شد مادامی که خیانت نکنید و از آن چیزی پنهان نکنید و این سر را به دیگران نگوئید، و لیکن آنان روز را به شام نرساندند مگر اینکه هم از آن برداشته و پنهان کردند و نیز به یکدیگر خیانت نمودند و هم سر خود را فاش ساختند. (19) مؤلف: این روایت را صاحب الدر المنثور از ترمذی و ابن جریر و این ابی حاتم و ابن انباری و ابی الشیخ و ابن مردویه از عمار بن یاسر از آن حضرت نقل نموده و در نقل اینان در آخرش دارد که: بنی اسرائیل به جرم همین خیانت شان به صورت میمون و خوک مسخ شدند.

در الدر المنثور گفته که ابن جریر و ابن منذر و ابن ابی حاتم از طریق دیگر روایتی نظیر آن از عمار بن یاسر نقل کرده اند. (20) و در این روایت چند مناقشه است: یکی اینکه در این خبر دارد بنی اسرائیل طعامی خواستند که هر چه بخورند تمام نشود، و این معنی با ظاهر آیه بنابر آنچه خداوند از قول آنان حکایت نموده که گفتند: "و نکون علیها من الشاهدین"کاملا انطباق ندارد، زیرا طعامی که از بین رفتنی نیست و تا قیام قیامت ماندنی است چه حاجت دارد به اشخاصی که به معجزه بودن آن شهادت دهند، مگر اینکه مراد از شهادت شهادت در قیامت و در نزد خدا باشد.

مناقشه دیگر اینکه در روایت داشت: بنی اسرائیل بصورت میمون و خوک مسخ شدند و ظاهر سیاق آن این بود که آن عذاب موعود همین مسخ بوده و حال آنکه ظاهر اینکه خدای تعالی فرمود: "فانی اعذبه عذابا لا اعذبه احدا من العالمین"این است که این عذاب عذابی است بی سابقه و هیچ ملتی به آن عذاب معذب نشده و نخواهد شد، در حالی که خدای تعالی در قرآن کریم تصریح می کند بر اینکه ملل دیگری هم به صورت میمون و خوک مسخ شده اند.از آن جمله می فرماید: "و لقد علمتم الذین اعتدوا منکم فی السبت فقلنا لهم کونوا قردة خاسئین" (21) و از بعضی طرق ائمه اهلبیت(ع)نیز روایت شده که همین متخلفین از

دستور روز شنبه به صورت خوک مسخ شده اند.

و در تفسیر عیاشی از فضیل بن یسار از حضرت رضا(ع)نقل شده که فرمود:خوکها از قوم عیسی بودند، از خدا خواستند مائده بر آنان نازل شود، وقتی نازل شد باز ایمان نیاوردند، خدا هم به صورت خوک مسخ شان کرد (22).

و نیز در همین کتاب از عبد الصمد بن بندار نقل شده که گفت از حضرت رضا (ع)شنیدم که فرمود: خوکها قومی بودند از رنگرزان، مائده مسیح را تکذیب کردند و به همین جرم به چنین صورتی درآمدند (23).

مؤلف: در روایتی که کافی از محمد بن حسن از محمد بن یحیی از احمد بن محمد از محمد بن حسن اشعری از حضرت رضا(ع)نقل کرده دارد که امام فرمود: فیل از مسخ شدگان است، این حیوان پادشاهی بوده که بسیار زنا می کرد.و همچنین گرگ که آن هم عربی نادان بوده که کارش دیوثی بوده است، خرگوش زنی بوده که به شوهرش خیانت می کرده و خود را از حیض غسل نمی داده.خفاش شخصی بوده که خرمای مردم را می دزدیده میمون و خوک از بنی اسرائیل بودند و دستور دینی روز شنبه را زیر پا گذاشتند، جریث که نوعی از ماهی است و همچنین سوسمار از بنی اسرائیل بودند که وقتی مائده بر عیسی بن مریم نازل شد مع ذلک ایمان نیاوردند و به همین جرم مبتلا به سرگشتگی و تحیر شدند، بعضی به دریاها ریخته و به صورت ماهی در آمدند و بعضی در بیابانها پراکنده شده و به صورت سوسمار مسخ شدند.موش از زنان فاسق بوده.عقرب سخن چین و خرس و سوسمار بزرگ و زنبور، قصابهائی بوده اند که کم فروشی می کرده اند. (24)

این روایت با دو روایت قبلی معارض نیست و ممکن است بین این روایت و آن دو، جمع نمود و گفت: بعضی از بنی اسرائیل در انکار مائده به صورت خنزیر و بعضی دیگر به صورت جریث و سوسمار درآمدند، لیکن این روایت از جهت دیگری محل اشکال است و آن این است که در این روایت آمده: متخلفین از دستور روز شنبه به صورت میمون و خوک مسخ شدند و حال آنکه در آیه شریفه ای که در بالا ذکر شد و همچنین در آیه ای که نظیر آن در سوره اعراف است دارد که ایشان به صورت میمون مسخ شدند و اتفاقا سیاقشان هم طوری است که از آن بر می آید به غیر میمون مسخ نشدند.(و خدا داناتر است).

پی نوشت ها:

1)برای آنان بخوان داستان آن شخصی را که ما آیات خود را روزیش کردیم و او از آن موهبت چشم پوشید، شیطان هم دنبالش را گرفت و سرانجام از گمراهان شد.سوره اعراف آیه 174.

2)اهل کتاب از تو می خواهند که کتابی از آسمان بر ایشان نازل کنی، از موسی بزرگ تر از این را خواستند، و گفتند: خدا را آشکارا نشانمان ده...لیکن خداوند گواهی می دهد به آنچه به سویت نازل کرده، آری به علم خود نازلش کرده و ملائکه هم بر این معنا گواهی می دهند، و بس است خداوند برای شهادت.سوره نساء آیه 165.

3)کسانی که معاد و لقای ما را قبول ندارند و در انتظار آن نیستند می گویند: چرا ملائکه بر ما نازل نشد، یا چه می شد که پروردگارمان را می دیدیم، به تحقیق بدون حق و از پیش خود در طلب بزرگی برآمدند و طغیان کردند طغیانی بس بزرگ.سوره فرقان آیه 21.

4)و گفتند این چگونه پیغمبری است که مثل مردم عادی غذا می خورد و در بازارها راه می رود؟

چرا فرشته ای از آسمان برای کمکش در انذار نازل نشد؟!و یا چرا مال کلانی از آسمان به دامنش نیفتاد که محتاج به آمدن بازار نباشد؟و یا چرا صاحب باغی نشد که از حاصلش ارتزاق کند؟و ستمگران گفتند پیروی نمی کنید مگر مرد جادو شده ای را. ببین چگونه برایت مثالها می زنند؟!و چطور با گفتن این حرفها گمراه شده و دیگر نمی توانند راه راست را پیدا کنند؟!.سوره فرقان آیه 9.

5)و در حالی که رسولی است مبعوث بسوی بنی اسرائیل به آنها میگوید: براستی از ناحیه پروردگارمان معجزه ای آورده ام.آری من برای شما از گل مجسمه مرغی می سازم پس به اذن خدا در آن می دمم آنگاه مرغ زنده ای می شود.سوره آل عمران آیه 49.

6)المفردات، ص 477.

7)پروردگارا نشانم ده چطور مردگان را زنده می کنی، گفت مگر هنوز ایمان نیاوردی، گفت چرا و لیکن می خواهم دلم مطمئن شود.سوره بقره آیه 260.

8)سوره بقره آیه 260.

9)از فضل خداوند طلب کنید.سوره نساء آیه 32.

10)بار الها به آنچه که تو نازل فرمودی ایمان آوردیم و رسول را پیروی کردیم پس نام ما را در دفتر گواهان بنویس.سوره آل عمران آیه 53.

11)سوره نمل آیه 59

12)سوره آل عمران آیه 26

13)سوره زمر آیه 46

14)در المنثور ج 2 ص 384 و مجمع البیان ج 3 ص 266

15)به یاد آور وقتی را که پروردگارت ابراهیم را به کلماتی آزمود، پس او به پایان رسانید آن کلمات را، گفت من تو را برای مردم امام قرار میدهم، گفت آیا از ذریه من هم امام برمی گزینی؟پروردگار فرمود ستمکاران عهد مرا نایل نمی شوند. سوره بقره آیه 124

16)تو ای پروردگار، ولی نعمت مائی، پس ما را بیامرز و بما رحم فرما، چه تو بهترین آمرزندگانی، و برای ما در این دنیا و در آخرت اجر و حسنه بنویس، چه ما بسویت هدایت یافتیم، پروردگار فرمود: عذاب من بهر که بخواهیم میرسد، و رحمتم همه را فرا گرفته، بزودی رحمتم را برای کسانی که تقوا پیشه کرده و زکات می دهند و آنان که به آیات ما ایمان می آورند می نویسم.سوره اعراف آیه 155

17)تفسیر مجمع البیان ط اسلامیه ج 3 ص 264

18)تفسیر عیاشی ط اسلامیه ج 1 ص 350 ح 225

19)تفسیر مجمع البیان ج 3 ص 266

20)تفسیر در المنثور ط دار المعرفة ج 2 ص 348

21)و به تحقیق دانستید و شناختید کسانی را که از خود شما بودند و تجاوز کردند در روز شنبه، پس ما به همین جرم شان به صورت میمون و خوک مسخ نمودیم.سوره بقره آیه 65

22)تفسیر عیاشی ج 1 ص 351 ح 266

23)تفسیر عیاشی ج 1 ص 351 ح 267

24)فروع کافی ج 6 ص 246 ح 14




× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



پژوهشی در زمینه نزول آیه اکمال
چهارشنبه سوم فروردین 1390 23:53

منابع مقاله:

فصلنامه معرفت، شماره 24، سید احمد فقیهی؛

«الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم واخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا»;(مائده:3)

امروز کافران از دین شما مایوس و ناامید شدند. پس، از آنان نترسید و از من بترسید. امروز برای شما دینتان را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و برای شما اسلام را به عنوان دین پسندیدم.

مقدمه

خدای تعالی در آیه سوم از سوره مبارکه مائده، پس از ذکر برخی از محرمات - مانند خون و گوشت تعدادی از حیوانات - به صورت جمله ای معترضه، از روزی با این ویژگی ها یاد می کند:

1- روز ناامیدی کافران از دین شما مسلمانان;

2- روز برداشته شدن زمینه ترس مسلمانان از کافران;

3- روز کامل شدن دین;

4- روز اتمام نعمت الهی;

5- روزی که خداوند اسلام را به عنوان دین برای مسلمانان پسندید.

با توجه به ویژگی هایی که در آیه کریمه برای این روز بیان شده، روشن می شود که در این روز، واقعه مهمی اتفاق افتاده که این ویژگی هارابه همراه داشته است. بنابراین، برای مشخص شدن این روز، باید روزهای مهم تاریخ اسلام را بررسی کنیم تا معلوم شود این ویژگی ها و خصوصیات در کدام روز جمع شده است.

از سوی دیگر، باید جهات مقابل این خصوصیات نیز روشن گردد; مانند این که:

1- طمع و امید کافران در چه موضوعی بوده که به ناامیدی مبدل شده است؟

2- ترس مسلمانان از کافران در چه زمینه ای بوده که زمینه آن برداشته شده است؟

3- نقصان دین در چه اصلی یا فرضی یا حکمی بوده که در این روز کامل گردیده است؟

4- نعمت الهی چه کمی و کاستی داشته که به اتمام رسیده است؟

5- عدم رضایت پروردگار چه دلیلی داشته که در این روز، رضایت الهی نسبت به دین اسلام حاصل شده است؟

به منظور روشن شدن مصداق این روز مهم (الیوم) و واقعه مهمی که در این روز اتفاق افتاده و خداوند با این عظمت از آن یاد می کند، ابتدا اجزا و مفردات آیه کریمه و خصوصیاتی که آیه برای این روز بیان کرده است بررسی می گردد تا مشخص شود که این روز کدام یک از روزهای تاریخ حیات پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله اسلام بوده است.

مفردات آیه

«الیوم »: از معانی متعددی که در کتب لغت برای «یوم » بیان شده، سه معنا مشهورتر و رایج تر است:

1- مدت زمانی که از طلوع فجر تا غروب خورشید را دربر می گیرد، در مقابل شب;

2- برهه ای از زمان یا مطلق زمان (روز یا شب);

3- «حین » یا هنگام.

ابن فارس می گوید: «الیوم واحد من الایام »; یکی از روزها را یوم گویند.

- در لسان العرب، ابن منظور چنین گفته است: «الیوم مقداره من طلوع الشمس الی غروبها... و قالوا اناالیوم افعل کذا لایریدون یوما بعینه و لکنهم یریدون الوقت الحاضر»; روز از طلوع خورشید تا غروب است و گاهی مراد زمان حاضر است.

فیومی در المصباح المنیر می گوید: «اوله من طلوع الفجر الثانی الی غروب الشمس »; ابتدای آن از طلوع فجر دوم تا غروب خورشید است. به دنبال آن، می گوید: «الیوم مذکر و جمعه ایام و تایث الجمع اکثر، فیقال ایام مبارکة و شریفة والتذکیر علی معنی الحین والزمان. والعرف قد طلق الیوم و یرید الوقت والحین نهارا کان اولیلا...»;

کتاب التحقیق فی کلمات القرآن برای هر کدام از این سه معنا آیاتی به عنوان شاهد آورده است:

الف - یوم به معنای روز، در مقابل شب: «قال موعدکم یوم الزینة و ان یحشرالناس ضحی »(طه:59); «فمن کان منکم مریضا او علی سفر فعدة من ایام اخر...»(بقره: 185)

ب - استعمال کلمه یوم در معنای مطلق زمان (روز یا شب) - برهه ای از زمان: «قالوا لا طاقة لناالیوم بجالوت و جنوده »(بقره:249)، «لقدنصرکم الله فی مواطن کثیره و یوم حنین...»(توبه: 25)

ج - یوم به معنای حین: «لمسجد اسس علی التقوی من اول یوم احق ان تقوم فیه »(توبه: 108)، «و جعل لکم من جلودالانعام بیوتا تستخفونها یوم ظعنکم و یوم اقامتکم...» (نحل:80)

تمامی مفسران الف و لام در کلمه «الیوم » را برای عهد می دانند. عده ای به آن تصریح دارند و دیگران از معنا و تفسیری که بیان کرده اند، به نظر می رسد که الف و لام را برای عهد گرفته اند. ابی السعود در تفسیر خود آورده است: «اللام للعهد والمراد به الزمان الحاضر و ما یتصل به من الازمنة الماضیة والآتیة و قیل: یوم نزولها...» (1) ابن حیان اندلسی می گوید: «الالف واللام للعهد... .» (2)

در نتیجه، معنای «الیوم » امروز یا آن روز است.

در این که الف و لام عهد اشاره به چه روزی دارد، دو نظر مطرح شده است:

1- روز معین - یعنی، روز نزول آیه: «قیل: ارید یوم نزولها...» (3)

2- زمان حاضر و زمان های نزدیک به آن از گذشته و آینده: «المراد به الزمان الحاضر و ما یتصل به و یدانیه من الازمنة....» (4)

تقدیم «الیوم » و «لکم »

در تمام زبان ها، قرار بر این است که در جمله، بخشی یا کلمه ای را که بیش تر مورد نظر گوینده است و اهمیت دارد در ابتدای کلام ذکر می کنند. در آیه کریمه مزبور، کلمه «الیوم » با توجه به این که ظرف است، بر تمامی کلام سبقت گرفته و در ابتدای آیه ذکر شده و این به دلیل عظمتی می باشد که خداوند برای این روز قایل شده است. مرحوم علامه طباطبائی; چنین بیان کرده اند: «ان التقدیم للدلالة علی تفخیم امرالیوم و تعظیم شانه....» (5)

همچنین مقدم شدن کلمه «لکم » جار و مجرور برای اعلان این مطلب است که منفعت و مصالح شما مورد نظر بوده و نیز ایجاد علاقه است نسبت به آنچه که بعدا ذکر خواهد شد; «تقدم الجار والمجرور للایذان من اول الامر بان الاکمال لمنفعتهم و مصلحتهم کما فی قوله تعالی: الم نشرح لک صدرک.» (6)

در کلمه «علیکم » نیز همین مطلب مورد نظر بوده است و نیز «علیکم » متعلق به «نعمتی » نیست; زیرا معمول مصدر بر آن مقدم نمی شود، هرچند گفته اند: اگر ظرف باشد اشکالی ندارد. (7)

«یاس »: در مقابل رجا و امیدواری، به معنای قطع و بریده شدن آرزوها و امیدهاست. ابن فارس در مقائیس اللغة می گوید: «الیاس قطع الرجاء.»

ابن منظور در لسان العرب، «یاس » را چنین معنا کرده است: «القنوط و قیل: نقیض الرجاء.»

در قاموس المحیط چنین آمده است: «الیاس ضدالرجاء او قطع الامل.»

راغب اصفهانی نیز یاس را از بین رفتن آرزوها معنا کرده است.

«خشی »: این واژه به معنای «ترس » است، اما اهل لغت و تفسیر برای خوف و خشیت تفاوت هایی بیان کرده اند. راغب اصفهانی می گوید: «خشیت ترس آمیخته با تعظیم است و معمولا همراه با علم به چیزی که از آن می ترسد، می باشد و به همین دلیل علما بدان منحصر شده اند:

اقرب الموارد از کلیات ابوالبقاء نقل می کند که خشیت از خوف شدیدتر است.

جزایری در فروق اللغات از محقق طوسی نقل می کند که خوف حالتی است در نفس بر اثر انتظار عقاب یا عذاب، ولی خشیت حالتی است که در اثر شعور به عظمت خالق و هیبت آن حاصل می شود.

مرحوم علامه طباطبائی رحمه الله در المیزان از جمله تفاوت هایی که بین خوف و خشیت بیان می کند این است که «خشیت » تاثر قلب از روی آوردن شر است، ولی «خوف » تاثر عملی و اقدام به عمل در مقابل هراس درونی می باشد. بنابراین، خداوند در توصیف انبیاعلیهم السلام می فرماید: «ولا یخشون احدا الاالله »، در صورتی که خوف را در بسیاری از موارد برای انبیاعلیهم السلام اثبات نموده است: «فاوجس فی نفسه خیفة موسی.» (8)

کتاب التحقیق فی کلمات القرآن «خشیت » را چنین معنا کرده است:

«هوالمراقبه والوقایة مع الخوف بان یراقب اعماله و یتقی نفسه مع الخوف والملاحظة.»

آنچه از مجموع این اقوال و گفتارها استفاده می شود این است که «خشیت » نوع خاصی از ترس و خوف و همراه با ادراک و شعور عظمت خداوند و حالتی درونی است، ولی «خوف » اعم از آن می باشد. برخی «خوف » را به مرحله عمل و «خشیت » را به مرحله درون و برخی «خشیت » را خوف و عمل (مراقب) می دانند.

«اکمال » و «اتمام »:

راغب اصفهانی می گوید: «کمال هر چیزی به حاصل شدن آن غرضی است که در آن وجود دارد و تمام هر چیزی رسیدن آن به حدی است که احتیاج به چیز دیگری ندارد و در مقابل، ناقص موجودی است که به چیزی خارج از خود احتیاج دارد.»

صاحب کتاب التحقیق فی کلمات القرآن چنین آورده است: غالبا «تمام » در کمیات و «کمال » در کیفیات استعمال می شود. کمال پس از تمام شدن اجزا محقق می شود، به این صورت که خصوصیات دیگری به آن اضافه شود. در نتیجه، کمال پس از تمام است و کمال، در دین و تمام، در نعمت به کار گرفته شده; چون دین پس از تمام شدنش به احکام و آداب و بیان معارف الهی، خداوند آن را به ولایت و تعیین خلیفه و جانشین پس از پیامبرصلی الله علیه وآله کامل گردانید تا مرجع مردم در ادامه دین باشند.

در نهایت، باید بگوییم که معنای اکمال و اتمام به یکدیگر نزدیک است و تفاوتی که برای این دو واژه می توان بیان کرد این است که آثاری که برای اشیا وجود دارد بر دو گونه است:

یک قسم آثاری است که با جمع شدن تمام اجزای اثر حاصل می گردد، به گونه ای که اگر یک جزء نباشد ناقص است و اثر بر آن مترتب نمی گردد; مانند روزه ای که اگر تمام روز را پرهیز کنند، صحیح است، ولی اگر به جزئی از آن اخلالی وارد شود باطل می باشد. بنابراین، در مورد روزه لفظ «تمام » استعمال شده است: «ثم اتموا الصیام الی اللیل.»(بقره:187)

نوع دوم آثاری است که بر اجزا مترتب است; یعنی، هر جزئی اثر خود را دارد و اگر همه اجزا جمع شوند، تمام اثر مطلوب حاصل می گردد. بنابراین، درباره 30 روز از ماه می فرماید: «و لتکملوا العدة.»(بقره: 185) پس هر روز از روزه اثر خود را دارد، صرف نظر از روز دیگر; مثلا، ساختمان تا زمانی که قابل سکونت نشود، تمام نیست و ناقص می باشد، ولی بچه در رحم و جنین در ابتدای تولد تمام است و نقصی ندارد، ولی هنوز کامل نشده است و قابل رشد می باشد.

«رضی »: به معنای رضایت، خشنودی، پسندیدن و موافق میل و طبع بودن است. البته در موقعی که همراه «لام » استعمال شود، معنای اختیارکردن دارد.

زبیدی در تاج العروس، «رضیت به و ارتضاه لصحبته » را به معنای اختیارکردن آورده است.

در المصباح المنیر، فیومی می گوید: «رضیت الشی ء و رضیت به: اخترته.» مفسران نیز درباره کلمه «رضیت له » معنای اختیارکردن را آورده اند.

آلوسی در روح المعانی گفته که در «رضی » معنای اختیار در نظر گرفته شده و به این دلیل، با «لام » متعدی شده است. (9)

معترضه بودن بخشی از آیه

در آیه 3 سوره مبارکه مائده، پس از این که خداوند حرام بودن چیزهایی را بیان می کند و مواردی را استثنا می نماید، در وسط این کلام - یعنی، بیان موارد حرام و موارد استثنا - کلامی را می آورد که هیچ گونه ارتباط ظاهری و معنایی با قبل و بعد ندارد: «حرمت علیکم ... و ان تستقسموا با لازلام الیوم ... فمن اضطر...» از ابتدای آیه تا کلمه «بالا زلام » کاملا مربوط به هم و نیز «فمن اضطر» مربوط به احکام صدر آیه است، ولی در بین این ها بخش هایی که با کلمه «الیوم » شروع شده هیچ گونه ارتباطی با قبل و بعد آیه ندارد.

شواهد گویایی وجود دارد که این قسمت ها ارتباطی با کل آیه و قبل و بعد آن ندارد و کلامی مستقل می باشد که مطلب مستقلی را بیان می کند:

1- از نظر معنای کل آیه، اگر این بخش برداشته شود نه تنها ضرری به معنای آیه نمی رسد و اخلالی در مفهوم پیدا نمی شود، بلکه ارتباط فقرات مربوط به هم بهتر نیز خواهد بود. هم چنین اگر مجموعه آیاتی را که در این زمینه (حرام بودن گوشت تعدادی از حیوان ها) نازل شده در کنار یکدیگر قرار دهیم، کاملا روشن خواهد شد که در سوره مائده این قسمت معترضه می باشد.

در سوره های بقره، نحل، انعام و مائده - به ترتیب - آیاتی چنین نازل شده است:

«انما حرم علیکم المیتة والدم و لحم الخنزیر و مااهل به لغیرالله فمن اضطر غیر باغ...»(بقره:173)

«انما حرم علیکم المیتة والدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیرالله به فمن اضطر غیرباغ...»(نحل: 115)

«... الا ان یکون میتة او دما مسفوحا او لحم خنزیر فانه رجس او فسقا اهل لغیرالله به فمن اضطر...»(انعام: 145)

«حرمت علیکم المیتة والدم و لحم الخنزیر و ما اهل لغیرالله به... فمن اضطر فی...» (مائده:3)

در تمام این آیات، که شباهت فراوانی از جهت لفظ و معنا و سیاق با یکدیگر دارند، بلافاصله پس از بیان چیزهایی که حرامند، موارد استثنا (فمن اضطر) آمده، ولی در سوره مائده، بین این دو بخش، قسمت هایی با کلمه «الیوم » آمده که از نظر معنا، هیچ گونه ارتباطی به قبل و بعد ندارد. در نتیجه، معلوم می شود که این قسمت (الیوم) مستقل یا معترضه است.

2- روایات شان نزول و اسباب نزول آیه همگی این بخش از آیه (الیوم) را تنها ذکر کرده و هیچ شان نزولی این قسمت را همراه کل آیه نیاورده است. این نیز دلیل روشنی بر استقلال این قسمت از آیه می باشد.

طبری از سدی، وسیوطی و عبدبن حمید از شعبی نقل می کنند که آیه «الیوم اکملت لکم دینکم » روز عرفه نازل شده است. (10)

هم چنین اهل سنت روایات مشهوری نقل کرده اند که یهود به عمر گفتند: در کتاب شما آیه ای هست که اگر بر ما یهودیان نازل شده بود، ما آن روز را عید قرار می دادیم و این آیه همان «الیوم اکملت لکم دینکم » می باشد. (11) روایاتی نیز گریه عمر را هنگام نزول این آیه نقل می کند. (12)

گذشته از این ها، روایات فراوانی که از طریق فریقین نقل شده، نزول این آیه را روز هیجدهم ماه ذی الحجه - روز غدیر خم و هنگام نصب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام توسط پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله به جانشینی و خلافت خود - می داند. (13)

آنچه در این روایات شان نزول کاملا مشهود می باشد این است که تمامی آن ها اشاره به نزول آیه اکمال به صورت آیه ای مستقل دارند و در هیچ شان نزول یا روایتی، این قسمت از آیه همراه با فقرات قبل و بعد ذکر نشده است. اگر ارتباطی ظاهری یا از نظر معنا، بین فقرات قبل و بعد این آیه بود دست کم، تعدادی از روایات یا شان نزول ها به آن اشاره می کردند. پس باید بپذیریم این قسمت از آیه خود بخشی مستقل می باشد، هرچند در خلال آیه ای دیگر قرار گرفته است.

3- سومین شاهد بر استقلال این بخش از آیه آن است که مفسران در ابتدای سوره مائده نقل می کنند که این سوره مدنی است، مگر آیه «الیوم اکملت لکم دینکم » که در مکه یا در بین راه مکه و مدینه نازل شده است. این خود شاهدی بر مستقل بودن این قسمت از آیه است; زیرا هیچ کدام از مفسران و روات در مقام استثنا، کل آیه 3 این سوره را از «حرمت علیکم » به عنوان غیر مدنی ذکرنکرده اند و تنهاآیه اکمال (الیوم اکملت) را غیر مدنی دانسته اند.

آلوسی در ابتدای سوره مائده چنین نقل می کند: «قال ابو جعفربن بشر والشعبی: انها مدینة الا قوله تعالی: «الیوم اکملت لکم دینکم » فانه نزل بمکة.» (14)

4- شاهد دیگر این که بسیاری از مفسران، به معترضه بودن این جمله تصریح کرده و جمله «فمن اضطر» را از قسمت ابتدای آیه - یعنی «ذلکم فسق » - دانسته اند. در نتیجه، این قسمت از آیه بین این دو بخش معترضه و مستقل می باشد.

زمحشری در کشاف، در پاسخ این سؤال که جمله «فمن اضطر» به چه قسمتی ارتباط دارد و به کجا متصل می باشد، می گوید: به ذکر محرمات مرتبط است. (15)

آلوسی در روح المعانی می گوید: جمله «فمن اضطر» متصل به ذکر محرمات بوده و بین آن دو - که به گفته طیبی هفت جمله است - معترضیه می باشد. (17)

صاحب تفسیر مجمع البیان نیز می گوید: این قسمت از آیه معترضه می باشد. (17) سایر مفسران نیز نظیر تعابیر یادشده را در تفسیر خود آورده اند.

ارتباط و هماهنگی بین دو بخش «الیوم » در آیه از بحث های قبل روشن شد که در آیه 3 سوره مبارکه مائده دو موضوع به صورت جداگانه و مستقل مطرح شده است:

1- شمارش تعدادی از محرمات که در این بخش از آیه، شباهت کاملی با آیات 173 بقره، 145 انعام و 115 نحل دیده می شود که حکایت از نوعی ارتباط و هماهنگی بین ابتدای آیه و انتهای آن می کند، ضمن آن که معلوم می دارد بخش هایی که در وسط آیه قرار دارد همراه با کلمه «الیوم » ارتباطی با شمارش محرمات ندارد و آیه مبارکه سوره مائده در شمارش محرمات و شباهت آن به آیات دیگر، نیازی به قسمت های وسط آیه ندارد.

2- با کلمه «الیوم » صحبت از روزی شده و خصوصیاتی برای این روز در چندین جمله بیان شده است که هماهنگی کاملی بین این قسمت ها از حیث معنا و سیاق دیده می شود.

مرحوم علامه طباطبائی رحمه الله در مورد ارتباط و هماهنگی این قسمت ها می فرماید:

«ثم ان هاتین الجملتین اعنی قوله "الیوم یئس الذین کفروا من دینکم" و قوله "الیوم اکملت لکم دینکم" متقاربتان مضمونا، مرتبطتان مفهوما بلا ریب لظهور ما بین یاس الکفار من دین المسلمین و بین اکمال الدین من الارتباط القریب و قبول المضمونین لان یمتزجا فیترکبا مضمونا واحدا مرتبطة الاجزاء متصل الاطراف بعضها ببعض، مضافا الی ما بین الجملتین من الاتحاد فی السیاق و یؤید ذلک مانری ان السلف والخلف من مفسری الصحابة والتابعین والمتاخرین الی یومنا هذا اخذوا الجملتین متصلتین یتم بعضها بعضا و لیس ذلک الا لانهم فهموا من هاتین الجملتین ذلک و بنوا علی نزولهما معا و اجتماعهما من حیث الدلالة علی مدلول واحد.»

در نتیجه، معلوم می شود که در آیه 3 سوره مائده از یک سو، دو موضوع کاملا جداگانه مطرح شده و از سوی دیگر، هر قسمت، از جملاتی تشکیل یافته که کاملا با یکدیگر هماهنگ است. دو جمله «الیوم یئس » و «الیوم اکملت » ضمن این که با یکدیگر هماهنگ و مرتبط هستند، در ضمن آیه، به صورت معترضه قرار گرفته اند، خواه همراه بقیه آیه یک جا نازل شده باشند و یا این که این دو بخش، آیه مستقلی بوده، ولی بعدا در بین این آیه قرار گرفته باشند، هر دو صورت شواهدی در آیات دیگر قرآن دارند.

آیات و جملات معترضه در قرآن مفسران در میان آیات و یا جملات بین آیات، بعضی را معترضه می دانند; مانند:

1- «انه من کیدکن ان کیدکن عظیم یوسف اعرض عن هذا و استغفری لذنبک »(یوسف:29)

2- «ان الملوک اذا دخلوا قریة افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة و کذلک یفعلون »(نحل: 34)

آیاتی که در محل مخصوصی قرار داده شده اند

- آیه «و اتقوا یوما ترجعون فیه الی الله » به امر جبرئیل، در سوره بقره (آیه 280) بین آیه ربا و دین قرار داده شده است. (18)

- سیوطی به سند خود نقل می کند که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «جبرئیل بر من نازل شد و دستور داد که این آیه را در این موضع از سوره قرار دهم: «ان الله یامرو بالعدل و الاحسان.» (19)

در پایان این بخش، نتیجه گرفته می شود که آیه اکمال (آیه 3 سوره مائده) یا معترضه است یا آیه مستقلی که به دستور پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله در این موضع خاص قرار گرفته و یا در زمان جمع آوری قرآن توسط افراد دیگر در این محل قرار داده شده است.

در مورد این آیه، نقل شده که هرگاه آیاتی پیامبرصلی الله علیه وآله را به شگفت می آورد، آن ها را در ابتدای سوره قرار می دادند. (20)

منظور از «الیوم » در آیه کریمه

اکنون بحث در این است که این روز با اهمیت، چه روزی بوده است. جهاتی که اهمیت این روز را می رساند، عبارت است از:

1- کلمه «الیوم » در ابتدای کلام قرار گرفته و این اهمیت آن را می رساند.

2- این روز، روز ناامیدی کافران است.

3- روزی است که ترس مسلمانان از ناحیه کافران برداشته شد.

4- روز اکمال دین و اتمام نعمت است.

5- روزی است که خداوند دین اسلام را برای مسلمانان پسندید.

معنای کلمه «الیوم »

در خصوص لفظ «الیوم » - همراه با الف و لام - چند مطلب بیان شده است:

1- معنای لغوی یوم - یعنی، روز - در نظر نیست، بلکه معنای کنایی آن مورد نظر می باشد; یعنی دوران که مدت زمانی بیش تر از یک روز می باشد; مثلا، می گویند: «دیروز جوان بودم، ولی امروز پیر شده ام.» در این جا، مراد از دیروز و امروز یک روز معین نیست، بلکه دورانی در نظر گرفته شده است.

2- اگر الف و لام را عهد بدانیم و معنای لغوی یوم را درنظر بگیریم، در نتیجه، یکی از این دو معنا از آن مستفاد است:

الف - آن روز;

ب - امروز.

نقد و بررسی

در مورد معنای اول، هرچند ممکن است کلمه «الیوم » در این معنا به کار گرفته شود، ولی این یک معنای مجازی و کنایی برای کلمه به حساب می آید و در به کارگیری معانی مجازی و کنایی، حتما باید در کلام شاهد و قرینه ای باشد، وگرنه همان معنای حقیقی کلمه به ذهن می رسد. در آیه کریمه قرینه و شاهدی که دلیل بر اراده معنای مجازی باشد، وجود ندارد.

اما در مورد معنای دوم، اگر «آن روز» منظور باشد یعنی، یکی از روزهای گذشته تاریخ اسلام و زندگانی پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله از روز بعثت و ظهور اسلام تا رحلت آن بزرگوار منظور است. روزهای مهمی که احتمال داده شده کلمه «الیوم » به یکی از آنها اشاره داشته باشد از این قرار است:

1- روز ظهور اسلام و بعثت;

2- روز هجرت از مکه به مدینه;

3- روز تشکیل حکومت;

4- روز فتح مکه;

5- روز نزول و قرائت آیه برائت;

و اگر معنای «الیوم »، «امروز» باشد یعنی، روز نزول آیه. در مورد این روز دو احتمال بیش تر وجود ندارد:

1- روز عرفه در حجة الوداع که بیش تر عامه نقل کرده اند.

2- روز غدیر خم (روز هیجدهم ماه ذی الحجه) در حجة الوداع که علمای شیعه بر این قول اتفاق دارند.

برای تعیین این روز از میان احتمالات دو راه در پیش داریم:

1- بررسی شواهد تاریخی و روایات و شان نزول هایی که ذیل آیه شریفه نقل شده که این بررسی در فصل روایات انجام خواهد شد.

2- بررسی شواهد و قراینی که از متن خود آیه کریمه این روز را معین می کند.

بررسی شواهد آیه

در بررسی شواهد و قراین موجود در آیه، خصوصیاتی مورد توجه قرار می گیرد که آیه شریفه برای این روز ذکر کرده است تا معلوم شود که این خصوصیات با چه روزی قابل تطبیق می باشد. خصوصیاتی که آیه کریمه برای این روز بیان کرده عبارت است از:

1- سد روزنه امید کافران: از ظاهر آیه چنین استفاده می شود که کافران نسبت به دین اسلام و از میان برداشتن آن امید و طمعی داشتند که خداوند می فرماید: در این روز، طمع و امید کافران به یاس و ناامیدی مبدل شد. بنابراین، باید دید آنچه که مایه طمع و امید کافران بوده چه چیزی بوده که با تغییر آن، این امید به ناامیدی مبدل گردیده است.

2- بیان حکم: پس از بیان طمع و امید کافران در دین اسلام، باید روشن شود که در این روز، چه حکمی از طرف خداوند نازل شد که موجب ناامیدی و یاس کافران گردید.

3- برداشته شدن زمینه ترس: ابتدا باید روشن شود که علت ترس مسلمانان از کافران چه بوده که خداوند می فرماید: با حکمی که امروز نازل شد و اتفاقی که به وقوع پیوست، زمینه ترس شما از کافران برداشته شد و در نتیجه دیگر از آن ها نترسید، ولی با این همه، از من بترسید. که خود ترس از خداوند نکته مهمی در بر دارد.

4- اکمال دین: با توجه به این نکته که احکام دین اسلام در زمانی نزدیک به بیست سال به تدریج، نازل و برای مردم بیان می شد و هر روز حکم جدیدی بیان می گردید و این جریان تا روزهای آخر عمر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله ادامه داشت و حتی پس از نزول این آیه، آیات و احکامی نازل شد، حال باید معلوم شود که در این روز چه حکمی از احکام دین نازل شده که خداوند می فرماید: من امروز دین شما را برایتان کامل کردم.

5- اتمام نعمت: با توجه به این که تمام مردم در همه لحظات غرق در نعمت های الهی هستند، در این روز، خداوند چه نعمتی به مردم و مسلمانان عنایت کرده که می فرماید: امروز نعمت خودم را بر شما تمام کردم و نیز در این خصوص، اصل معنا و واقعیت نعمت چیست؟

6- رضایت الهی: درنهایت، چه حکمی به احکام دین در این روز اضافه شد که موجب رضایت خداوند نسبت به دین اسلام گردید و آیا تا آن روز دین مرضی خداوند نبود؟

اکنون به بررسی موارد یادشده می پردازیم تا درپرتو آن، مصداق آن روز مهم و باعظمت روشن شود.

روزنه امید کافران

کافران و مشرکان از ابتدای ظهور اسلام به نوعی، امیدوار بودند که شریعت اسلام استوار و پابرجا نگردد و مصمم بودند که از همان ابتدا، این حرکت را در نطفه خفه کنند، ولی با پیشرفت این حرکت و استقرار دین اسلام در قلوب مؤمنان، کافران احساس خطر زیادتری کردند و به مقابله جدی پرداختند. ابتدا تلاش می کردند در اراده شخص پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله سستی ایجاد کنند، ولی تلاش آنها بی اثر ماند. راه دیگری را در پیش گرفتند و آن اذیت و آزار مسلمانان بود; سعی می کردند با اذیت و شکنجه مسلمانان مانع از پیشرفت دین اسلام شوند.

ولی هر چه کافران به این حیله ها و دسیسه ها روی آوردند، نتوانستند مانع این حرکت شوند و سرانجام، دین اسلام به صورت یک حکومت و دین رسمی در مدینه منوره استقرار کامل یافت و پس از جنگ های فراوان، روزنه های امید کافران - یکی پس از دیگری - بسته شد و امیدها به ناامیدی گرایید. اما با این همه، هنوز تمامی امید کافران از دست رفته نبود، آنها امیدوار بودند که روزی پشتیبان اصلی این حرکت و سرپرست و رهبر این دین از میان برود. با توجه به این که آن حضرت فرزند پسری هم نداشتند، پیش بینی می کردند که این حرکت و دین الهی بدون سرپرست و نگهبان باقی بماند و این همان روزی بود که کافران انتظار آن را می کشیدند و به عنوان روزنه امید، به آن دل بسته بودند. آنان گمان می کردند حکومت اسلامی مانند دیگر حکومت ها و سلطنت ها با از دنیا رفتن رهبر آن، رو به زوال و سستی می رود و این فرصت مناسبی برای کافران خواهد بود.آیاتی از قرآن - ازجمله سوره مبارکه کوثر - به همین امید کافران اشاره می کند.

ناامیدی کافران

خداوند در ابتدای آیه می فرماید: «امروز کافران ناامید شدند.» حال سؤال این است که علت ناامیدی کافران در این روز چه بود؟

عده ای علت یاس کافران را بیان احکامی می دانند که در قسمت های نخستین آیه بیان شده است. اما جای این سؤال وجود دارد که آیا بیان تعداد محدودی از محرمات که در قسمت های قبلی آیه ذکر شده، چنان اهمیتی دارد که می تواند موجب یاس و ناامیدی کافران از دین اسلام گردد؟ به خصوص این که بیان این موارد خصوصیتی برای این روز به شمار نمی آید; زیرا بیان همین امور در آیاتی که قبلا نازل شده بود، آمده است; مانند: آیات 173 بقره، 145 انعام و 115 نحل که همگی پیش از آیات سوره مائده نازل شده است. آیا کافران با نزول احکامی مانند نماز، روزه، حج، جهاد و امثال آن، که اهمیت بیش تری دارند، از دین اسلام ناامید نشدند، ولی با بیان حرمت استفاده از گوشت مردار و مانند آن از دین اسلام ناامید شدند؟

گروهی از مفسران اجتماع مسلمانان در روز عرفه در حجة الوداع سال دهم هجری و کامل شدن مراسم حج و پاک شدن خانه خدا از مشرکان را علت ناامیدی کافران می دانند. اما در پاسخ به این عده باید گفت: ابتدا باید روشن شود که منظور از کافران کدام گروه از آنها می باشد. اگر مراد ناامیدی کافران قریش باشد، آن ها روز فتح مکه در سال هشتم هجری ناامید شدند و این جریان دو سال پیش از حجة الوداع می باشد و با روز عرفه ارتباطی ندارد. و اگر کافران و مشرکان عرب منظور باشد، آن ها نیز روز نزول آیه برائت، در سال نهم هجری، از دین اسلام ناامید شدند و این جریان نیز یک سال پیش از حجة الوداع بوده و با روز عرفه ارتباطی ندارد. در نهایت، اگر مراد تمامی کافران و مشرکان باشد - که شامل یهود، نصاری، مجوس و غیر آن ها بشود - ظاهر اطلاق «الذین کفروا» همین شمول را می رساند، با توجه به این که در آن زمان، هنوز قدرت و شوکت اسلام به خارج از جزیرة العرب نرسیده بود. در نتیجه، می توان گفت: تمامی کافران هنوز از غلبه و سیطره بر مسلمانان یا محو دین ناامید نبودند.

پس چنین نتیجه می گیریم که روز عرفه جریان فوق العاده ای روی نداده که علت یاس و ناامیدی تمامی کافران شود و اگر تاریخ اسلام را تا روز عرفه مرور کنیم، می بینیم یکی از روزهایی که ممکن است روز ناامیدی کافران باشد، روز فتح مکه یا نزول آیه برائت است. اما اتفاق مهمی که در ماه های آخر عمر پربرکت پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله و در جریان حجة الوداع سال دهم هجری روی داد و روزنه امید و نقطه مرکزی آمال و آرزوهای کافران و مشرکان عالم را نسبت به دین مقدس اسلام هدف گرفت و امیدها و آرزوهای چندین ساله آن ها را به یاس و ناامیدی کشانید، ماجرای روز هیجدهم ماه ذی الحجه در غدیر خم - یعنی، نصب امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام به جانشینی و خلافت پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله به امر الهی - بود که این حکم و روی داد تاریخی همان بود که روزنه آمال کافران را از میان برد. روزی را که انتظار می کشیدند آن حضرت از دنیا برود و دین اسلام و مسلمانان بدون سرپرست بمانند، برایشان پیش نیاورد; زیرا در این روز، سرپرستی و ولایت نوعی ائمه اطهارعلیهم السلام به مردم عالم اعلان گردید و به کافران جهان اعلام شد که فکر روز رحلت پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله و دل بستن به آن روز را از سر خود بیرون کنند.

برداشته شدن زمینه ترس

به دنبال این، خداوند می فرماید: «پس دیگر از کافران نترسید.» با این حکم، موضوع ترس شما از کافران از میان برداشته شد، ولی در عین حال، از من بترسید.

در باره این قسمت از آیه، به چند نکته اشاره می کنیم:

1- فاء در «فلاتخشوهم » تفریع و نتیجه گیری از کلام قبل است; یعنی، به واسطه این حکم، امروز کافران ناامید شدند و در نتیجه، زمینه و موضوع ترس شما از آن ها نیز برداشته شد. پس دیگر از آن ها نترسید، بلکه از من بترسید. (21) هم چنین از فاء تفریع معلوم می شود که مسلمانان تا آن روز از کافران دلهره و ترس داشتند.

2- امر به نترسیدن از کافران و ترس از خداوند در این آیه، امری ارشادی و بیان واقعیت خارجی است، در مقابل امر مولوی که وظیفه و تکلیف به وجود می آورد; زیرا نترسیدن از کافران و ترس از خداوند همیشه لازم و واجب است، ولی در این مورد، اتفاقی روی داده که در خارج و واقعیت، زمینه ترس از کافران برداشته شده و موردی برای ترس نمانده است، مگر ترس از خداوند. (22)

3- نکته دیگری که در این قسمت باید بررسی شود، علت ترس مسلمانان از کافران است که چرامسلمانان ازکافران می ترسیدند، همان گونه که اشاره شد، از فاء تفریع چنین نتیجه گیری می شود که تا آن روز، زمینه ترس مسلمانان از کافران موجود بوده است.

در ابتدا، توجه به این نکته اهمیت دارد که نقش سرنوشت ساز شخص نبی اکرم صلی الله علیه وآله،رهبری ایشان و ابهت و آثار معنوی آن وجود پربرکت و هول و هراسی که خداوند از وجود ایشان در دل دشمنان نهاده بود، آثار غیر قابل انکاری در قدرت و قوت اسلام و مسلمانان گذارده بود و این نکته ای بود که هم مسلمانان به آن توجه داشتند و هم کافران.

در نتیجه، آنچه علت دلهره و ترس مسلمانان بودازدست دادن چنین رهبری مقتدر با آن همه آثار وجودی بود; زیرا در قرآن آمده است که «انک میت و انهم میتون.» و ترس مسلمانان از چنین روزی بود که نمی دانستند چه خواهد شد و کافران نیز انتظار همین روز را می کشیدند و به آن امید بسته بودند.

4- از بحث های پیشین، این مطلب روشن شد که چرا و چگونه زمینه ترس مسلمانان از کافران برداشته شد. اما باید در نظر داشت که این کار عظیم روز هیجدهم ماه ذی الحجه سال دهم هجری، در حجة الوداع، در غدیر خم انجام گرفت که پیامبرصلی الله علیه وآله فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه.»

در این روز، امیرالمؤمنین، علی ابن ابی طالب علیه السلام، توسط پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمدبن عبدالله صلی الله علیه وآله، و به امر الهی، به خلافت و ولایت برمسلمانان نصب شدند و این نور امیدی در دل مؤمنان تابانید، زمینه ترس را برداشت و امید کافران را ناامید کرد.

5- این ماجرا مربوط به غدیر بود که زمینه ترس را برداشت و امید کافران را ناامید کرد، ولی به دنبال آن، خداوند می فرماید: «واخشون.» با وجود آن که زمینه ترس از کافران برداشته شده، اما زمینه ترس دیگری هنوز باقی است: از کافران نهراسید، از جانب آنها خطری نیست، ولی از من بترسید و راه اتفاق در پیش گیرید، از ولی امر تعیین شده اطاعت و حمایت کنید، از منافقان بترسید که نگذارند این مقام ولایت در محل خود قرار گیرد. نکته بسیار دقیق و ظریفی در این کلام نهفته است.

اکمال دین

در این روز - عرفه یا غدیر - چه حکمی از احکام الهی یا فرایض دینی بر مسلمانان ابلاغ شد و چه روی داد مهم تاریخی به وقوع پیوست که خداوند این روز را روز اکمال دین می نامد؟ تعدادی از مفسران عامه با توجه به قسمت های قبلی آیه گفته اند: علت اکمال دین در این روز بیان احکامی است که در ابتدای آیه ذکر شده; زیرا با نزول این آیه، بیان احکام کامل شد و حکمی دیگر باقی نماند که بعدا نازل شود و در این روز، باب تشریع احکام مسدود گردید و این اکمال دین است. (23)

در پاسخ به این نظریه، اولا، قبلا بیان شد که این قسمت از آیه در وسط آیه 3 مائده از نظر معنا ارتباطی با قبل و بعد ندارد و کلامی مستقل یا معترضه می باشد.

ثانیا، در این نظریه گفته شد که روز عرفه یا روز نزول این آیه باب تشریع احکام مسدود گردید، در صورتی که بیش تر اهل تحقیق بر این عقیده اند که نزول احکام تا روزهای آخر عمر پیامبرصلی الله علیه وآله ادامه داشته است. طبری می گوید: در این که احکام در این روز کامل شده باشد اختلاف است، بلکه روزهای آخر عمر آن حضرت بیش تر وحی نازل می شد و آخرین آیاتی که نازل شد آیه کلاله و ربا می باشد که صحیح بخاری از عمر نقل می کند. (24)

با توجه به نزول تدریجی احکام و نزول مسائل مهمی مانند نماز، روزه، حج و جهاد، آیا ممکن است تحریم اموری مثل مردار و خون و گوشت خوک موجب اکمال دین گردد و علت یاس کافران باشد، در صورتی که تحریم این موارد در آیاتی که نزولا مقدم بر این آیه بوده اند، بیان شده بوده است؟!

ادامه دارد.

پی نوشت ها

1- ابی السعود، تفسیر ابی السعود، ج 3، ص 6

2-ابن حیان اندلسی، تفسیر بحرالمحیط، ج 3، ص 425

3-4- محمودبن عمر زمخشری، تفسیر کشاف، ج 1، ص 605; ص 604

5- سیدمحمدحسین طباطبایی،المیزان،ج 5، ص 177

6-7- ابن السعود، همان، ج 3، ص 7 / محمودبن عبدالله آلوسی، روح المعانی، ج 6، ص 60

8-سیدمحمدحسین طباطبائی،همان،ج 5،ص 343

9- محمود بن عبدالله، همان

10- محمدبن جریر طبری، تفسیر طبری، ج 6، ص 5 / جلال الدین سیوطی، الدر المنثور، ج 3، ص 17

11- محمدبن جریر طبری، همان، ص 52

12-13- جلال الدین سیوطی، همان، ص 18، ج 3، ص 19

14-محمودبن عمرعبدالله آلوسی،همان،ج 6،ص 1

15- محمود بن عمر زمخشری، همان، ج 1، ص 605

16- هفت جمله مزبور اشاره به ابتدای «الیوم یئس » تا «رضیت لکم الاسلام » می باشد. محمودبن عبدالله آلوسی، همان، ص 61

17- فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، ج 2، (رحلی)، ص 159

18- جلال الدین سیوطی، همان، ج 1، ص 190

19- البته به نظر می رسد که جمع قرآن به صورت کامل - آیه ها و سوره ها - همگی در زمان حیات پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله بوده و پس از ایشان کسی دستی در قرآن نبرده باشد.

20- جلال الدین سیوطی، همان، ج 3، ص 17

21- «و هو متفرع عن الیاس » محمودبن عبدالله آلوسی، همان، ج 6، ص 60

22-«فالنهی ارشادی، لامولوی » سیدمحمد حسین طباطبائی، همان، ج 5، ص 177

23- «اکملت لکم ما تحتاجون الیه فی تکلیفکم من تعلیم الحلال والحرام »(محمود زمخشری، همان، ج 1، ص 605); «عن ابن عباس والسدی: اکملت لکم حدودی و فرائضی و حلالی و حرامی » (محمودبن عبدالله آلوسی، همان، ج 6، ص 61)

24- «فاما الفرائض و الاحکام فانه قد اختلف فیها هل کانت اکملت ذلک الیوم لا ... ولا یدفع ذو علم ان الوحی لم ینقطع عن رسول الله صلی الله علیه وآله الی ان قبض بل کان الوحی قبل وفاته اکثر ما کان تتابعا... (فضل بن حسن طبرسی، همان، ج 6، ص 52)



× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



مختصری درباره صراط مستقیم (تفسیر آیه کریمه اهدنا الصراط المستقیم)
دوشنبه یکم فروردین 1390 23:51

منابع مقاله:

آشنائی با قرآن جلد دوم، مطهری ، مرتضی؛

 اهدناالصراط المستقیم:

خدایا ما را به شاهراه استوار هدایت فرما.

برای اینکه صراط مستقیم کاملا روشن گردد بایستی چند مطلب را بیان کنیم:

1- همه موجودات در یک سیر تکاملی و غیر اختیاری که لازمه ناموس هستی است به سوی خداوند در حرکت و صیر و تند الا الی اله تصیر الامور. و ان الی ربک المنتهی. انسان به عنوان یکی از موجوات و مخلوقات محکوم به این حکم است.

یا ایهاالانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.

2- در میان راههای یک راه است که راه مستقیم و شاهراه است و راه سعادت و راه اختیاری یعنی راهی است که انسان باید آن را برگزیند.

3- به دلیل این که انسان آنچه بر می گزیند از نوع راه راست; پس انسان نوعی حرکت و طی طریق به سوی مقصدی را بر می گزیند و به عبارت دیگر به سوی کمال خود می خواهد حرکت کند پس انسان یک موجود تکامل یابنده است و معنی اهدنا الصراط المستقیم این است که خدایا ما را به راه راست تکامل هدایت فرما.

4- راه تکامل کشف کردنی است نه اختراع کردنی برخلاف نظریه اگزیستانسیالیسم که مدعی است هیچ راهی و هیچ مقصدی وجود ندارد و انسان خود برای خود مقصد و ارزش می آفریند و راه می آفریند و انسان آفریننده مقصد و آفریننده راه و آفریننده کمال یعنی آفریننده کمال بودن کمال و ارزش بودن ارزشهای خود است. از نظر قرآن مقصد و راه و کمال بودن مقصد و ارزش بودن ارزش ها در متن خلقت و آفرینش هستی تعین پیدا کرده و انسان باید آنها را کشف کند و مقصد را بجوید و راه را بپیماید.

5- راه مستقیم راهی است که از اول جهت مشخص دارد برخلاف راههای غیر مستقیم از قبیل راه منحنی یا راه پیچ در پیچ و روی خطوط منکسر که فرضا درنهایت امر انسان را به مقصد برساند با تغییر جهتهای متعدد یا مداوم است پس راه انسان بسوی کمال از نوع عبور از میان اضداد و نوسان از ضدی برضد دیگر نیست آنچنانکه معمولا دیالکتیسین ها می گویند.

6- این که راه تکامل کشف شدنی است نه خلق کردنی و ابداع کردنی، به معنی این نیست که مانند راههای مکانی قبلا در خارج از وجود راه رونده جاده ای کشیده شده است و او باید در آن جاده قدم بگذارد بلکه به معنی این است که در متن وجود راه رونده راهی به سوی کمال حقیقی او که رسیدن به بارگاه قرب حق است وجود دارد یعنی در متن وجود انسان استعداد فطری برای رسیدن به کمال حقیقی وجود دارد آنچنانکه مثلا در هسته خرما استعداد درخت شدن وجود دارد.

7- انسان درعین این که مجهز به استعدادی فطری است نیازمند به راهنما و هادی است زیرا انسان با همه موجودات دیگر که استعدادی طبیعی برای کمالات خود دارند یک تفاوت اساسی دارد و آن این است که موجودات دیگر همه راهشان در طبیعت مشخص شده و هرکدام بیش از یک راه نمی توانند داشته باشند ولی انسان اینطور نیست. و باصطلاح فلسفی امروزی می گویند:

هرموجودی واجد طبیعت است، مگر انسان که فاقد طبیعت است.

اگزیستانسیالیستها روی این قضیه اصرار دارند که می گویند انسان یک موجود بی ماهیت و بی طبیعت است. و البته ما این مطلب را در جای خود مفصل بحث کرده ایم و ثابت نموده ایم که مطلب به آن شکلی که آنان می گویند صحیح نیست.

انسان دارای طبیعت های متضاد و مختلف است و راه خودش را از میان طبیعت های علوی و سفلی باید انتخاب کند. حیوانات دیگر انتخاب بعهده آنان گذاشته نشده ست بلکه اسب، گوسفند، گربه، سگ و ...هر کدام با غرائزی آفریده شده اند که آن غرائز راه آنان را مشخص کرده است و لذا می بینیم همه آنها در سراسر تاریخ جهان هر کدام دارای خلق و خوی بخصوص بخود هستند و همه یک جور اعمال و رفتار دارند زنبور عسل و مورچگان همه و همه در تهیه خانه و غذا مانند همند و تغییر و تحولی در کار آنها دیده نمی شود.

ولی انسان صدها راه در مقابل او نهاده شده که می تواند هر کدام آنها را انتخاب کند.

در سوره و اللیل می فرماید:ان سعیکم لشتی شما بنی آدم کوشش هایتان مختلف و متفرق است. و البته این مطلب از کمال انسان است نه ضعف انسان.

حال ببینیم این مطلب آیا مستلزم آن است که بگوئیم انسان بکلی بی راه است؟

اگر مادیین بخصوص اگزیسها چنین می پندارند ولی قرآن آن را قبول ندارد. آنچه که قرآن می فرماید این است که: خط سیری از انسان تا خدا کشیده شده که آن را مشخص کمال انسان است النهایة در برابر انسان مثلا هزار راه نهاده شده، که تنها یکی از آنها راه مستقیم یعنی همان شاهراهی است که بسوی خوا می رود و بخدا منتهی می گردد. ولی انسان در انتخاب هر کدام از این راهها مختار است و اگر آن راه را انتخاب کند درست و گرنه راههای دیگر همگی نادرست و غلط است.

و این است معنای حدیث معروفی که روزی رسول اکرم در جائی نشسته بودند و گروهی در گرد ایشان بودند، حضرت شروع کردند خطوطی بر زمین ترسیم کردند که یکی از آن خطوط مستقیم بود و خطوط دیگر کجو معوج و غیر مستقیم. و سپس فرمود این یک راه، راه من است و باقی دیگر هیچکدام راه من نیستند.

راز این که در قرآن همواره ظلمت بصورت جمع آمده و نور بصورت مفرد نیز همین است. الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور که راه گمراهی گوناگون است ولی راه حق تنها یکی است.

در اینجاست که نیاز به هدایت انبیاء روشن می گردد. زیرا آن راه مستقیمی را که بشر را به کمال نهائی می رساند، انسان نمی تواند بدون هدایت آنان تشخیص دهد. بلکه بایستی فرستادگان الهی او را رهنمون گردند.

در اینجا نکته ای است که در تفسیر المیزان بیان شده است که می گویند: در قرآن کلمه سبیل به معنی راه بکار برده شده ولی معنای آن با طراط تفاوت دارد. و لذا سبیل احیانا بصورت جمع استعمال شده ولی صراط همیشه مفرد است. معنای سبیل آن راههای فرعی است که براه اصلی منتهی می گردد. و معنای صراط همان راه اصلی است.

ممکن است برای رفتن به نقطه ای، یکراه اصلی بیشتر نباشد ولی راههای فرعی که از اطراف و اکناف می آید. متعدد باشند و بالاخره همه به آن راه منتهی گردند.

همه ما انسانها همچون کاروانی می مانیم که در مسیر کمال در راه هستیم ولی باید برای رسیدن بکمال نهائی از شاهراه اصلی عبور کنیم ولی ممکن است هر کدام از ما از یک طریق فرعی خودمان را به آن راه اصلی برسانیم. اگر هر کس در هر پست و مقامی قرار دارد به وظیفه انسانی اخلاقی و شرعی خود عمل کند در حقیقت راهی را انتخاب کرده که سرانجام او را براه اصلی می رساند گرچه راه ها با یکدیگر در ابتدای امر تفاوت کند. یعنی یکی مثلا طبیب است و دیگری کارگر، دیگری بازرگان و . .. اینها همه سبیل هائی هستند که انسان می تواند با طی آنها خود را به صراط مستقیم نزدیک گرداند.

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لاالضالین

انسان ها از این نظر که در مقام عبودیت چه چیز بدست بیاورند، و در انتخاب راه چه راهی را انتخاب کنند به سه نوع تقسیم می شوند.

یک دسته انسانهائی هستند که راه عبودیت را طی می کنند و بطوریکه در ذیل کلمه «الرحیم » گفتیم مشمول رحمت خاصه پروردگار هستند و انعام بعد از انعام علی الدوام شامل حالشان می گردد و گوئی احساس می کنند که دستی از غیب آنها را می کشاند. این دسته همان مقربان درگاه الهی می باشند که در درجه اول انبیاء و اولیا و سپس افراد کامل انسانها هستند. و انسان باید همیشه آنها را جلوی راه قرار دهد و بدنبال آنان قدم بردارد. و در جمله اول انسان راه راه آنان را از خداوند طلب می کند.

دسته دوم در مقابل دسته اولند و بجای خدا غیر خدا را پرستش کرده اند و خدا را عصیان نموده اند، اینان نیز آثاراعمالشان یکی بعد از دیگری در وجودشان ظهور کرده و همچون دستی آنان را از راه راست دائما دورتر می سازد. و بجای آنکه مانند گروه اول به سوی خداوند بالا روند و مورد انعام های پی در پی پروردگار قرار گیرند مورد خضم و غضب الهی قرار گرفته و بکلی راه کمال از دستشان در رفته و به دره هولناک شقاوت سقوط می کنند و من یحلل علیه غضبی فقد هوی اینها در حقیقت انسانهائی هستند که بجای این که راه انسانیت را طی کنند، به راههای حیوانی می روند انسانیت شان مسخ گردیده و بجای آن که پیش بروند عقب گرد می کنند. قرآن از اینها به «المغضوب علیهم » تعبیر می کند.

در این میان گروه سومی هستند، مذبذبین بین ذلک لاالی هولاء و الاالی هولاء، راه معین و مشخصی در پیش ندارند، متحیر و سرگردانند، هر لحظه راهی را پیش گرفته و بجائی نمی رسند. قرآن از این ها به «الضالین » یاد می کند.

ما که می گوییم اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم، غیرالمغضوب علیهم و لاالضالین، یعنی:

بار خدایا! راه راستت را بما بنمای، آن راهی که راه اولیاء و راستان و پاکان درگاه توست، آنانکه همواره مشمول انعامهای پی در پی تو هستند نه راه بندگانی مسخ شده و از انسانیت بیگانه گشته که مورد عضب تو قرار دارند و نه راه مردمیکه حیران و سرگردانند و هر لحظه بشکلی درآمده و با گروهی در می آمیزند.




× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................



تفسیر موضوعی و ترتیبی
جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 23:49

منابع مقاله:

زن در آیینه جلال و جمال، جوادی آملی، عبدالله؛

در سیر آموزش قرآنی، تفسیر موضوعی بعد از تفسیر تر تیبی است، انسان ابتدا باید به نحو ترتیب در خدمت قرآن کریم باشد، یعنی، از اول تا آخر قرآن را به نوبه خود بررسی نموده وحضور ذهنی وعلمی داشته باشد، که اگر آیه ای از قرآن مطرح شد، بعیدالذهن از آن نباشد، آنگاه پس از آشنایی بامضمون آیات وبا سرمایه تفسیر ترتیبی، موضوعی از موضوعات را انتخاب کرده، ودرباره آن بحث کند. یعنی آیاتی از قرآن را که حاوی این موضوع است بعد از جمع آوری، جمع بندی کرده، سپس به جمع آوری وجمع بندی روایات در آن زمینه بپردازد، ودر مرحله نهایی بین دو جمع بندی به دست آمده از آیات وروایات جمع بندی سومی به عمل آورد تا بتواند، آن را به عنوان نظر اسلام، وقرآن وعترت ارائه دهد.

وزان تفسیر موضوعی وتفسیر ترتیبی همان وزان شرح الحدیث با فقه بنابراین، تفسیر موضوعی بدون تفسیر ترتیبی میسر نیست وزمانی ممکن است انسان موضوع شناس باشد، وموضوعی را از قرآن کریم استنباط کند، که اول تفسیر ترتیبی را گذرانده باشد، وهر آیه ای را ملاحظه صدر وذیل آن بحث در نظر بگیرد وهمچنین همه آیاتی که به نحوی با موضوع محل بحث ارتباط دارد، خواه بطور اثبات وتایید یا به طور سلب وتکذیب ملحوظ شود.




× نوشته شده توسط ص.رسولی | لینک ثابت |
..........................................................




صفحات وبلاگ:














اگر مطالب این وبلاگ را دوست دارید و آن را دنبال می کنید به شما پیشنهاد می‌کنم این کار را با استفاده از خبرخوان انجام دهید تا درکنار اطلاع سریع از به‌روز رسانی وبلاگ بدون مراجعه به وبلاگ مطالب را بخوانید.
خبرخوان